برگردان شعر کوردی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برگردان شعر کوردی
گاهی اوقات
شبیه کودکی لجباز میشوم
اما بیشتر اوقات هم همچون پیرمردی
شکستهای خودم را برایش تعریف میکنم.
[تلفنی دنیا را آرام خواهد کرد]
باران، نرمنرمک
بر پنجرهی اتاقم میکوبد
تنهاییام تبدیل به خاطراتی بیپایان میشود و
داستانی بلند را شکل میدهد.
باران،
سکوتی مطلق را
بر در و دیوار اتاقم نقاشی کرده و
ناگاه زنگ تلفن همسرم
باران را میرنجاند و
سکوت را میشکند
من به جستجوی...
از هر چیز غمناکتر
اینکه روزگاری چنین عهد بستیم
وطن ارزشمند است.
ولی غم وطن
به نام وطن شد
زیرا حاکمان وطن را بیارزش کردند.
مطمئنم
برگها و درختان صنوبر و
پیچکها هم عاشق خواهند شد.
از آن هم مطمئنترم که
تو نیایی،
گلهای باغچه
از نبودنت
پناه به هیچ دستی جز دستان تو نخواهند برد
که آبیاری شوند،
نه برگها و
نه دستان تو،
کسی را نمییابند
که به اندازهی من عاشق باشند و...
از مرگی میترسم
که هیچ نقاشی نتواند
تصویرش را بکشد...
بیشتر مردم از مرگ میترسند
کسی را سراغ ندارم که عاشق مرگ باشد
غیر از جنگجویانی که از عشق بریدهاند
غیر از جنگجویانی که
از عاشق شدن میپرهیزند.
من از باغچهی خانهی تنهاییام
تنهاترم!
نه خندههایم شبیه گذشته است و
نه قدم زدنهایم
هرچقدر به تندی و چابکی میروم
باز دیر میرسم.
من از تو دور نمیشوم
شاید میان انبوه جمعیت گم شوم
اما با احساساتم پی میبرم
دنیا چه جای غریبیست
آفتاب چه غریبانه طلوع میکند
در میانهی بزن و بکوب تنهاییام
چه اندازه تنهایم!
به تنهایی
پنجرهی اتاقت را بگشای
محتاج تابیدن آفتاب است
گلهای گلدان صدایت میکنند
تشنگیشان با...
بیان ابراهیم
خانم بیان ابراهیم (به کُردی: بەیان ئیبراهیم) شاعر کُرد زبان اهل سلیمانیهی اقلیم کردستان است.
(۱)
نگذار عاشقت باشم.
نگذار اینقدر دوستت داشته باشم
مبادا زیر باران چشمانت آب شوم
مبادا با نسیم نفسهایت
مثل شاخهی بیدی بشکنم
نگذار اینقدر عاشقت باشم
مبادا که با یک آه اندکات...
نفس من!
آی تپشهای دلِ پر از غم و اشتیاق من!
بیا دیگر
جانان من!
بس است زندگانی با اندیشهی فراقت
تا نابود نشده مغزِ پریشان و جمجمهام
بیا دیگر
تا از سازِ پرشورِ سوزناکت،جرعهای بنوشم
کاش میدانستی برای دوریات
چقدر پریشان و خستهام.
بگذار بسوزم و ندانی
از به خودپیچیدنها و تب و تابم آگاه نشوی
بگذار اشکهایم پریشانت نکند...
به من و شعرم گوش نسپاری
تا بیخبر از اوضاع و احوالم باشی و
شبنخوابیهایم را ندانی...
بگذار هیچ وقت ندانی که تو را
تبدیل به دلگیرترین ترانهی زندگی کردهام.
همه کس تو...
ای کاش تمام عمرم را
همدم کتاب میبودم!
چه دوستانی صاف و
صادقاند این برگهها
چه خوب و چه بد،
هیچگاه با تو سخنی
به دروغ نمیرانند.
خلاصهی کلام که
تو،
به تنهایی میتوانی،
فصل پاییز را بهار
مهم نیست، که چقدر بین ما فاصله است
مهم نیست، که اکنون
در کجایی و به چه کاری مشغولی
مهم نیست، بیخبری از من،
یا که از درد و رنجم آگاهی.
مهم نیست، چگونه تو را ملاقات خواهم کرد
به کجا و چه وقت،
مهم اینست که تو هستی.
بر سر و روی وطنم میباری و
یخ میبندی و آب میشوی
بهار میشود!
لیکن چون بر سر و روی ما میباری
دیگر هیچوقت به خود نمیبینیم
ای آه از این برف زندگانی!
هووووووووو!
آنقدر خودت را دور کردهای
فریاد و صدایم به تو نمیرسد
درست مثلِ
حکومت و ملت، این سرزمین!
من پدری داشتم،
شبیه غروبهای پاییزی!
بسیار آرام و شکیبا،
پای بر مورچهای هم ننهاده بود
بسیار مهربان و بامحبت،
من با وجود پدرم فهمید
چه بزرگ و باشکوهست،
قلب مرد!
آرام و قرار ندارم،
دلم در مشتم است و
مضطربم
که کی برمیگردد،
تا آتش عشقمان را
با نفسهایش شعلهور سازد.
ما به استقبال پاییز میرویم
زمستان برایش آغوشش میگشاید
با باد و باران، با برف و کولاک
زیبایی پاییزمان را از یاد میبرد
جامهای سپید، میپوشاندش و
عروس فصلهای سالش میسازد
تمام واژگان زیبای فرهنگ دل را
برای بهار سال گرد میآورد
همین که بهار آمد، آن فصل زیبایی
برای...
روحم پروانهی گرد تو است
که دور سرت میگردد
به آرامی بوسهاش را زد
از لبهای سرخ و آبدارش
روح پریشانم بازگشت
اکنون در اینجا به رقص مشغول است
تا تو را ببیند، روح پریشان
غم را شعر میکند و به باد میدهد.
خوب میدانم در این سرزمین
هیچ مقام و منصبی
مرا رتبه و مرتبهای نمیبخشد
زیرا همهی آنها
از قلمی شریف و
دل پر از عشق و زیباییام بیزارند
همان بزرگانی که
پر از رشک و حسد و کینه و بیوجدانیاند
استادم روز اول که قلم را در دستم نهاد
گفت:...
در پایان
دلتنگی هر شخص
که میگوید عاشق تو هستم،
تو به پرتوی مهتاب مینگری
در آسمان و
من هم به چشمان تو...