شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
از سر دلدادگی ،
شکوفه های مریم را می چینم
ببین غریب شده است
فصل عاشقی ام
تا کاجها هم زرد شدند
ای آشنای دور که بر
پرچین دیوار ها نشسته ای
این سیمهای پیج در پیج
سلام مرا می رسانند؟
رویاسامانی
۱۴۰۲/۲/۱۰
شب گردی هایت
که تمام شد
خواب هایم را برگردان
رویاسامانی
محبوبم....
نمی توانم از تو بگذرم
با اینکه دلسردی از من است
نمی شود
تا ابدیت
از ته دل بخندم
معبودم ، تو که می دانی
این تاثیر میله های سربی
حیاط است
که هر جمعه ایوان خانه ام
می لرزد...
رویاسامانی
۱۴۰۲/۲/۲۲
من تو را در کلمات
می جستم
با آهی که الماس می شد
بر گونه های
سرماخورده ام
رویاسامانی
۱۴۰۲/۲/۲۳
تو را باید مثل گل کاغذی
پشت قاب یک پنجره کاشت
یا، به چهار چوب این اتاق
مصلوبت کرد
یا به آفتاب گفت:
از پشت کوه های این شهر
ابریشمی به دور بغضهایت
گره کند
بگذار...
اشک تلخ تو را
در دفتر شعرم سنجاق کنم
که اینجا شمع هم
بی...
همین که .....
با این سن وسال
از باغچه ام، انار می دزدی
همین که
وقت رفتن از موهایم
بالا می روی
تو...
ای بی خبر از باغ دلم
باز، جای انگشتانت
روی لبها یم گل کرد
رویاسامانی
به سایه ات
که تکیه می کنم
ماه می گیرد
دلش..
رویا سامانی
صدای قیچی
مرگ گل های قرمز
گلاب شفاف
پدرم،
دست هایت حرف ندارند!
-- گرفتن دارند.
رها فلاحی
دیگر گله ای نیست...
تا سنگ هایمان را واکندیم
مسیرم شد سر تا سر سنگلاخ .
دیگر گله ای نیست...
کور ها گره شدند
پروانه ها آب شدند
شمع ها مردند
دیگر گله ای نیست.
محمدرضا دهگان
به حکم آنکه؛ لرزه بر جانم انداختی
زلزله ای خواهم شد
بر افکار پوسیده
عادت های رسوب شده
ایمان های خیالی
1396/9/12
زمین جان را
زلزله ای می باید
در خواهش های هر لحظه
در اندیشه های پوسیده
در باورهای سنگ شده
1396/8/24
با تو به دیدار درختان رفتم
در...
قد می کشد
پشت پرچین تنهایی
نهال خاطره ات
بادصبا
ای کاش
نسیم صبحگاهی
مرا با خود ببرد
به دشت بنفشه های وحشی
به کوچه باغهای مهربانی
جایی که مردمانش
جز
بذر صداقت و سادگی
چیزی نمی کارند در دل خاک
و نمی چینند
جز میوه ی راستی
و حرفی نمی گویند جز حقیقت
نمی دانم
به جایی دورِ دورِ...
کم سو می شود
فانوس آرزوهایم
به دست بی مهری ات
بادصبا
خاطرات کودکی ام را
پهن می کنم
در ایوان تنهایی
بادصبا
نیست در من رمقی
برو ای بادصبا
و دگر هیچ، نیاور خبری از یارم
خسته ام
بی جانم
غم شده
یار مرا در شب تار
و نخوان
صبح سپیده از عشق
و نگو
یار مرا داده پیام
تو ببین
آتش بی مهری او
همه ی جان و تنم را سوزاند...
بهارم
باغبان باور
ندارد
آریا ابراهیمی
از سرمای نبودنت
می پیچند واژه ها
به قامتِ احساسم
و قلم به خود می لرزد
و چشمهای منتظرم
سر بر شانه های خیال
به خواب می روند
پشت پنجره ی دلتنگی
بادصبا