من خَراب توام و چشم تو بیمار من است...
کز هر چه در خیال من آمد نکوتری...
درست می گویند پاها قلب دوم اند من همه جا دنبال توام ........
با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم با دوست و بی دوست
غم مرا به غم دیگران قیاس مکن ! که من نشانه ی های بیقیاس شدم..
دوستت دارم و تاوانِ آن هرچه باشد ، باشد ...
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟ لطیف و دورگریزی، مگر خیال منی؟
نمی خواهم نگرانت کنم اما .... نداشتنت را بلد شده ام ...
-متنفرم از روزهایی که خودم هم نمی دانم دردم چیست......
خواهم ز خدای خویش، کنجی که در آن من باشم و آن کسی که من میخواهم
یادت باشد به خوابم که آمدی بیدارم کنی ببوسمت.
به تو فکر می کنم! مثل خدا به کافر خویش...
در نبودت خوب خیاطی شدم ........ صبح تا شب ، چشم می دوزم به در .........
ماییم و سینهای که بُوَد آشیانِ آه ماییم و دیدهای که بُوَد آشنای اشک...
میخواهم با تو برقصَم نگفتی خیالَت رقص میداند؟
جانا، ز عشق رویت جانم رسید بر لب تا کی ز آرزویت بیچاره زار باشد؟
-آخرین برگ سفرنامه باران این است ؛ که زمین چرکین است…
ای عشق ای عشق! رنگ آشنایت پیدا نیست...
عطرِ تو دارد این هوا سر به هوا ترین منم ...
ای داد از این دوری و از عشق تو بی داد ...
و عمق عشق هیچ وقت فهمیده نمی شود مگر در زمان فراق
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻫﺮﮐﺴﯽ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺩﻟﺶ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﺒﯿﻨﺪ ...
چه باید کرد وقتی سرنوشت خیلی پُر زور تَر از من و امثال من است ...!!
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی... قصه این است چه اندازه کبوتر باشی