متن مهدی غلامعلیشاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مهدی غلامعلیشاهی
دل ز هجران رُخَت، خانهی ویرانه شده
جان ز سودای غمت، بلبلِ دیوانه شده
چشم من چشمهی خون گشت ز هجران رُخت
آسمان هم ز غم عشق تو افسانه شده
هجر تو آتشی افروخت به جان و تن من
این دل سوخته از عشق تو پروانه شده
با خیالت شب...
دل از غم خانهای ویران، دو چشمم سیل بنیان است
درونم آتشی سوزان، برونم چهره خندان است
بهاری بود و بگذشت و خزانی ناگهان آمد
غمی در دل نشسته چون غباری بر گلستان است
قفس تنگ است و مرغ جان هوای باغ دارد باز
اسیر دام عشقم من، رهایی بس...
سینهام سرشار سوز است و سکوتش شعلهور دارد
دلم از درد تو داغیست که صد فریاد در دارد
نگاهم نغمهساز شب، نفسگیرِ نسیم توست
جهان بیتو غباری سرد، که رنگی معتبر دارد
ز خونِ دل نوشتم عشق، به خطِ لرزههای شب
قلم هم از غم نامت صد ترکِ مختصر دارد...
دل ز هجران تو خون شد، دیده باران میکند
آتش عشقت جهان را جمله ویران میکند
یاد آن شبهای مهتابی که با هم داشتیم
اینک این قلب شکسته، درد پنهان میکند
باغبانی بودم و گلهای باغ آرزو
باد هجران، شاخههایم را پریشان میکند
همچو نیلوفر که پیچد بر سر دیوارها...
دل ز هجران تو در تاب و تب است امشب
جان به قربان تو بی حد و حساب است امشب
چشم گریان من از دوری رویت هر دم
چون دو دریای خروشان به عذاب است امشب
ابروی چون کمانت کرده مرا خانه خراب
فتنه انگیز و دلم را به خطاب...
دل ز سودای تو در رنج و بلا افتاده
جان به امید وصال تو به فنا افتاده
آتش عشق تو در جان شرر افکنده است
گوهر عقل ز دریای دغا افتاده
چشم گریان من از هجر تو خون میبارد
سروِ امید من از جورِ جفا افتاده
در شب هجر تو...
دل ز سودای جهان، رسته ز بندِ آرزو
جان به دیدارِ نگار، بسته ز مهرِ گفتگو
چهره چون ماهِ تمام، قامت سروِ بوستان
دل ز هجرانش مدام، خسته ز تقدیرِ عدو
خاکِ این کویِ بلا، سرمه به چشمانِ دعا
تا که بیند دلربا، خسته از این های و هو
آتشِ...
دل به سودای وصال تو دمساز آمده
جان به امید کرمهای تو ممتاز آمده
خاک پای تو شفاخانهی هر دردی بود
باده از جام نگاهت همه اعجاز آمده
سایهی زلف پریشان تو آرامگهی
که به آن خسته دلان ره سوی ابراز آمده
آتش عشق تو سوزانده همه هستی من
این...
شورش دل، آتش جان، غمزهٔ فتّان، چه بود؟
رازِ این هستی پنهان، نقشِ این ایوان، چه بود؟
سایهٔ بید و لبِ جو، خلوتِ راز آلود
این همه رنگ پریده، نالهٔ پنهان، چه بود؟
دیده بر دوخته بر ماه، خیال انگیز و مست
این من و این شبِ تنها، فکرِ این...
در این دنیای پر از رنگ و فریبی
دل از هر گوشه ای دردی نصیبی
به هر سو می روم، یاد تو با من
که عشقت کرده ام همچون غریبی
به هر لحظه ز شوقت بی قرارم
که دل دادم به عشقی بی نصیبی
در این بزم محبت، بی کرانه...