بابای گندم پاییز که می رسد...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
5 امتیاز از 1 رای

"بابایِ گندم"


پاییز که می‌رسد،

مرد

کیسه‌ی بذرش را

بر شانه نمی‌گذارد؛

دستِ دخترش را می‌گیرد

و تا شیارهای زمین

می‌برد.

مردم

از کنارِ مزرعه

می‌گذرند

و می‌گویند:

«گندم می‌کارد...»

چه می‌دانند،

بعضی پدرها

دخترهایشان را

با دست‌های خود

به خاک می‌سپارند،

تا نان

از سفره‌های جهان

کم نشود.

هر زمستان،

مزرعه

سپیدتر می‌شد...

مرد

هم.

صبح‌ها

ردِّ قدم‌هایش

تا لبِ شیارها می‌رود

و همان‌جا

تمام می‌شود.

انگار

قرار است

کسی

از دلِ سپیدی

صدایش بزند.

بهار...

زمین

آهسته

پلک باز می‌کند.

از دلِ خاک،

دختری

با گیسوانِ طلایی

سر برمی‌آورد.

مرد

زانو می‌زند.

باد،

موهایش را

شانه می‌کند

و او

بی‌آن‌که

چیزی بگوید،

خوشه‌ها را

می‌بوسد.

تابستان...

داس

از دور

پیداست.

بی‌صدا.

بی‌رحم.

مثل سرنوشتی

که هر سال

نشانیِ این مزرعه را

از بر است.

مرد

سرش را پایین می‌اندازد.

هیچ پدری

تابِ دیدنِ

لحظه‌ی رفتنِ دخترش را

ندارد.

گندم

می‌رود.

نان می‌شود.

بر سفره‌های بی‌شمار

لبخند می‌شود.

و مرد،

با داسی

بر شانه

و سکوتی

در چشم‌ها،

به خانه برمی‌گردد.

آن شب،

خانه

بویِ نان می‌دهد...

اما

دلِ مرد

هنوز

بویِ گندم.

پاییزِ بعد،

باز

همان مرد،

همان شیار،

همان دلتنگی...

مردم

هنوز هم

او را

«کشاورز»

صدا می‌زنند.

هیچ‌کس

نفهمید

او

تمامِ عمر،

بابایِ گندم بود.

یاسر یزدانی
ZibaMatn.IR
Shabtaraneh
ارسال شده توسط
ارسال متن