متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات عاشقانه
قلبم یخ بسته بود
خدا دلش سوخت
قلبم را شکافت تو را در آن جای داد
آن را دوخت
گرمم شد
من و خدا خندیدیم
تو که آمدی ،همه چیز عوض شد
حتی باورهایم
حالًا دیگر تردید می بارد از تمام باورهایم
انگار زندگیم دو نیمه دارد
قبل از تو
و بعد از تو
فراموش کردم چه بودم
اما اکنون به من نگاه کن
من همه توام
چقدر بوی ترا میدهم
شبها بیشتر لبخند بزن
وقتی میخندی دلم گرم میشود که فردا زندگی ادامه دارد .......
سولماز رضایی
به کف بینی اعتقاد ندارم
مگر می شود تقدیر را در کف دستت نوشته باشند ؟
اما نه صبر کن گمان می کنم تقدیرم را جایی میان انگشت های دست تو باشد
و خانه ام ،جایی شبیه آغوش تو
و اینکه تا کی زنده ام ،حتما تا وقتی عشق تو...
رویای من این است \تو عاشقم باشی \
می خواهم طعم عشق را بچشی
کم کم عاشقم شو
ذره ذره و قدم به قدم
عشقهای آتشین در یک نگاه ، چون دشتی پر از شقایق می مانند که زیبا و دل فریبند
تو را مست می کنند و زود تمام...
یکی می گفت :آدمی شبیه رویاهایش میشود
و دیگری اصرار که نه حتما شبیه کسی که دوستش داردخواهد شد
اینبار که مرا ببینی ،انگار خودت را در آینه دیده ای ، من خود تو شدم .. من شبیه کسی شده ام که دوست داشتنش رویای من است
سولماز رضایی
خداوند اسم أعظمی دارد که جهانی به آن بند است
و درون هر کسی نیز اسم اعظمی نهفته شده که جهان کوچک وجودش ،به آن بند باشد
و توً اسم اعظم وجود کوچک منی
سولماز رضایی
آخر این بی خوابی ها هلاکم می کند
حالا که نیستی تا در آغوشت آرام بخوابم
باید به خوابم بیایی تا من تا ابد بخوابم و بخوابم و بخوابم .........
سولماز رضایی
وقتی می گویی چه خبر
دلم می لرزد ،می خواهم بگویم اتفاق تازه اینست که من امروز هم عاشق تو هستم
مگر می شود عشق توً اتفاق تازه هر لحظه ام نباشد
سولماز رضایی
گفتند عید است
\عیدت مبارک \
مبارک برای من یعنی وقتی توً در کنارم باشی
اصلا تمام لحظه هایی که من به چشمهایت خیره می شوم عید است
و مبارک
تمام عید مبارک ها را قایم کرده ام تا تو بیایی و آن وقت از آنها استفاده کنم و بگویم...
حتی نمی توانم بگویم \جانم به قربانت \
آخر تو از خودم بیشتر ،برای من جان هستی
تو جان منی
چطور بگویم
\جانم به قربانت \
سولماز رضایی
بی سرزمینم
به هیچ نقطه ای از این کره خاکی تعلق ندارم
و دوست تر می دارم آواره ای بی سرزمین باشم وتنها در قلب تو زندگی کنم
تا صاحب زمین اما جدا ز تو
سولماز رضایی
تو باید خود معجزه باشی
مرا زنده می کنی به نگاههای گاه و بیگاهت
و تعبیر می کنی رویاهای نا تمام مرا
تو را جان خود می دانم و معجزه چیزی جز این نیست که تو خود را در جان دیگری پیدا کنی
و اینچنین به تو نزدیکم ،
سولماز...
فریاد نمی کشم
از ته دل و بی صدا داد می زنم
نامت را تکرار می کنم
تکرار می کنم تا به نفس ،نفس بیفتم
میدانی در هر نفس باز هم تو را می خواهم ؟
باز هم صدایم را می خورم تا فریاد از درون سینه ام را تنها...
اگر تو نبودی واژه هایم یتیم می ماندند
شعرهایم قافیه گم می کردند و قصه هایم بی قهرمان
می شدند
از بس که از تو گفته ام دفتر و قلم و دستم بوی تو را گرفته است
سولماز رضایی
میدانی تو را تا کجا دوست دارم ؟
به اندازه رویای دخترکی ٥ ساله که عروسک باربی اش هنوز پشت ویترین مغازه است
تو را دوست دارم مثل آن پسر بچه ده ساله که شاگرد اول نشد و حسرت دوچرخه دوست داشتنی اش به دلش ماند
تو را دوست دارم...
تو عشق را خوب می شناسی ،میدانی عشق نباید حادثه ای لحظه ای باشد
کاری می کنی که آرام آرام کسی عاشقت شود و بعد ذره ذره دلش برایت آب شود
کاری میکنی که آدم به خودش بیاید ،ببیند که هیچ چیز برایش نمانده جز تو
تو ساحر بزرک روح...
سالهاست که هیچ اتفاقی دلم را نلرزانده
سالهاست که هیچ حاثه ای اشک شوق برایم نیاورده
انگار هیچ کس و هیچ چیز برای دلم نمانده که تکانش دهد
جز یک اتفاق
اتفاق ، اتفاقی دیدن تو
بیایی و دستانت را به شانه ام بزنی و بخندی و من میان اشکهایم...