متن اشعار سید اسلام فاطمی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار سید اسلام فاطمی
بی تو باشم در امانم، بشنو و باور مکن
حرف های رو زبانم، بشنو و باور مکن
گر تو پرسی می توانی از من بگذری؟
گفتم آری میتوانم، بشنو و باور مکن
ای مبتلا به درد و غمِ،ای بی دوا..!
من در پَی خویشم به تو بر میخورد؟
من در بیان وصف عشقت، حیران مانده ام
کز درد ترک خورده و از زخم کبودم
جانی و دلی ای دل وجانم همه تو
بیا و مهمان دلم باش،
دل جای بدی نیست
این خانه به غیرِ تو
سرای احدی نیست..!
می دانست که منظور من از این همه شعرست
لیکن، نگاهی به من انداخت که منظور؟!
تو را ای چرخ فلک، مخزن غم ها، بسیار آزمودم
تو همانی و همانی و همانی!
کامِ دلم تو بودی هر سو که میدویدم…
از هر باغچه ای من، دسته گلی می چیدم
من از طرح لبت وقت تبسم
فهمیدم
که این تصویر تَرک خوردن همان باغ انار ست
در نظر داشتم که پنهانت کنم،اما؛
نمیدانمچراازپُشتِهرشعرمنمایانی..!
نفسم بند نفسش بود
گفت:
خوش بخند ای دل، که اینک صبح خندان میدمد..!
من ماندهام دلتنگ او، در عاشقی همرنگ او
گویی که تیری دور از او در استخوانم میرود..!
درون دل
بــه غــیــر از تو و فکرِ تو
دگر چیزی نمی گُنجد ؟
شده هی گم بشوی در خلوت خود، دَم نزنی؟
زیر سنگِ آسیاب روزگار، آرد شوی..!
هر که از عشق دور باشد در نظر منظور نیست
هست دائم در نظر آنکه از عشق دور نیست..!
چه کنم با تو که
چون حکومت ها
نه عدل داری
نه رحم و
نه مساوات!
در غیاب تارهای بی کوک و کمان ،
غصه می سوزد مرا
کوچه می خواند تو را !
باغبان از کوچه باغات رفته ست
آسمان بی حوصله ،
ابرها بی بار،
ناودان دلتنگ شرشری !
دل هوای یار دیرین کرده ست،
چتر هوای خیس شدن!
بی سؤال از کُلبه ات...
تو دَم به دم به یادی
بوسه از تو،
جان از من..!
چه کنم با پایی
که واسه رفتن لنگ می زند!؟
و برای ماندن هم
در اسارت مسافتی ست
که هیچ راهی
انتهایش را
پا در میانی نمی کند!
کاش به صبحم برسی
تا لا به لای نگاهم
ترانهای از عشق و عاشقی
به وسعت هر طلوع
در آسمان زندگی ات...
اینجا با درد عمیق دلم
پیش غرورت نشستم
همانجا که به وقت شبانههایم
پر بودم از نجواهایی که
هر بار مرا
تا آستانهی آغوشت میبردند!
مرا دست خودم نَسْپار
که غرق می شوم
در لاابالی ترین حالت باران!
من هنوز هم همان درد دیروزم
که غرق می شوم
در عمق...
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
پاسبان حرم دل شده ای شب همه شب!
خط و خال یار را
به تو نمایانده اند و با لحنی فصیح
گویند: اقرء؛
بخوان کتاب جمال ما !
بخوان دیوان پررمز و راز آفرینش ما را! بخوان به نام آنکه
لب های...
عجب نوری؟!
عجب تابی؟!
عجب ماه و فتابی ؟!
دلا آن یار خوش تینت
ز کوه و غار
ز دشت تنهایی
چه وقت آید !!
هر صبح بارانیِ من،
هر روزِ باران خورده یِ
چشمانِ تو...
یک شعر ِپایــیزی
خواهد فقط ..!