متن خیانت
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات خیانت
خیره میشَوی در چشمانم
دوستت دارم را فریاد میزَنی
و من زیباترین دروغ را میبوسَم.
بزرگترین خیانتی که میتوانی در حق کسی کنی این است که اورا در یک امیدِ نشدنی و محال حبساش کنی و بگذاری انتظار بکشد...
ای نارنجی نازک خل مستی
غروب نکن که شبت را
بی انتظار مسلح میکنم
در سیاه چاله های شفق
گناه ات مرا وحی میشود
ومن میگذرم از تو و گناهت
من موش نیمه کورم
امید بقایم در سپیده دم نیست
شب است عاشقی به فکر معشوق، نشسته در کنج اتاق، در خواب و خیال سیر و سفر می کند
اما معشوق همان دم، بر سر سفره می گساران نشسته است
در خلوت خود به عاشق خیانت می کند
تمام عمرم را قوی ،اما خسته و بیکس گذراندم ..
گله ای هم نداشتم...
نه از خدا .....
نه از بنده هایش ....
فقط یاد گرفته بودم تحمل کنم و صبر ...
تا اینکه یکی اومد،
اومد که برای آرزوهایم ریشه باشد..
و تمام تنهایی هایم را ازم گرفت ......
اینروزها با هر که دوست میشوم
احساس میکنم،
آنقدر دوست بودهایم که دیگر وقت خیانت است.
میدونی اصالت یعنی چی؟
یعنی تو هم فرصتشو داری
هم وقتشو داری
هم کسی نمیفهمه
ولی چون اشتباهه انجامش نمیدی!
اگر در خفا،با دیگری بست نشسته ای و می لولی، خیانت میکنی
یقین داشته باش که همان لحظه،با دیگران به تو خیانت می کند
حال خود دانی و دل بی در و پیکرت
من رهایم چون عقابی در هجوم آسمان
یا که در بندم شبیه طوطی جان در کمان
زندگی ام بی پناه است روز و شب در اوج غم
هی! چه گویم؟! خاطراتم میکند اشکم روان
در اتاق پنج در پنج ۱۰۱ روز و شب
میروم تا اوج افکار خیانت وای جان...
اگر زن با وفا بود وفا داشت
چرا در بیستون فرهاد میکشت
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🍃🌷🌼🍀
🍃🌺🍂
🌾☘
🌷
نیشی درون زخم
زخمی به رویِ دل
یک رخ میانِ اَخم
به قلمِ🖋: پورِ مهر👇
#مهردادپورانیان
#سهگانی
🌷
🌾☘
🍃🌺🍂
💐🌾🍀🌼🌷🍃🌹🌿🌼🌷🍀
هرگز تمناے وفـاבارے مکن ز بے وفـایان.
سالهاست قاتل اردوگاهی شده ام
که آواره ترین لحظه های درد را به صلّابه کشیده
طوفانِ طراق
طپانچه ی تپانچه های طاق باز را از طمطراق انداخته
کلاغ ها
آبی
خیس
لیز
هیز
شاید هم صابونی اند
خروش خروس
مُشتی جوجه ی پاییز ندیده را کنار قابِ برفکی ، پیچ...
دستهایت را که دادی تعهدت را هم بده!
دست است دیگر!
آدم را دست به سر میکند و به هر سویی میرود!...
نمی بخشمت هرگز
که طلوعِ زیبایِ لبخندم را
به غروب رساندی
تویی که
تمامِ عاشقانه هایم
با تو به پرواز در می آمد در آسمانِ خیال
آری تو...
هیچ میدانی
حق العشقی به گردنت دارم
هر چند که رفته ای
اما جایی
روزی
باید پس بدهی حقِ دلم را
سهمِ...
من مثل شب...
با چراغهای روشنِ خانهٔ تان قهرم...
با آغوشی که دیگر سهمِ من نیست.
هرگاه دربرخورد با جنس مخالف طوری رفتارکردی و بعدش نگران شدی که مبادا شریک زندگیت بفهمه اون رفتار عین خیانته
وقتی که برای مشقِ تو دست زدند
با جیغِ ریا تَبر تَبر دست زدند
جای رُخِ اسب و مهره ی شاه و وزیر
بزغاله ترین پیاده را دست زدند
عشق بازی است ، نه اینکه عشقبازی است!