گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
دلم را دیدی و گفتی عجب عصر غم انگیزی به چشمم زل زدی گفتی عجب باران زیبایی
من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اشتر، بر دست ساربانان...
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
زِ شرم او نگاهم دست و پا گم کرد چون طفلی که چشمش وقت گل چیدن به چشم باغبان اُفتد
من سر نمی نهم مگر آن جا که پای یار...
غزل صبح که از چشم تو مضمون نوشید شاعر و دفتر و خودکار و جهان مست شدند
گلها به خنده، هرزه گریبان دریده اند من حرفی از لب تو به گلشن نگفته ام
بزن جا غصّه هایت را چو در جا می زند بیرون که از دستت اگر در رفت از پا می زند بیرون! بخاری برنمی خیزد ز یاران سمرقندی که حافظ نیمه شب مست از بخارا می زند بیرون من از آن حُسن روزافزون که یوسف داشت دانستم چرا هر شب...
صائب دو چیز می شکند قدر شعر را تحسین ناشناس و سکوت سخن شناس!
من آن قدسم که در اشغال اسرائیل آبادم از آن روزی که در بند توام آزادِ آزادم
در فراقت شعر می گویم، ببین این شعرها حاصل داغ من است اما به کام دیگران
می خواستم که نثر…، به شعری بدل شدی می خواستم سپید بگویم، غزل شدی زنبور شد غزل، به لبت پر کشید و بعد آمد نشست روی لبانم، عسل شدی کم کم مکیده شد عسل و داغ شد تنم آنقدر تا که ذوب شدم، بعد حل شدی حالا اگر از آن...
چای داغِ صبح را پُر بوسه باید دَم کنی با لب تو تا خود شب روبه راهم روبه راه
پیداست همچو قبله نما از ته بلور از سینه ی لطیف دل همچو آهنش
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
این عشقِ آتشین را نتوان نهفت در دل پنهان نمی توان کرد در شیشه رنگِ باده
نَبضِ مَرا بِگیر و ببَر نامِ خویش را؛ تا خون بَدل به باده شَوَد دَر رَگانِ مَن
من زیستنم قصه ی مردم شده است یک تو وسط زندگیم گم شده است .
در هر گذر که باشی، نتوان گذشتن از تو آری، چو جانی و کس از جان گذر ندارد
نیکبخت آن زلفِ هندویت که هم زانویِ تست
برخاستن از جان و جهان مشکل نیست مشکل ز سر کوی تو برخاستن است...
نوش جان است مرا نیش زبانی که تو راست حرف تلخ از دهن تَنگِ قلم نی ، شکر است!
نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرم..️