متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
شور عشق...
در نگاهم هزار سروده می خوانی
در صدایت هزار نغمه می بینم
در کویری که دشت خشکی خالیست
بر لبان تو من هزار جوانه می بینم
گذر...
در گلستان کسی گر گذری خواهی کرد
یک دم آرام بشین در نفسش تا نفسی تازه کنی
شاید آن گل به هوایت
نفسش را به تو آغشته کند
من زمینی نیستم....
پنجشنبه ها افسرده خاطر میشوم
هر روز...
ایستاده در نگاهم نماز میخوانند
تقسیم شده ام به هزار قبر تاریکی
و جسم
به انتظار...مورچه ها ست
برای نافی که از من بریده اند
****
روح ما آزاد و میت خاک بیش
روح را در خاک کردیم
میتش را...
بشکن این آینه را صبح امید نزدیک ست...
در ظلمت شب بود
که با ماه سخن گفتم
گفتم بشکن
آینه ظلمیست
در چشم من اشکی و تو قبحیست
شب را به خموشی تو سحر کن
در صبح سپیدی تو نظر کن
شاید که همان صبح
امید ست
روشنگر آن
نور...
دربدر...
گفتی بیا و در تاریکی غم را بدر کنیم
نیامدی ...
غم آمد و تاریکی
ما هم دربدر شدیم
سیاهی مو یت شب را رقم میزند
و سپیدی شعرم آن را به هم...
عشق را گفتم
گفتم عاشق کیست
گفت عاشق نیست
گفتم او را کیست
گفت در چشمیست
دیده گانش بیست...
قامت مادر...
بر بلندای قامتت مادر
که هنوز عمری باقی ست...
هزار حرف نگفته در نگاهت
شکر ...
میخوانم
1401/06/20
دیوانه ی بیش...
میگویند...
سبو شکسته را
جای ملامت نیست
چرا که عاشق ست و دیوانه میخوانند
مگر دیوانه ها آدم نیستند!؟
یا که آدم ها
دیوانه ای بیش...
1401/06/21
بوی یار می آید...
بهار آمد و بوی یار می آید
پرستو نغمه خوان از آن دیار می آید
به هر دشت دمن بینی نگار زلف یارم را
دل من عاشق و دلدار می آید
بشویید خانه دل را
بخندانید آن گل را
که بوی یار می آید
که بوی...
میماند...
گفته بودم ساز قلبم با تو میخواند
گفته بودی نبض دستم با تو میماند
گفته بودم عشق را در سینه ت پنهان
کرده بودی خاطراتم با تو میماند
آرام آرام...
چه زیبا میزند باران به روی
خاطرات کودکی هایم
چو کودک می شوم آرام و چشمانم
درون دفتر نقاشیم زل میزند باران و
من آرام ...
قصه می خوانم
و نقشی میکشم در یک شب باران
برای کودکم
آرام آرام...
بر فراز جوی ها...
موج بادی می وزد در لابه لایه کوه ها
خوابش افسون می کند چون سینه چاکی چوب ها
خانه ها را
ترک
باید هجرتی
از میان دشت و صحرا
بر فراز رود ها
ما پرستو های عاشق رو به دریا می رویم
لانه ام در زیر...
ماه شب چهارده...
چی ماه شبی نور تو بر شاخه دمیده ست
عاشق...
چه شبیست.! نور امیدت رمیده ست
در نگاهم هزار سروده می خوانی
در صدایت هزار نغمه می بینم
در کویری که دشت خشکی خالیست
بر لبان تو من هزار جوانه می بینم
آخر عمرت به سر رسید تابستان
بهاری دگر رسید تابستان
بگیر جان مرا ببر در آغوشت
خزان آمد و سر رسید تابستان
دختری بودم
نگاهم در نگاه مادرم بود
عاشقی دیدم
صدایش چون صدای باورم بود
مادرم یک عمر برایم ساز میزد عاشقانه
ناز میکرد با دو دستش موی زیبایم ترانه
بوسه هایش مهر را در سینه ام کاشت
عاشقی هایش نمونه در زمانه...
جانم به لب رسیده آتش به شب کشیده ست
شب را برای عشقی دیگر به تب کشیده ست
من مانده ام و تنها در این شب و سیاهی
تنها و بی کسم من آتش به لب رسیده ست...
شعر هایم خواندنیست...
عاشقانه می سرایم شعرهای خواندنی
چشم هایت میربایم در نگاهی دیدنی
آخر این دل را به دریا می زنیم
چون کبوترها به صحرا می زنیم
تا فضا هست در نگاهت حال پروازم خوشست
تا نگاهت در نگاهم شعرهایم خواندنیست
نگاهت چو زیباست آتش کش است
چو آتش کشد بر تنم هم خوش ست