«قاضی خداست» شخصى در کاباره میمیرد و شخصى دیگر در مسجد شاید اولی برای نصیحت داخل رفته بود و دومی برای دزدیدن کفشها پس انسانها را قضاوت نکنیم
حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای؟ گفت: یا آب است؛ یا خاک است یا پروانه ای! گفتمش احوال عمرم را بگو؛ این عمر چیست؟ گفت یا برق است؛ یا باد است؛ یا افسانه ای! گفتمش اینها که میبینی؛ چرا دل بسته اند؟ گفت یا خوابند؛ یا مستند؛...
نیمی ازمردم جهان؛ افرادی هستند که چیزهای زیادی برای گفتن دارند ولی قادربه بیان آن نیستند ونیم دیگرافرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند اما همیشه در حال حرف زدن هستند...
دندانم شکست برای سنگ ریزه ای که در غذایم بود… درد کشیدم و گریستم نه برای دندانم… برای کم شدن سوی چشمان مادرم
عاقبت روزی با کسی روبرو میشین که به گذشته شما اهمیت نمیده ؟ چون میخواد توی آیندتون کنار شما باشه .
هر کسی... سزاوار فرصتی دیگر است... اما... نه برای همان اشتباه
زمانی که بخواهید وصیتنامه بنویسید متوجه خواهید شد تنها کسی که از داراییتان سهمی ندارد خودتان خواهید بود پس از زندگییتان تا میتوانید لذت ببرید...
میگویند فردا بهتر خواهد شد… مگر امروز، فردای دیروز نیست؟ دیروز چه کردید؟؟
من کوشش میکنم که خدا را از طریق خدمت به مردم ببینم زیرا میدانم که خداوند نه در بهشت و نه جهنم است،بلکه در درون همه انسان هاست
روزى مردی نزد اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من یک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نیز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل این اوضاع دیگر نیست. عارف گفت شاید اقوام...
حاکم از دیوانه پرسید: مجازات دزدی چیست؟ دیوانه گفت: اگر دزد سرقت را شغل خود کرده باشد دست او قطع میشود. اما اگر بخاطر گرسنگی باشد باید دست حاکم قطع گردد.!!!
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم... دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به...
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند، برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را...
برف ده سالگی بخاطر ادم برفی هایش برف چهارده سالگی بخاطر اخبار و تعطیلی هایش برف هجده سالگی را درست یادم نیست در میان افکار یخ زده بودم برف بیست سالگی قدم زدن های عاشقانه و رد پاهایم برف بیست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد...
لاف عشق و گله از یار ؟! زهی لاف دروغ ! عشقبازان چنین مستحق هجرانند......
ﺑﻮﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺷﺪﯾﺪﯼ ﺁﻣﺪ ! ﺑﺎﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺎﺯ ﭘﺪﺭ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ؟ ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺎﺯ ﺩﻟﺶ …... ﭘﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﻪ ﯾﮏ ﻃﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﻡ ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ ﺯﯾﺮ ﺁﻭﺍﺭ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﻣﺪﻓﻮﻥ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻋﺪﻝ ﮐﺠﺎﺳﺖ … ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﺰﻩ ﻓﻘﺮ ﻓﻘﻂ ﻭﺳﻂ ﺳﻔﺮﻩ...
دلم در دست او گیر است، خودم از دست او دلگیر عجب دنیای بیرحمی، دلم گیر است و دلگیرم
خوشا سکوت؛ فنجان قهوه، میز. خوشا نشستن چون مرغ دریایی به تنهایی که بر چوبکی بال می گشاید
هیتلر در جنگ جهانی دوم به تنها قشری که اجازه وارد شدن به جنگ در کشورش نداد معلمین بودند و دستور داد معلمین را در سنگرهای زیرزمینی محبوس کنند دلیلش را از او پرسیدند... او گفت: اگر در جنگ پیروز شویم برای جهانگشایی به آنها نیاز داریم و اگر شکست...
در دنیا از سه آهنگ می هراسم: صدای ڪودڪی از بی مادری، صدای عاشقی از جدایی، و صدای مجرمی از بی گناهی...
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت........
دوستت دارم همان قدر که نمیگویم ! همان قدر که نمیدانی ! همان قدر که نمی آیی
همیشه دلم خواسته بدانم لحظههای تو بی من چطور میگذرد؟ وقتی نگاهت میافتد به برگ..... به شاخه........ به پوست درخت...... وقتی بوی پرتقال میپیچد وقتی باران تنها تو را خیس میکند! وقتی با صدایی برمیگردی..... پشت سرت ...... من نیستم !
باران ڪه شدى مپرس،این خانه ى ڪیست.. سقف حرم و مسجد و میخانه یڪیست.. باران ڪه شدى، پیاله ها را نشمار... جام و قدح و ڪاسه و پیمانه یڪیست.. باران ! تو ڪه از پیش خدا مى آیی توضیح بده عاقل و فرزانه یڪیست.. بر درگه او چونڪه بیفتند به...