متن اشعار نیلوفر تیر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار نیلوفر تیر
شب سیاه چله ام
در انتظار صبح بعد
مُریدِ شب تابِ نیم سوز
سیاه چاله می شود
اعدامی بی نشان
مهمان وعده ی
واپسین شام می شود
بختک گوژپشت
ساعتِ آخرالزمانِ به دست
سَرَک به جسم تب دار
می کِشد
و باغ آرزوی من
در حسرت بارشی
خزان زودرس نشان
زنده گداخته می شود
در این ساحل پرهیاهو
تو را دریا می دیدم
دنیا
خلاصه ای از تماشای تو بود
چند هجا کم کردی از بودن؟
که به رودخانه ی فصلی عادت کردم
من گاهی
به تو فکر می کردم
در اتوبوس و خیابان ها
وقت هایی که باران
چند گل کوچک زرد و بنفش
از بهار می کند و روی سرم تاج می بست
من زیر آفتاب هم
به تو فکر می کردم
و غرور لعنتی ات
یوزپلنگ وحشی
که به تمام...
آنقدر از من رد شده اند
که پل های دنیا
حسادت می کنند
رها نمی کند
نمی شکند
خط زمانی
که قلاده انداخته بر گردنم
پایم را به جهانی گره زده
که خدایانش با هم
در جنگند
باید چیزی بزرگ تر از
حاشیه می شدم
جایی در متن
حیف ...
صندلی های خوب
زود پر می شوند
از خودویرانی می ترسم اما
این رگ های بی تفاوت شاید
در آغوش تو روزی
دوباره جریان یابد
زمزمه ای در زمان می پیچد
نام مقدست در قلب
تا ابد می ماند
تو را صدا می کنم که پژواک نفس هایت
در من ته نشین مانده
شکوه فریادهای جنگل شعله وری
که هزاران یهودا
نشانی اش را به باد داده
زمستان لحاف دودی کشید بر سر شهر
سرفه ای آویزان تک نخ سیگارم
سنگفرش های این خیابان ها
از مرور افکارم بیزارند
رفتن
کفش های زیادی را
جا می گذارد
جعبه قرص های فراموش کار
و عصایی که دیگر
کوچه ها را قدم نمی زند
لباس نویی
که پوشیده نشد
رفتن
چیزهای زیادی را
جا می گذارد
مثلا موهای بلندی
که صدای خنده هایش را
در گوش باد گذاشت
تا با هر تکان برگ ها
دلی بلرزد
شب را
که چشم های سیاهش را نقاشی می کند
و روز
که با جای خالی اش
بغض می کند
یک روز می روم
بدون نقاشی هایی
که من را نکشیدند
و فعل هایی که ...
چه کسی مجبورم کرد به توقف؟
همین فعل ها
جمله ها را ناتمام خواهم گذاشت
آنقدر می روم
که اسم های جدیدی
صدایم بزنند
و شاید صورت هایی عجیب
به یادم بیاورند
افکار سمج
و چند شعر کوتاه
کم بود داشته ها
شانس عبوس هم
از بد ماجرا
خشکانده بود
ریشه ی
یک فرصت تازه را
شانه ی حضورت هم
صاف نکرد
چروک اشتیاق را
نارس است
عشق اینجا
سقطش مجاز
غروب ها
دیدنی تر می شویم
پیاده نظام خلع سلاح شده
که نقشه های فرار می کشد
برای فردای مه آلودش
لغت ها
گریزان از چیدمان
مات نگاهم می کنند
صفحه خالی
ذهنم آلوده از گفتن
در من فریاد یک شاعر
دنیا سرشار از نشنیدن
یادت را
به ابرها سپردم
باریدند
حافظه ی زمستان خالیست از سفیدی برف
تمام این جسم بی تفاوت
جایی برای پنهان کردن
ته مانده های یک انسان بود
که در رویاهایش زندگی می کرد
نه ...
ویران نیستم
شکوه اسفندم
که به رخ می کشد
استقامت زمستان را ...
تو را پراکنده
در عطر یاس های بنفش
به سرخی توت فرنگی های پر وسوسه
به وقت آخرین لبخند اقاقیا
می سپارم به افسون بهار
رگبار تندی زودگذر
حالم آن دلشوره ی
کافه ی تنها و غریبیست
که در کوچه ی بی پاخور و تنگی
ایستاده
و راه رفتنی نیست