همه هیچ اند، اگر یار موافق باشد
هر کسی لایق آن نیست که عاشق باشد
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
در خاطر من خاطره ات خط زدنی نیست ... امیرعلی رشیدی
ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای
ما بی تو در همیم تو بی ما چگونه ای
دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم
بازا که بی حضورت، خوش نیست زندگانی
رفیق بی وفا رنگش سیاه باد
آرامش است عاقبت اضطراب ها
به خدا که بی خدایی به از این خدانمایی
هیچ آفریده چشم به راه کسی مباد
رسد روزی که قدر من بداند حالیا رفتم
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش
عشق شوقی در نهاد ما نهاد
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
مرا امید وصال تو زنده می دارد
جان ها فدای مردم نیکو نهاد باد
صبرم از پای درآمد، تو مرا دست بگیر
جان ببر آنجا که دلم برده ای