متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
اُقیانوسِ اشک در فنجانِ غزل»
چشمانت،دو سُرمهدانِ
غایب کهکشان نور است
کهکشانهایی که در پلکهایِ
تو، به هبوطِ نور،
از جا کَنده شدهاند.
من، عابریکه در کوچهیِ
موهایت گم شده،
و هر گرهاش کلافِ
سردرگمیست که بادِ صبا،
نتوانسته رهایش کند.
دل افسرده ام دارد سر جنگ
برفتی با رقیب قلبم شده تنگ
عجب رسمی شده رسم، زمانه
شکستم من مثال شیشه و سنگ
مادرم
گیسوان سفیدش را
با شانه ای که
بوی غم میدهد
آهسته میبافت
هر تار مویش
نخی، ست بر پرده ای
که فردا را پیش
چشمانم میدوزد.
در خواب بودم
خیالت آمد و دستم را گرفت
بیدار شدم…و هنوز حس میکنم انگشتانت زیر پوستم راه میروند
صبح هم خواب میماند
وقتی که من برای
دوست داشتنت
سحر خیــــز میشـوم..
محبوبم تــو
بہ اندازہ تمام نبودن هایت
خاطرم را تسخیر کردہ ای
و این یعنی هیچ فاصلہ ای
قادر نیست بمیراند عشقی
را کہ برایت درون قلبم
پنهان ساختہ ام.
امروز زیر درخت سیب نشستهام
سیب آهسته در گوشم میگوید
جاذبه فقط برای زمین نیست
نامت همان جاذبه است
که فکر مرا به سمت خودش میکشد
و تو خود نهایت
یک سکوت شیرینی
در بازار شلوغ
دوست داشتن ها
دلم که گرفت
در را باز کردم دیدم
غم هایم مثل مهمانان
ناخوانده، کفشهاشان را
درنیاورده آمدهاند
بغضهایم پروانههای مردهاند،
درون قفس گلو که هیچ
دست نوازشی بازشان نمیکند
غربت قو ✍????
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام میرقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصههایِ سترگ
صدایت سکوتیست در عمقِ برگ
تو ای پیکِ عاشقِ شکستهپَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزلخوان شده
دل بعدِ تو از عشق پشیمان شده
به...
نیستی و باد
از لابهلای دریا میگذرد،
موج بر شانهی شب می لغزد
در میان آن لرزش پنهان
چیزی از جنسِ نورنامت
رابرگنبدِ آسمان مینویسد.
در نگاهت،
دو هلالِ ناشناس
میدرخشند
نه ماه هستند
نه ستاره،
اما جزرِ و مـَد جانم
با همانها
برمیگردد.
لمسِ حضورت
چنان برقِ بارانی، ست
در گندمزارِ خیال م
که ساقهها
تا بلندای تب
بالا میروند.
لبخندت،شیرین ترین
شرابِ جهان است؛
مستیاش
نه از چشیدن بلکه
از بوسیدن نامِ تو
در رگِ سکوت.است
شب ها، دلم لجباز و
بهانه گیر شده
با هر نفس که
بی حضور تو میگذرد
ترک میخورد،
میبارد،و قلب م
بدون عطر نفس ت
دوباره بهانه
از سر میگیرد.،
مادر
اشکِ تیمار در چاه،
دنیا، تاجرِ خونِ دلها؛
خرید و فروشِ
عشق و عطش.
خورشید مثل سیبی
سرخ در دستهای
آسمان میدرخشد؛
و صبح، آهسته
در آغوشِ چشمهایت
بیدار میشود.
طلوع صبح،همان، لبخندِ توست
که از پشتِ کوههای خواب
بالا میآید؛
قلبم
مثل قایقی کاغذی
در فنجان چای صبح
به سمت لبخند تو
پاروزنان میرود
امروز خورشید
از شانهی تو بالا میآید
انگار جهان
از پلکهای تو طلوع میکند
من همهی عمر نیمی کویر
و نیمی کلمه زیستهام.
و جهان
به گردنِ م حقی دارد
گاهی به اسمِ عشق
گاهی به اسمِ امید
گاهی به اسمِ غزلی زیبا