متن خاطره
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات خاطره
من و غزل که گریه می کنیم
شیشه ها ، پر از غبار خاطره است...
در عصری دیگر درکوچه پس کوچه های شهر با پاگشایی نم بهاری، عطر بهارنارنج در هوا پیچید وگل بوته های خاطره جوانه زد.
پس از تو خاطره عاشقانه تعطیل است
پس از تو کافه و شعر و ترانه تعطیل است
به آفتاب بگویید که نور لازم نیست
به ماه نیز بگویید شبانه تعطیل است
کتاب های مرا یک شبه حراج کنید
نشست های شب دوستانه تعطیل است
هر آن چه دفتر شعر است...
خاطره
چیزی هست
که انگار نبوده،
ولی هست..
سینمده اگر وار نفسیم وار سنه خاطر
عشقینده اگر وار هوسیم وار سنه خاطر
آغلار منی گویما گوزه الیم رحم اله نازیم
واردور سینده آزجا سسیم وار سنه خاطر
روی لبهٔ زیرسیگاری دراز کشیدم.
هنوز کمی دود میکردم.
کسی نیامد خاموشم کند.
آدمها رفته بودند.
من ماندم و خاطرهٔ دستی که مرا روشن کرد.
یادم هست محکم میگرفت.
با حرارت. همان حرارتی که حالا نیست.
حالا سیاه و سرد افتادهام.
تنها.
شاید دیگر غمگین نیست که مرا رها کرده...
روزگار نکبتی شده!
آنقدر که آدم دلش میخواهد
مدام به خاطرههاش چنگ بیاندازد
و آنجاها دنبال چیزی بگردد...
گنجی از خاطره ای کنج اتاق است مرا
که درین سینه بسی مهر تو جامانده هنوز ...
مگر بے رحم تر از خاطرـہ ها چیز בگر هست.
کـہ בلتنگیِ בل را بـہ نهایت برسانـב.
چون رود، روزها گذشت و بازنگشت،
دل را به موجِ خاطره نسپار.
جستجو مکن، که در غبارِ دیروز،
جز سایهای شکسته نمییابی.
آب دادم
به درختهایی
که سالها
در ترکِ خاطره
ریشه بسته بودند
شاخهها
بیفریاد
سنگین شدند
و سکوت
مثل میوهای خام
از شاخه فرو افتاد
انگار
چشمهای تو
از دور
برگشته باشند
دلتنگیهایم را تا میکنم
هنوز چمدان احساس
با تکههای خاطرات
نفس میکشد
هر بار که نبودن تو
لباس خاطره میپوشد
بغض در چین آستینها مینشیند
و دستها
دکمههای پیراهنت را
میبوسند
زایندهرود خشک شد
دریاچهٔ ارومیه تبخیر شد
آبِ سدها گم شد
هوایِ تازه خاطره شد
باد از بلندیِ کوه
آهسته آهسته پایین آمد
تا خبر بیاورد
که فصلها دیگر
به وقتِ ما نمیچرخند…
کودکی در حیاط
بادبادکش را
در گرد و خاک گم کرد
و مادرش
چشمهایش را شست
با...
*حکایتی دیگر از هاشور خاطرات : *
یادم میاد اون قدیما تو بچگی هامون همیشه خدا دور ننه مهربون مون حلقه می زدیم تموم حواسمون به هش بود
آخه برای تموم لحظه ها حرفهای قشنگی برای گفتن داشت
پی این بودیم
ببینم باز از چی می خواد برامون بگه ؛ ...
خاطرهها و خیال، بیمرز و بیمدّعا
میتپد از عمقِ جان، یک حسّ بیانتها
مهمان قلب من...
تو بیدعوت آمدی،
مثل نسیمِ خنکِ پاییز،
مثل شعری که خودش را در گوشِ شب زمزمه میکند.
مهمان قلب من،
نه با صدا، نه با قدم،
با نگاهت، با خاطرهات،
با آن حسِ آشنای بینام...
بمان،
که این خانه بیتو خاموش است،
و این دل، بیتو بیفصل...
دیوار،
تیرهای چراغ برق
سیم خاردار....
پشت دیوار
دیده بر آجرهای سالهای ماندگار،
میروم را
می نشینم گاه
می پرم با ابر
می دوم با باد...
زیر بارانی از خاطره از یاد،
تا باز شود آهنین درب
تو در آیی از گنه کرده و ناکرده زندان...
پشت دیوار هستم
بنویس...
هر رؤیایی از جایی شروع میشود…
گاهی از یک نگاه کوتاه، گاهی از یک لبخند ساده،
و گاهی از خاطرهای که در دلِ تاریخ و سرگذشت ما جا مانده است.
رؤیاها همیشه از جنس خیال نیستند،
بعضیشان آنقدر واقعیاند که با حضور یک “او” معنا میگیرند،
و جهان اطراف ما...
هر رؤیایی از جایی شروع میشود…
گاهی از یک نگاه، گاهی از یک لبخند،
و گاهی از خاطرهای که در دلِ تاریخِ ما جا مانده است.
رؤیاها همیشه از جنس خیال نیستند،
بعضیشان آنقدر واقعیاند که با یک “او” معنا میگیرند.
شاید آن رؤیا، تکرارِ لحظهای باشد که هنوز در...
مـــا گمشـב گــــان...
בر בل یک خاطرہ اے בر בل شهریم.
وقتی عشق
در سلولبهسلولِ من رخنه کرده
دیگر
هیچ صدایی
جز زمزمهی تو
نمیتواند
جهانم را بلرزاند
محبوبم،
تو شبیه نفس کشیدنی
که بیتو
ریههایم
از خاطرهی هوا
خالی میمانند
در این شلوغیِ بیتو
هر صدا
فقط پژواکِ نبودنت است
و من
با گوشهایی
که فقط تو را میشنوند
در...
یاבت چـہ زیبا کرבہ ویرانـہ בل ما را.
در انتهای دریا
شهریست
پر از آشنا
کوچههایش
با صدای تو نفس میکشند
و پنجرههایش
به سمت خاطرهها باز میشوند
من
هر شب
با موجی از دلتنگی
به آنجا سفر میکنم
بیآنکه
تر شوم