متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
نگارا روی تو چون ماه پنهان است
نگاه نافذت خورشید تابان است
دلم در بند زلفین تو افتادهست
به هر تارش هزاران دل پریشان است
در جمع هستم، اما تنهایم
صدای خندهها از دوردست
است و من،
غرق در سکوتِ خودم،
با زخمهایی که هیچکس
آنها را نمیبیند.
هر روز بندهای تازهای بستهام،
نه به دست دشمن،
که به پای خودم.
رهایی و شادی
کلمهایست که تنها در
خوابهای بلند شنیدهام.
کبوترم را بستهاند به قفسِ خیالات،
بالهایی که هرگز باز نشد،
آوازِ آزادی بخوانند.
زندهام، اما مرده،
در شهری که تو نیستی
و هیچ نوری ندارد.
دادگاهی در ذهنم برپاست
قاضیاش سکوت است
و من، متهمِ بیگناه، گوش
به فریادهای بیصدا دادهام.
هیچ کس نیست،
حتی خودم،
که صدایم را بشنود.
کلیدِ زندانم گم شده
اما دروازهها بازند
مردم میگذرند،
مثل سایههای بیصدا،
و من، در لانهی تاریکی،
چشم به درختِ بیبرگ دوختهام،
تا شاید روزی پَرهایم رشد کند.
خواستم این زندگی معنا کنم اما نشد
اشک را در دیده ام حاشا کنم اما نشد
خواستم تا در نگاه سرد و چشمان غمین
طرح لبخندی را بر لبِ دنیا کنم اما نشد
خواستم یک شب به جای مادری
نَم نَمِ اشکم به دل اخفا کنم اما نشد
درد و...
با نگاهم چشم هایت را زیارت میکنم
چشم می بندم تو را در دل عبادت میکنم
با خیال بوی آغوشت همیشه دلخوشم
من به این عطر پر احساست قناعت میکنم
هر شبم را قصه ها گفتم ز سوز عاشقی
درخیالم قصه هایت را روایت می کنم
ساز دل را می...
جان فدای خاک پاکت ای همه دلبستگی
مست از جام جهانت، جان و روانم از تو مست
چشمِ دل قربان خاکت، دل به دریای امید
خاک کویت سرمهٔ چشمم، جهانم با تو مست،
منکه دلخوش شده ام به وعده ای پوشالی
با غریبی دلم در شب یلدا چه کنم
گفتا که عاشق شدم و
عشق به تو امر حیاتی،ست
گفتش که کم موعظه کن
خالق این واژه فلانی،ست
عشق را فلان بن فلان در
سال فلان بر حضرت معشوقهٔ
معشوقهٔ نوشتش خیالی،ست
آدمیزاد دوست دارد با یکی کَل کَل کند
گهگاهی خاک را از اشک چشمش مَل کند
با خودش خلوت کند از دست دنیای غریب
هی تهمت بزند از خلق، و حق را ول کند
شاعری اهل همین نزدیکی
اهل این شهر و
همین دِه و دیار
اهل سیستانم من
شهر خوب پاکان
از نژاد رستم
شهر زیبا و صبور
شهر گندم، شهر باران
شهر عشق، شهر شاعرانی
چون رئیس الذاکرین
گهگاهی اندکی شعر که نه
خط، خطی از برای
دل تنگم بنویسم
تا همیشه...
میروم شاید کمی حال دلت بهتر شود
با خیالت روزگارم در نبودت سر شود
در هوایت دل اسیر و جان من
آواره شد
کاش چشمانت بماند گریه ام کمتر شود
رفتنم درمان دردت نیست، اما چاره چیست
شاید این فاصله روزی مرهمِ باور شود
با تو بودن آرزو بود و...
موجها نامت را زمزمه میکنند،
و من بیصدا در آغوش دریا،
میان رویاهایم با تو قدم میزنم
وقتی تو لبخند میزنی،
ماه از خجالت سرخ میشود
و شب تمام رازهایش
را در دامن تو می گذارد،
عصرها. نبودنت را بغض میکنم
حسرت نداشتنت
از چشمانم چکه میکند
غمت در دلم
طوفان می شود و ...
چیزى که از من به جا مى ماند
ویرانه ای ست از
جنس "تاوان"
تاوان دوست داشتن تو
در کلاس عشق تو آن کهنه شاگردم که باز
می نویسم با غلط من دوصتط دارم زیاد
توهمان استاد ماهر بعد هر خَبط و خطا
بانگاهت آتشی افکنده ای بجان ما،،
با حسرت نا دیدنت گل زیبا چه کنم
مانده ام با شب چشمان تو حالا چه کنم
گر چه تردید ندارم بودنت دنیای من است
رفتی،و بی توباغریت دنیا چه کنم
امشب از حادثه عشق جهان لبریز است
عشق را چون فقط کنی تماشا چه کنم.
حافظ و شعرو غزل...
باز صهیون خواب و رویا دیده بود
غرشِ شیران وطن را هزاران دیده بود
اسب لنگ چوبی اش را هی زد هنگام فرار
ضرب شصت از حیدر کرار ایران خورده بود
جمعه ها
دلتنگـی در آغوشم
چَنبَره مـی زند
باز قصه تـلـخ انتظار
راوی لحظه هاۍ آدینه ام است
دل بـا خیالِ بودنـت
بهانه ۍ تـو را دارد
همچون کودکی که بهانه ۍ
بستنی می گیرد در
هوای گرم تابستان