لطف بودن با تو از من شاعری دیوانه ساخت ورنه من در خود هزاران مرد عاقل داشتم
بی تو بودن هم شبیه با تو بودن مشکل است...
ایران زخم دیده ی غمگین، کمی بخند دف می زنم برای تو، با من دمی بخند زانوی غم گرفته در آغوش تا به کی؟ یک دم بدون هیچ ملال و غمی بخند تا چشم دشمن تو شود کور، شاد باش بگذار تا نگاه کند عالمی، بخند ای سرو باستانی من،...
همیشه شعرهایم چیزهایی از تو می دانند که من با آنکه شاعرهستم آنها را نمیدانم....
شمعدانی ها به خود عطر تو را پاشیده اند نیستی اما مشام ِ شهر را پُر کرده ای ...
هر گوشه ی این شهر کسی خواب ندارد درگیر همان کسی که آسوده به خواب است
با برف پیری ام سخنی بیش از این نبود منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی
غمت را بزرگ دید دلم بس که تنگ شد
در عشق، لاله را سبب اعتبار شد داغی که ما ز سینه به صحرا فکنده ایم
گفتن که درد است سرانجام خیالت این درد خوشم باد که بیمار توام من
من از نزاع دلم با خودم خبر دارم چگونه با دو ستم پیشه مهربان باشم؟
چشمی به تخت و بخت ندارم، مرا بس است یک صندلی برای نشستن کنار تو
دارم به دل از هستیِ موهوم غباری ای سیل بیا خانه ی آباد من این است
از باد مَرا بوی تو آمَد اِمروز شُکرانه ی آن به باد دادم دِل را....
کاشکی بد نشود آخر این قصه ی بد...
تلخ، مثل قصه ی دردآور سربازها زخم، مثل خاطرات پیکر سربازها شانه خالی می کند فرمانده در اوج نبرد تیر گاهی می رسد تا باور سربازها جنگ را شطرنج می دانند شاهان دلیر شرط می بندند گاهی بر سر سربازها! جنگ تنها راه بردن نیست وقتی عشق هست سکه ی...
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت...
رسیده سنّ حضورت به سنّ نوح، اما شمار مردم کشتی نکرده تغییری
زاهدی با کوزه ای خالی ز دریا بازگشت گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!
صبر از دل من مخواه در عشق کشتی نرود چو لنگر افتاد...
عیب از ماست که هرصُبح نمی بینیمتان چشم بیمار شده تار شدن هم دارد...!
ناله بر خیزد ز دل ، چون بر لب آرم جان، بلی مرده را از خانه چون بیرون بری شیون شود
لحظه وصل به یک چشم زدن میگذرد... این فراق است که هر ثانیه اش یکسال است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم ...؟