دستت را فشردم و گفتم: دوستی! دستم را فشردی و گفتی: دوستی! حرارت سبز صمیمیت از جانمان تراوید، و دستانمان گلدان اعتمادی شد و گل بوته ی باورمان در آن ریشه بست...
ای رویای سپپده دمان بی تو هیچم با من بمانی به مرگ خوش می پیچم! بسان رویش ریشه در بهاران
تو میخندی، و دوست داشتنت؛ ریشه میدواند در من ️️️
تو همون فکری هستی که تو هر لحظه ای از سکوت من، ریشه کرده... ️️️
می کَنم ریشه ی عشقت ز وجودم این بار عشق خندید و بگفت لاف محالی زده ای .
تا به امروز هر چه از رفاقت نوشته ام برای او نوشته ام. این یکی را یادم نیست چند سال پیش نوشتم و مناسبتش چه بود:«پرسید فرق بین دوست و رفیق؟ گفتم دوست فقط یک آشناست، یک همکار، یک همکلاسی، حتی یک همسایه. گاهی یک همسفر، شاید حتی یک همراه،...
واسه کسی خاک گلدون باش، که اگه به آسمون رسید، بدونه ریشه اش کجاست...
تو شبیه هیچکی نیستی عاشقی و بی حواسی ریشه کردی تو وجودم تو یه بیماری خاصی
تو دستات تیشه هم باشه قشنگه رقیب ریشه هم باشه قشنگه تو عینک می زنی، عیبی نداره عسل تو شیشه هم باشه قشنگه...
گیرم درخت رنگ خزان گیرد تا ریشه هست ساقه نمی میرد