متن مثنوی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات مثنوی
اوّل آید مهربان و دلفریب
تا شوی دلبسته، گردد ناپدید
بعد از آن، یک سایه میآید ز راه
میزند آتش به صلحِ آن نگاه
تو مزاحم را ز راهش میبَری
زخم خوردی و کنون بی سنگری
باز، با لبخند، سویِ تو آید پدید
شوق را در جانِ تو خواهد درید...
به من هر کس از ظن خود طعنه زد
برای زمین خوردنم خنده زد
ز طعن جماعت مرا باک نیست
دلم در تب و تاب این خاک نیست
که دارم تعلق به جایی دگر
به آب و به خاک و هوایی دگر
اگر ای اجابتگر و مستعان
بخواند خلایق تو را همزمان
و هر یک کند بی نهایت طلب
به هر نقطه ای از عجم یا عرب
نمی ماند از لطف تو بی جواب
عنایت کنی می شود مستجاب
لب خشک و لرزانم از قعر چاه
به چاهی که کندم به بیل گناه
صدا می زند ای عظیم الرّجا
معینا مغیثا به من رحم آ
تفضّل بفرما و دستم بگیر
( خداوند بخشنده دستگیر )
گرفتی تو دستان یوسف به چاه
به آن عفّت و صدقش ای بار اله...
مثنوی:
دکتر سید هادی محمدی
نشسته کرمِ لجن در شیارِ مغزِ سرم
فشرده میشود این خانه در دو چشمِ ترم
عصارهیِ تنِ من، زهرِ مار و استفراغ
و سهمِ کوچکِ من از جهانِ تو یک داغ
برای آینهیِ دق، غبارِ ها، کردیم
چه روزها که به این سایه اقتدا کردیم...
چه کنم بر مثنویِ ناب دلی
که قافیه اش پس از تو گم شد..!
خفته در خونِ دو چشمم جرعهای بر من رسان
ای رَفیقِ دردها زین چشمهی رحمت رسان
ساهَر از دوزخِ جدایی سوخت چو شمعِ شب
ای خُدا بر جانِ او آرامشی بیحد رسان
من از میان تمام شعرهایم
تو را برگزیدم
مثنوی قصیده رباعی جای خود
عشق تو
غزل بازی میخواهد...
بگذار نسیم
در پیچ مژگانت بیاساید،
شاید ببرد
راز شب را
از سایهی چشمانت.
مهتاب اگر
تابِ نگاهت داشت،
میسوخت
در آهِ پنهانت.
ای کاش بگویمت آرام:
جانم کجاست؟
در جانت.
چشمهایم به ستارههای خاموش دوخته،
و قلبم در حسرت یک شعلهی دور میسوزد،
صدای سکوت، غمگینترین سرود جهان است،
که در دل شبهای تار، جاودانه میپیچد
ز چشمت فرو ریخت بارانِ ناز
شکوفه زد آن دم به دامانِ راز
نسیمی گذر کرد و بوی تو داشت
دلم گم شد آن لحظه در عطرِ ناز
لبت خندهآورد و چشمم شکفت
چه خوش بود آن صبحِ حیرانِ راز
دلم بیتو در برفِ خاموش مُرد
بیا باز، ای مهرِ...
نه چشمی در شب به نالهی ما خواب گیرد،
نه صبحِ وطن ز غم و خون تاب گیرد.
تو شعله زدی در دلهای سردِ مردم،
که شاید زمین ز نفرین خراب گیرد.
تو ننگِ زمین و سایهی سیهفام،
تو داغی بر دلهای آزادِ ایران.
ز خونِ جوانان چه حاصل گرفتهای؟...
در باغ گل نرگس و سوسن خوش بو
در این دلم آتش عشقت افروز بو
در شب هجر تو پروانه ای می شوم
جانم را در پی تو افروز بو
در چشمانت رازهایی پنهان است
دلم در حال شکفتن راز بو
با لبخندت به دلم زندگی می دهی
عشق تو...
و در آن هنگام که مفتونِ شکوهِ نگاهت شدم؛
عشق معنا گرفت
به راستی که زبان به چه کار آید وقتی؛
تلاقیِ دو چشم، مثنویِ هفتاد منِ دیگری ست؟!
...
آمدی تا مَن زِ مَن خالی شود
یک مَنِ سرکش بمیرد
تا که مَن عالی شود
شیما رحمانی
از هزاران مثنوی و یک قصیده صد غزل...
سیب را از شاخه ی لبخند نابت چیده ام...
روشنی شادی و سرسبزی عزیزم مال تو...
آسمان عشق را در چشم نازت دیده ام...
بهزاد غدیری / شاعر کاشانی
از روزهای سخت می آیی همیشه
تفسیر کوهی! روح دریایی همیشه
با زندگی و قصه اش در جنگ بودی
خورشید را با زخم های خود سرودی
طوفان غم زد در خودت گاهی شکستی
گاهی تو هم با بی کسی از پا نشستی
آیینه ای فریاد می زد حسرتت را
بر...