دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان را چه آرزو باشد!
اگر هنوز من آواز آخرین توام ، بخوان مرا و مخوان جز مرا که می میرم...
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی حافظ
من همانم که شبی عشق ، به تاراجش برد................
هرکس هوس سخن فروشی داند من بنده آنم که خموشی داند
من نشستم برَوی مِی بخری برگردی ترسم این است مسلمان شده باشی جایی..!
کسی در من فرو ریخت شاعر شدم دیوانگی شروع شاعرانگی است.......
عاشق شوریده دل در دفتر شعرش نوشت هر کسی یک دلبر جانانه دارد من تو را.... اخوان ثالث
جای مردان سیاست بنشانید درخت که هوا تازه شود ...
ماه منظومه من مشتری اش بسیار است !!
ظاهر آراسته ام در هوسِ وصل، ولی من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم........ فروغ فرخزاد
تو نیم دیگر من نیستی تمام منی! تمام کن غم و اندوه سالیان مرا...!
آرامتراز آبی دریاست نگاهت من ماهیِ دلخواهِ توأم تور بیانداز
حیف نیست پاییز بیاید، باد بیاید، باران بیاید، تو بروی؟
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
دلتنگم و دیدار تو درمان منست .......
یک سینه سخن به درگهت آوردم چشمان سخن گوی خاموشم کرد
منم و عطر تو که پخش شده توی تنم... بی تو دلتنگ ترین حادثه ی قصه منم...
عهد تو و توبه ى من از عشق می بینم و هر دو بی ثبات است !
لحظهی بغض نشد حفظ کنم چشمم را در دل ابر نگهداری باران سخت است...
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس من جُز تو کَس ندارم پنهان و آشکارا....