دلم از نام خزان می لرزد زانکه من زاده ی تابستانم!
شهریور این ته تغاری تابستان چمدان به دست آماده ی رفتن می شود جای رد پایش را فصل خزان با برگ های رنگین می پوشاند این پاییز است که با مهر به بدرقه ی تابستان می رود...
گیرم درخت رنگ خزان گیرد تا ریشه هست ساقه نمی میرد
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران می رسد با من خزانی می کند