بهار در نظرم غیرِ رنگ و بویِ تو نیست...
من و تو در خیال ما شدن خوشبخت خوشبختیم …
می دهم جان که مگر جان جهانم باشی..
وجودم از تمنای تو سرشار است ...
بیﻧﮕﺎﻩ می خوﺍﻫﻤﺖ ﺣﺎﻻ ڪه ﺩﺭ ﺟﺎﻥ منی ...
زندگی ام از روزی آغاز شد که دل به تو دادم
دلم را جز تو جانانی نمی بینم...
آینه ےِ ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
دستم در اندیشه یِ دستِ تو از هوش می رود
چرا پِنهان کُنم ؟ عشق است و پیداست .
یڪ تو️ می آیی هزاران دل از من میرود ...
میخواهم از این پس تمام ماجرا تو باشی...
همه ی جان و دلم رفت به تیر نگهت...! ️
به جان آمد دل از ناز نگاهت!️
بهار تویی هر هنگام که بیایی...!
هیچ راهی دور نیست وقتی جهانم آغوشِ توست️
چندان به لبت بوسه زنم کز سخن افتد.
جان پیشکشت سازم اگر پیش من آئی...
بودنت الزام زندگی من است
سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو...
دل من گِردِ جهان گشت و نیابید مثالش...
نبودنت نام دیگر جهنم است
تک تک نَفَسهایت برایم باورِ دنیاست ...
خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم...