متن اشعار علیرضا فاتح
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار علیرضا فاتح
ماهت اگر به خلوتِ شب پردهگشا شود
صبح از حضورِ چشمِ تو بیجا صدا شود
بیتو تمامِ لحظهی من سرد و بیچراغ
با تو، جهانِ خستهی دل باغِ خدا شود
ماه من،
چراغِ خلوتِ امشب است
و ستارهها،
همصحبتانِ خاموشِ این شبنشینی.
ای صبح،
دست نگه دار!
که هنوز
دل،
در آغوشِ تاریکیِ روشنِ ماه
سرودِ عشق میخواند.
بگذار،
این شبِ کوتاه
به وسعتِ یک عمر
طولانی شود...
زندهام تا سخنی از تو بگویم
بیتو، این جان به جهان، بیاثر است...
به امیدِ تو، به فتحی دل سپردم
ولی در موجِ طوفان، خرد و خُردم...
به هر طرف که نگرم، همه پرسش بیجواب
نه خواب مانده به چشم، نه امیدی در کتاب
جهان پر از سراب است و دل اسیرِ سکوت
کجاست راهِ رهایی؟ کجاست نورِ ثواب؟
به چشمِ تو جهان همه تماشا دارد
دلِ من از نگاهت چه رویا دارد
اگر نامِ تو را عشق بخوانم کم است
که شیرینتر زِ عشق، دلِ ما را دارد
«ماندهام»
آرزویی داشتم، در باد و باران ماندهام
خواب شیرین کودکی، در چشم حیران ماندهام
زخمهایم بیصدا بر جان من تکرار شد
با لبخندی نیمهجان، در درد پنهان ماندهام
دوستیها رفتهاند از کوچههای بیکسی
با غریبی همنشین، در دل پریشان ماندهام
سالها بگذشت و کس از راز من آگاه نیست...
غزل «یلدای بیچراغ»
شب آمد و بر سفرهی ما نان نمیرسد
جز آهِ دلِ خسته به مهمان نمیرسد
نه قصهی شیرین، نه نوای دلانگیز
جز زمزمهی فقر به دوران نمیرسد
انار ز رخسارهی ما رنگ باخته است
به باغِ دلِ پژمرده، باران نمیرسد
پسته به خموشی شده قفلِ لبِ غریب...
به صبر خواند مرا آن نگاهِ بیخبر از جان
نمیدانست که دل را به یک نظر اسیر کرد
بهانهای شد ویرانیِ من، همان لبِ خاموش
که هر چه بود، به یک خنده بیامان، اسارت کرد
به هر کجا که نشانی زِ تو به لب آورم
هزار دفترِ غزل، بیخبر ورق میشود
چه کردهای که نفسها به عطرِ نامِ تو
به جای آه، ترانه به شور دَفق میشود
گلایه نیست، که این زخمِ دل به دستِ تو
به چشمِ دیگران، شعرِ تازه حق میشود
تا به کی در سایهی اندوهِ بیپایانِ عشق
با خیالِ بوسهای، شب را سحر، پرپر کنم؟
دل که از آتشزدهی شوقِ تو خاکستر شد
چون توانم لحظهای ترکِ شرر، ساغر کنم؟
بیتو، شب بهانهای جز سکوت ندارد
اما با نامت، هر ستاره چراغی میشود
بمان...
که جهان بیتو، تنها یک سایهی خاموش
است.
خوش به حال دلِ عاشق که در آتشِ درد
هر نفس سوخت، ولی شعلهاش از عشق، زرین است.
عشق را نتوان ز دل بیرون کشید،
که چون خون در رگِ جان، همیشگیست.
هر که از ذاتِ وجود، عشق را بشناسد،
میداند که این آتش، خاموشیستناپذیر.
«خیال دیدنِ تو»
خیال دیدنِ تو امشب به دل نشست
ولی دریچهی چشمم به خواب بسته شد...
صدای پای تو میآمد از نسیم،
که در سکوتِ شبم، هزار قصه شد.
چراغِ یادِ تو در سینهام فروزان بود
که هر نفس به دلِ خسته، امید تازه شد
به شوق دیدنِ رویت،...
خیال دیدنِ تو امشب به دل نشست
ولی دریچهی چشمم به خواب بسته شد...
صدای پای تو میآمد از نسیم،
که در سکوتِ شبم، هزار قصه شد.
لبِ تو، جامیست که هر ممنوع را روا میکند،
و هر حرام را به حلال بدل میسازد.
عشق، شریعتیست بیپایان،
که حکمِ آن، تنها نگاهِ توست.
دل، دریای بیقرارِ شبانگاه است،
که هر موجش، فریادِ غمی تازه میسازد.
آشوب، زادهی طغیانِ اندوه است،
لیک در ژرفای آن،
چراغی از امید پنهان مانده است.
هر شب، اگرچه سنگین و پر از سایه باشد،
سپیدهدمی در راه است.
غم، رهگذرِ کوتاهِ دل است،
و آفتاب، همیشه ماندگار.
چون رود، روزها گذشت و بازنگشت،
دل را به موجِ خاطره نسپار.
جستجو مکن، که در غبارِ دیروز،
جز سایهای شکسته نمییابی.
نازِ تو گرچه دلآزار است،
بیآن، دل از جهان بیزار است.
هر زخمِ عشق، مرهمی دارد،
که جز نگاهِ تو، خریدار است.
نه زر بماند و نه تخت،
که همه سایهای گذراست؛
ادب، چراغیست جاوید،
که در دلها روشن است.