متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
در عاشقی و شعر تو باران آمد
از روزنه چشم من آرام آمد
اشکم لب و گونه را دوانید و برفت
دل را چه کنم هق هق و نالان آمد
ای خزان از عشق بالاتر چه میدانی بگو
رنگ زیبایت چه زیباتر چه میدانی بگو
گیسوانت سنگفرش عاشقان
عاشقان را عاشقی کردن چه میدانی بگو
پرستو
من مسافر
عاشقم...
من شور شوقی تازه دارم
خوش نوایم چون قناری
بلبل مست بهاری
بر سر گل بوته عشق
زیر سقفی خشک و خالی
لانه دارم
عاشقانه می سرایم
من زمین را فسخ کردم از زمستان
من بهاران را برایت هدیه آوردم...
آهسته قدم بردار
ای که موی سیه داری...
هی ناز مکن هر دم
آهسته نظر داری..
آهسته قدم بردار
ای چشم سیاهت جان...
چون خال سیه بر لب
چون ناز به تن داری.. .
آهسته قدم بردار !
در پیش رخ یارت...
عالم همه حیرانند
چون ناز به تن داری...
سایه ی ابتهاج...
در طلیعه سحر بود
که سایه اش را بلند میدیدم
غروب که شد
سایه اش را دگر نمیدیدم...
خفته در نگاه جسمی سرد
نبض آشنایی دگر نمیدیدم
دیگر غزل نمیخوانی ای سایه ی بلند !؟
دیگر درون آشنایی رمق نمیدیدم
افسوس که رفتی ما را رها به...
شور و غوغا شد به پا در کربلا
کشته شد ظلم و جفا در کربلا
پیروزی خونست به شمشیر امروز
پیروزی عشقست به زنجیر جنون
آواز بخوانیم و شادی بکنیم
آتش بزنیم این دل مجنون که غمگین است
شام غریبان است امشب
دعوتی از سوی مهمان است امشب
سفرها رنگین از نذریست
کودکی شاداب و خندانست امشب...
نیامد که نیامد...
بعد از تو برایم دگر خنده نیامد
اشک آمد و آهی و دمی زجه نیامد
ریختم به درونم نفس خاطره هایت
لبخند تو در عکس و منم خنده نیامد
ای ماه من و مهر تو و چشم سیاهت
ای دلبر آتش کش و دیوانه به راهت
من...
نگاهم که می کنی گم میشوم در نگاه تو
محو تماشای تو و آن صدای تو
یکدم بنشین در دل و جانم که جان توست
آن دم که دل و روح و روانم روان توست...
علمدار زمان...
گوی کسی بر لب آب آمده
در طلب امر ثواب آمده
گوی لب و حنجره اش خط زدست
دیده گریان بجان آمده
آب فرات با همه تاب و تبش
سایه فرزند علی شیر خدا آمده
مشک پر از آب برای علی
بر بدنش تیغ جرا آمده
دست علمدار...
خاکریز...
خاکریزم...
خاک می ریزم
پشت من کوهیست...
خفته در خاکم
تکیه گاهم عشق
اشک هایم را خاک می ریزم...
تنهایی...
سینه ام لبریز عشقست و تو را فریاد میخواهد...
درونم خفته یک عالم...
سکوت سرد تنهایی
علی...
علی عشقست...
علی مولای جانان
علی دردست...
علی درمان یاران
علی کوه ست...
علی چون کوهساران
علی
جوهر...
علی
دریای عشق ست
علی
ایمان...
علی
مرز بهشت است
علی
عادل...
علی
چون خود سرشت است
علی چون خاک...
او خاک بهشت ست
علی دریایی از مهر و صفا بود...
دختر کارتن خواب...
دختر فال فروشم
فال میفروشم
فال حافظ فال عشق
فال رویاهای زیبا... میفروشم
فال کارتن...
فال خواب...
فال دریا فال ویلا فال تختی نرم و زیبا... میفروشم
دختر فال فروشم
فال میفروشم...
خار و گل
خاکم یکی ست...
خشکیده ام من در کنار روی تو
سبزه که باشی خنده هایت مرهمیست
بر زخم هایم...
روی تو...
1401/04/20
پیروز پورهادی
باد پاییزی..
چه زیبا میسرایی عشق را در گیسوان عالم هستی
بیا مجنون من
محرم تویی...
چون گیسوانم داده ای بر باد...
1401/04/21
پیروز پورهادی
زنجره
کوهستان...
در سکوتت آرامشی ست
که حسودان تا مرز جنون فریاد میزنند...
شایدم تا حد مرگ!
کشتی شکستگانیم در ساحل نگاهت
هر جا که موج گیسو هرجا که سر برآرد
افسون کرده ما را گیسوی عالم عشق
چون آینه ببینم خود را در آن نگارا...
قلم
بنویس ای قلم زیبایم که نگاهم به تو آغشته شده ست...
بنویس رویایم بتراش دنیایم
بنویس از لب خندان دل کودک کار
بنویس از لب خندان جوانان جهان
بنویس از لب پیران و دل و درد نهان
بنویس از فرهاد
بنویس از دل لیلی دل یار
بنویس آواره م...