گفتم تو بگو شعر برایت چه بخوانم؟؟ گفتی غزل تلخ خداحافظی ات را !!!
پدرم گفت : پسر جان به کسی دل ندهی! دل که نه؛ حضرت بانو سر و جان را برده است
دست از جهان نشُسته مکن آرزوی عشق این نیست دامنی که توان بی وضو گرفت
عشق است و همین لذت رسوایی عالم ! عاشق که شوی، عقل به سر راه ندارد...
نه به اندیشه ی زیبا ، نه به احساس لطیف که به تلفیقی از این ها ، به تو می اندیشم!
ما خوزستانی ها عادت داریم به صدای تیر و تفنگ به صدای جنگ به صدای مظلومیت...
گر ز غمت شکست دل؛ راز تو فاش کی شود گنج نهفته تر شود، خانه اگر خراب شد!
از دوست به یادگار ، دردی دارم !
هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است همه تا دامنه یِ کوه تحمل دارند
تو به صد آینه از دیدن خود، سیر نه ای! من به یک چشم ز دیدار تو، چون سیر شوم؟
پیراهنی از تارِ وَفا دوخته بودم چون تابِ جفایِ تو نیاورد کفن شد!
زندگی بخشیدی و آنرا گرفتی باز،پس در کجا دیدی تو هستی بخش قاتل،بی وفا
امسال بهار بی تو یعنی پاییز تقویم به گور پدرش می خندد
گره به کار من افتاده است از غم غربت کجاست چابکی دست های عقده گشایت؟
دیوار ما از خشت اول کج نبود، اما این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست
هر کس به هوای خود ماییم و هوای تو…
مرا کز عشق می سوزم ز دوزخ چند ترسانی کسی از مرگ می ترسد که در دل خوف جان دارد
ما را برای در به دری آفریده اند هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد
شکوه عشق به زیر سوال خواهد رفت وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند....
دل به هوای آتشت این همه دود می کند...
می آمدم که تنگ در آغوش گیرمت سنگِ سرِ مزارِ توام سنگِ راه شد...
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
تنها به چاه باید از این درد گریه کرد این درد را که قاتل او روزه دار بود
همه کس سرِ تو دارد تو سرِ کدام داری؟