متن باد
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات باد
دلم
بادبادکی نخ بریده و رهاست
که
باد می رقصاندش
تا دل کودکانه ی تو را ببرد.
می وزد
«باد »
کاش
نفس های تو
همراهش باد.
مانده ام
چون
آخرین برگ درخت
نه میل ماندن دارم
و
نه میل افتادن
امّا
باد
بی رحم است.....
باد
زمینی نیست
گویا
از بهشت
برای پریشان کردن دل من
و موی تو
آمده است
آمدنت را
باد
فریاد می زند
و
فریاد را
«سکوت »
عاشقانه بر دوش شب
می بارد.
یادت هست، ای دل؟
زمان چه بیرحم
غم را
در رگهای نازک احساس تزریق میکند
و نفس،
این نخ نازک،
به باریکی مویی میشود.
روان پاک ما
پرندهای است خاموش
که بیخداحافظی
از قفس تن پر میکشد.
پس برخیز
من و تو
بر این فرش سبز خدا
زود باشیم
بتازیم...
دلتنگی مثل باد گذشت
و امید دوباره جوانه زد،
هیچ غمی ماندگار نیست،
اگر دل به فردا بسپاری.
دلـانا
دل آنـــا جــان، بخند ای دخترِ بارانِ
که لبــخندت، به جانم میدهد ایمان
بخند، آرامشِ فردا، بخند ای نام نامیرا
تو مهتاب شبانگاهی، به راهم نورِ تابانی
دو چشمان تو روشن باد، که این بارم برین آید
چراغ راه روشن باد، که بادی با وزین آید
من ایستادم، قوی...
از کتاب گلهای سپید دشت احساس:
از خاک آمد
آدمی که خود را
به آب و آتش میزند
تا حسّ عشقورزیاش
با هیچ بادی
بر خاک نیفتد!
درختان،
شاخههای خستهشان را
به سوی آسمان کشیدهاند
مثل دستهای من
که تو را صدا میزنند.
باد،
نامههای پنهانِ دلتنگی را
میبرد به سمتِ سپیدهدم،
و من،
در شعلهی خاموشِ چشمهایم
هنوز
به آمدنت ایمان دارم...
دریا زنیاست
با چشمان تیله ای
که با هر باد
عشق
موجها را پس می زند...
_ دستش را که می گرفتم،
نردبانی می شد به سوی ابر
امّا
نیمه راه
باد
پلّه هایش را برد..
و من هنوز،
پشت چراغ قرمز
داد می زنم:
« آهای.......! آن طرف باران می بارد؟»
هر زخم کهنه را، باد بیصدا میبرد
خواهی نخواهی جوانیات را، پیریات میبرد!
خوشا به حال طناب
که دل سنگی دارد
نمیخواهد به او متکی باشند
لباسها را باید با زور گیره آویزانش کنی
تازه زمانی که باد می آید با او تبانی میکند
باد،
شبیه آن زنانیست
که همیشه نگاهی به پشت سر خود دارند
قلبی برای صبوری دارند.
لیکن باد
چون زن،
عشق نمیچکد از وجودش...
هیچچیز نگفتم…
خودم را سپردم به لحظه.
باد، فهمید.
برگ، خم شد.
و دل،
بیصدا به سمت نور برگشت.
**خاکستر**
زبانم سوخته است،
نه سیب را میشناسم،
نه باران را.
دلم سوخته است،
نه دستی مرا میگیرد،
نه صدایی مرا میخواند.
در راهی که از دود پوشیده شد،
پا گذاشتم،
بیآنکه بدانم
به کدام سمت میروم.
و در پسِ بادهای سرد،
چیزی فرو ریخت،
شاید من بودم،
شاید باوری...
**سوختن**
زبانم سوخت،
و طعم جهان را گم کردم.
دیگر نه سیب،
نه بوسه،
نه باران...
هیچچیز مثل قبل نبود.
دلم سوخت،
و هیچکس نفهمید.
نه دستی آمد،
نه آوازی،
نه حتی سایهای بر دیوار.
حالا من ماندهام،
با زبانی که نمیچشد،
و دلی که دیگر
هیچچیز را باور ندارد...
**دردی که ماند**
نگاهت نمیکنم،
سخنی نمیگویم،
به رویت نمیآورم.
اما در من،
چیزی نفس میکشد،
چیزی که نامی ندارد،
اما هر شب،
در گوشهای از قلبم
چنگ میزند.
حق من نبود،
اما سهمم شد.
چیزی شبیه زخم،
شبیه سایهای که
از دیوارها جدا نمیشود.
و من،
با دستهایی تهی،...
**زخمِ بینام**
دیگر نمیپرسم،
نمیخواهم بدانم
که این درد از کدام سایه افتاد
بر تنِ خستهام.
دیگر نمیگویم،
چرا که واژهها
در گلوی شب گیر میکنند
و هیچ سحری
برایشان راهی نمیگشاید.
تنها در گوشهای مینشینم،
در دلِ خاموشترین ساعت،
جایی که زخمها،
آهسته
در رگهای شب شنا میکنند.
حقم...
کدام کتاب را ورق زدی،
که پاره پاره های این دلم ،
به باد رفت .
تا کجا باید رفت
که باد
دنبالت نباشد
و شکوفه های بادام
از سر تنهایی
به شانه های تو
پناه ببرند..