متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
دیده تَر
جانان منی، غیر تو دگر مرا، هیچ نظر نیست.
یعنی که تو هستی نظرم غیر و دگر نیست،.
وقتی که تورا میطلبم هر شب و هرروز .
یعنی که مرا بی تو دگر شام و سحر نیست،
وقتی که به دنبال توام کوچه به کوچه .
یعنی که...
چشمهای آشفتهٔ خیابان
از حدقه شهر چون
دو ماهیِ مُرده
بیرون زدهاند؛
و شب،پالتوی سیاهش
را بر شانههای گرسنگی
آویخته است.
کودکی بر دندانههای
فقر آویزان شده بود
او از نردبانی بالا میرود
که هر پلهاش
از استخوانِ یک
رؤیای شکسته
ساخته شده است.
کفشِ پاره اش
دهانِ کوچکیست
که...
پشتِ چشمانِ تو دریاست، چه طوفانخیزی
که دلم غرقِ تماشایِ تو، شد سر ریزی
دلِ من پنجرهای رو به شبِ مهتابی،ست
تو همان نورِ قشنگی چو گل شبدیزی
مست لبهاى تو هستم که مرا لبریزى
به رگم تازه تر از صبح غزل مى ریزى
تب لبهاى تو تند است شبیه...
با حسرت نا دیدنت ای گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را گر کتمان کنی جز تماشا چه کنم.
حافظ و...
آشپزخانه تاریک بود.
قاشقها
دور میز نشسته بودند
و دربارهی انقراضِ دهانها
بحث میکردند.
سیگارِ نیمهتمام
در نعلبکی
هنوز خوابِ آتش میدید.
و یخچال
سالها بود
صدای مردهای را
در خود نگه داشته بود.
زخمِ زمستان
در گلوی شهر
چرک کرده است
چراغهای قرمز
در چهارراهها
مثل رگهای بریده
هر روز به تاریکی
خون میدهند
بخارِ کمرنگی
روی لبهای شیشه
نامِ فراموششدهای را
تا نیمه بر زبان میآورد
و میمیرد، پنجرهها
ریههای شکستهای هستند
که از ترسِ سپیدهدم
نفس شان را
در سینه نگه...
تو را دوست داشتم
آنقدر
که یک روز
درختی از گوشِ چپم رویید.
پرندگان
هفتهای دو بار
روی شانههایم
تخم میگذاشتند
و باد
نام تو را
به جای فصلها
ورق میزد.
یک شب
ماه را در جیبم گذاشتم
تا برایت بیاورم
صبح
دیدم تمامِ آسمان
از سرما به
رنگِ دندان...
باران رحمت، ✍🏼
در کعبهی چشمانت ما را تو تسلّی ده
بارانِ محبت را بر خانهی دل نما جاری
دل خسته زِ فریاد و ، آوارهی این دنیا
با نام تو آرامد، ای چشمهی بیداری
هرشب که دلم گیرد از وسوسهی تردید
یادت به یقین گوید، وقت است که باز...
لبخند پنهان
جنگ
از پنجره گذشت؛
تو دست تکان دادی
و من تتا سالها
صدای افتادنِ آن دست را
از قلبم جمع میکردم.
☆☆☆
جنگ تمام شد،
اما هنوز
گلولهای سرگردان
میان نامِ تو
و لبخندِ من
رفتوآمد میکند.
☆☆☆
جنگ را از روی لبهای
تو جمع کردند؛
از آن...
تو آمدی؛
و ماه
مثل پرندهای سفید
از قفسِ آبگیرِ شب
به آغوشت پر کشید
درزیر پوست شهر
امید، جنازهای بود که
هر صبح لباس نو میپوشید
ولی غروب ها سیاه پوش می شد
ترسناکتر از گرانی،و گرسنگی،و ظلم،
این است که کمکم آدمها به صدای شکستنِ همدیگر عادت میکنند،
و سکوت، نامِ دیگرِ آشفتگی میشود
سکوت،پالتوی کهنهٔ ظلم است؛
بر دوشِ مردی که ترازو را فروخته و عدالت را در بازارِ آشفتگی کیلویی
قیمت گذاشته است.
هزار خیال مثل آدمک چوبی
در آرزوهای محال
هزاران شبح بر جسم گچی دیوار
و صدها سال انتظار
انگار شبیه اشک من است
آن خیال سالخورده در متن
ترک های دیوار
آوار بر سر آرزویی که مرا
باد برد
مثل خواب یک رویا
نزدیک به ماه
در آشپزخانهی تاریک،
قاشقها
تمام شب
به بشقابهای خالی
فحش میدهند.
سینک
پر از ماهیهای مردهایست
که هرگز دریا ندیدهاند.
و شفق...
شفق نامِ دختری بود
که افق
بعد از اعدامِ خورشید
به دنیا آورد.
باز باران میتراود از دو چشمان ترم
با گهر های فراوان بر حریم دفترم
میچکد آرام اشکم بر دلِ بی تاب خو
مینویسد قصهی آشفته رنگ جوهرم
یاد آن روزی که چشمش بر نگاهم چون نگار
میسرود از اشکِ خود شعرِ وداعِ آخرم
یاد آن روزی که با او زیرِ...
بیا یک لحظه ای امشب کمی هم مهربانی کن
گلِ گلدان قلبم را پر از عطر بهاری کن
به چشمانت قسم من هم به عشقت مبتلا گشتم
تو هم حرمت گذار و درد من را رازداری کن
سکوتم را نمی بینی که تنها واژه یست، صادق
بیا دنیای سردم را...
اسیر غربت
ای وای براسیری کز ظلمت شبانه
بیتاب و اشک ریزان بیمار رفته باشد
چون قمری اسیری در دام بیوفایی
با بالهای مجروح، خونبار رفته باشد
آن دیدهبانِ عاشق، در حسرتِ کبوتر
پرواز در خیالش با گیتار رفته باشد
صیاد روزگاران، بال و پرش شکسته
او چون ز باغ...
بغض دارم گریه دارم بی قرارم بعد از این
برگ ریزانِ خزانم بی بهارم بعد از این
بعدِ تو ابری ست اینجا آسمان هم تیره است
نا امیدم شوق فردایی ندارم بعدِ از این
از خودم از سرنوشتم در فرارم بعدِ از این
من تحمل می کنم من بیقرام بعد...
دیوان خیال
کافهای بود و شرابی بود و یاری بود و دل
دفتری بود و قلم بود و قراری بود و دل
مثنوی بود و غزل بود و رباعی بود و نثر
گوشهی چشمی، سلامی، انتظارى بود و دل
فخر بود و ناز بود و عشق بود و عشوه ها...
✍🏽 تو را
نه مثل یک رفیق معمولی
که مثل روشناییِ آرامِ چراغی
در شبهای بلند دوست دارم.
دوستت دارم،
چنان که باران،بیهیاهو به
پا بوسی خاک میآید؛
چنان که پروانه، راه گل را از
میان هزار رنگ پیدا میکند.
اگر دنیا تمام پنجرههایش
را ببندد،
من هنوز در چشمهای...
گاهی یک قلبِ مهربان
، از هزار دیوان شعر،
شاعرانهتر است.
تا دلِ شاعر افسرده و لبریزِ غم است
واژهها در پیِ یک بغضِ شکوفا باشند