راین
شعر سپید
برخیز
تفنگ افتاده
سایه ای ندارد
برگ
در بستر مرگ
رقصان در باد
آوای پاییز
بهت انگیز
سخن می گفت با سقوط
از سکوت
از فریاد
فریاد بی داد
بیداد دادار
دادار سردار
دار نادار
نادار بیدار
بیدار خفته
خفته در یاد
یاد باده
باده مستانه
مستانه تر از میخانه
میخانه بی مرگ
مرگ یک برگ...
باز کن پنجره امشب را
بنگر آرام کوچه را
می آیم امشب
حتی نباشد اگر مهتاب
اگر سیل آسا ببارد باران
باز هم می آیم
با چتری از آواز
با شاخه ای گل
دستهایم را بگشایید
دستهایم را از آنسوی کهکشانها
مرز دیدار
شاخه گلی می خواند
دستهایم را در دست باد بگذارید
از کمند خاطرات برهانید
دستهایم گل سرخ نمی چینند
می فهمند راز گل سرخ را
دستهایم عشق را دیدند
که بر فراز برج ایفل
شراب می نوشید
دستهایم را بگشایید
قطعه ای سنگ
مشتی خاک
رنگهای پاییز
لبخند بهار
چکه ای شبنم
آوای دریا...
سجاده هر چه که باشد
مهربان
انتهای رود مهر تویی
جاده ای میخواهم
نه برای رفتن
برای برگشت
به شهر خاطره
خیابان عشق
کوچه تو
من به تو گل می دهم
تو لبخند
عشق بده بستان قشنگی دارد
دورترین فاصله ها تو دنیا
بین دو نفره
که باهم قهرن
زمستان
به پیامبر می ماند
همه را به سپیدی
پاکی
درستی می خواند
باز آمد از راه
در پگاهی سرد
بانسیمی پر سوز
جنگل برگهایش را پیشکش کرد
پرستو چشمکی زد کوچید
زنبق عشوه ای کرد لرزید
همه جا خاموش شد
سمفونی باد آرام آرام وزید
ابر رقصید
باران نم نم بارید
رعد ناگهان غرید
برق از جا جهید
ماه خاموش شد
ستاره...
آرام گیر....
روزهای زیادی از آن روز گذشت
از آن روز
از آن شب
از آن عصر دل انگیز
که نگاه تو بر آن پیکر زیبا
برآن جام
بر آن چشم دل آرا افتاد
تو از آن روز که نگاه کرد تورا تو شدی
از آنشب که خوابیدی و خوابت...
چشمه
درخت
تمشکهای وحشی
جنگل
بیشه
گله ای اسب
گندمزاری از خورشید
آوای ستاره
کوره راه دهکده
راه شهر
آدمها و انسانهایی شاید
آرشیو نگاه
انعکاس لبخند
وگاه سگی ولگرد
در آلبوم خیابان
خیابان ذورق
نرده های اسکله
ماسه های ساحل
موج
دریا
هلهله پرنده ها با ماهیها
قایق
پارو...
به وقت سیر
از بلندا
آنسوی پرچین دیر
شکست خویش به چشم خویش
ز چشم چشمه ای تشنه
ز رقص مرگ در باد پر فتنه
در آن میدان بی مردان دیاری
بر آن جوخه
که از داد یک نفس
از رهایی یک قفس
وز گناه بی گناهی کز تلاشی پر...
یک
رتبه خدا بودن
عشق را آفریدن
شب
اتاقی خاموش پر تب
پنجره در خواب نیلوفر
زیبای من شاید بیدار است
من نیز بیدارم
شاید می داند
زیبای من اتاقی دارد
به بلندای سپهر
به درازای ابد
ز لطافت به پر شاپرکی
به رقص شقایق در نسیم می ماند
آنجا زمان بی آغاز بی معناست
آنجا فقط...
من در آن دشت
تو در این شهر
من در آن دور
تو در این نزدیکی
از همان دور من به تو نزدیکم
ولی تو دوری دور از همین نزدیکی
یک شب دورهایت می دزدم شبانه
می سپارم یکجا به رودخانه
تا که دورها شوند
از من
از تو
من...
...شبهای آفریقای فقر
کودکان و کرکسها
صعود سیاه از دار برده ها...
قلب من
در یک باجه تلفن قدیمی
جا مانده است
احضار
کلبه ای تاریک
شمعهایی روشن
سوسوی باد
آهسته وردهایم را خواندم
تاریک تاریک مثل قلبم
صدای تق تق درب
همه آرام آرام آمدند
همه ارواح
حتی دورترین پدر بزرگهایم
نگاهشان کردم
همه خاموش
پرسیدم
پدرم، بابا کو؟
به هم نگاه کردند
و به من هم
آرام نجوا کردند
او...
شبهای من
شبهای تو
شبهای آنکه با نسیم لبخند و نگاه
تورا برد تا عشق
راز آفرینش
بر تن دیوار دلم
پنجره ای رو به شب است
پنجره ای رو به افق های سیاه
که در آن شیشه از بوی اندوه سفال
غبار آلود است
همه چیز تمام شد
روی نیمکت
روبروی دریا
پشت سر دشتهای خاطره
بهترین چیز غرق شدن در خاطرات توست