متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
شب که میشود،
من، عاشق و » بیقرار،
موج میشوم و سر میگذارم
بر سینهی صبورِ تو…
که زیباترین «ساحلِ» دنیایی.
شب،
رازِ میانِ من و توست؛
آنجا که موجِ دلتنگیِ دریا»
در آغوشِ امنِ «ساحل»
آرام میگیرد…
لب گشودم، مستِ آن لبخندِ شیرینت شدم
در شب دلتنگیام، من ماه زرینت شدم
عطر گیسویت گذر کرد از حریمِ هوشِ من
در نسیمِ عشق، گم در پیچ مشکینت شدم
چال لبخندت جهانم را دگرگون کرده است
در سپیدارِ تنت، مومن به آیینت شدم
آتش آغوشِ تو افتاد در جانِ...
در تاریکیِ این شب،
هیچ ستارهای نمیخواهم؛
وقتی ماهِ نگاهت،
«ساحل» را روشن کرده
و من را مجنون!
شبی طوفانی و سردِ زمستان
که میلرزید دل در سینه هراسان
نگارم آمدش در کنجِ آغوش
دلی خسته، پریشان و فراموش
شبی بارانی و بسیار تاریک
که گویی آسمان گردید نزدیک
همان سیمینتنِ محبوبِ زیبا
زِ سوزِ برف بود افسرده، تنها
شدم از جسم و جانِ خود فراموش
پناهش دادمش...
✍🏽تکدرختی به کنجِ دیوارم
تکدرختی به کنجِ دیوارم
سایهام گول میزند هر بار
من که بودم نهالی کوچک
ذوق داشتم که سرزنم به بهار
کاشتندم میانِ این دشت و
بویِ دریا گرفتهام سرشار
شاخههایم همه تبر خوردند
برگهایم ورق شدند بسیار
فصلِ پاییز میرسد از راه
میچکم در سکوتِ آن...
در چشمان تو که مینگرم،
زمان از ایستادن شرم میکند
و دل، بیصدا زانو میزند.
گیسوی احساسِ مرا تو با قلم شانه بزن
بر لب این شکسته دل بوسهٔ مستانه بزن
شور غزل
از ازل در دلِ ما شورِ غزلخوانی بود
قصهی عشق، همان قصهی پنهانی بود
واژهها در قفسِ سینه تپش میکردند
وزنِ این قافیه در دستِ تو زندانی بود
مستِ یک جرعه شدم، از لبِ دریای ازل
جامِ لبریزِ غزل، شاهدِ حیرانی بود
عشق،دیوانگیِ محض در این دوران است...
از ازل در دلِ ما شورِ غزلخوانی بود
قصهی عشق، همان قصهی پنهانی بود
واژهها در قفسِ سینه تپش میکردند
وزنِ این قافیه در دستِ تو زندانی بود
مستِ یک جرعه شدم، از لبِ دریای ازل
جامِ لبریزِ غزل، شاهدِ حیرانی بود
عشق،دیوانگیِ محض در این دوران است
نامِ این...
چنان گرفته دلم از جهان مثل سکوت
که اگر به نام صدایم کنند می شکنم
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این است
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین است
سوختی بال و پرم پروانه میخواهی چکار
شمع گشتم در فراقت لاله میخواهی چکار
لعنتی تو از کجای
خیالم خبر داری
مانند پیچکی
در پنهان ترین
گوشه ی قلبم
خزیده و خیال
بیرون آمدن هم نداری
سال هاست مستاجر
بدون اجازه، دربست
گرفته ای همه
روح و روانم را
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست برایِ واژههایی که مردهاند.
#چامک_شعر_کوتاه
(شب)
شب را در گلو بریدم؛
رویا، جوانه زد بر لبِ زخم،
صبح، بیدارِ بیآرزو.
نسیم خنکی که
موهایت را تکان میدهد
صدای من است،
بارها از تو میگذرد
ولی تو اورا نخواهی
شناخت.
✍🏼تو که رفتی، به آسمان
یک ستاره اضافه شد
همون که شبها روشنتر از همه میدرخشه
همون که نگاهش میکنم و میگم:
بابا جونم،کجایی 😔💔
بابا تو در رگهای ساعتِ
شکسته جریان داری
هر تیکتاک،ش جریان خونِ
من است که از نامت میچکد
هر شب روی دیوارهای اتاق،
سایهات را...
درجستجویت هستم و فصلِ خزان هم روبرو
پاهای لرزان دارم،با عزمی مصمم میروم
روی شانههای شب،
قلبی شکسته مثل ماه بیخانه
در جادهای از سراب گریه میکرد
تـو که نباشی ای عشق ✍????
رفتی و بعد تو جهانم ریخت
از چشم های مست و مدهوشم
انگار با خود برده بودی تو
آن خاطرات سبز دیروزم
برگرد بیا تا دل جوان گردد
با خنده ی زیبای شیرینم
من عاشقت گشتم تو باور کن
با چشم نه با قلب...
چشمِ تو ابرِ بسته بود،
من به باد آموختم دعا
باران از دلِ من آغاز شد
چراغِ دور افتاده،
در شبِ من دانه پاشید
رویا سبز شد.
دلبر ما دایما دارد تبانی میکند،
نقشه ی جنگی کشیده کشور گشایی میکند،
او به ما هی وعده ی امروز وفردامیدهد،
ناز شصتش جمله عمر ما به یغما میبرد