متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
خستـه ام از زنـدگی با غم تبانی میکنم میکنم
دفتـرم را می گشایم شعرخوانی میکنم
عصر زیباییست لبخندی بزن زیبای من
یک دو بوسه جای لبخندت پیدا میشود..
ستایش حق
به نام آنکه ز فیضش جهان چراغان است
وجود، صبح آینهای از جلال یزدان است
سپهر و اختر و خورشید در طوافِ درش
گواهِ قدرتِ آن پادشاهِ سبحان است
به یک اشارهٔ «کن» نقشِ خاک جان گیرد
که آفرینشِ هستی ز حکمِ فرمان است
نسیمِ رحمتِ او میوزد...
من تو را دوست دارم
آنطور که چاقو
سیب را میفهمد
از نزدیک از سرنوشت
از سرِ سرخی سیب
شده دلتنگ کسی باشی و بیتاب شوی
مات و مبهوت یکی باشی و بی خواب شوی
شده هر شب بهر آغوش کسی جان بدهی
در سیاهی شبت یکسره مهتاب شوی
شده یک لحظه دلت پر بکشد سوی دلش
همچو بلبل به قفس باشی وهی آب شوی
شده نقاشی یک چشم...
وطن
قفسِ بزرگیست
که پرندههایش
سالهاست
منتظر پروازند، ولی
کلید را گم کردهاند.
لبهایت
قبرستانی روشناند
که بوسه
در آن
زندهبهگور میشود.
نبودنت
پیانوییست
در خانهای متروک
که باد با
انگشتهای بریده
مینوازد.
خبرت هست که رفتی و شدم سنگ صبور؟
چه کنم بی تو پای غزلم لنگ شده
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
موهایت رود خانه یست
که از شانههایت پایین میآید
و ماه در پیچِ آن
چون ماهیِ نقرهای
گم میشود؛
من تور نمیخواهم،
قلبم را به آب میسپارم
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
همهی نامها
اسمِ مستعارِ من است.
هر وقت
هر کجا
به هر اسم که بخوانیام
کویر به تو پاسخ خواهد داد.
من
همهی عمر
نیمی کویرم، نیمی کلمه
زیستهام.
و جهان
به گردنِ م حقی دارد
گاهی به اسمِ عشق
گاهی به اسمِ امید
گاهی به اسمِ غزلی زیبا
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نامت، بر پیامی که داری
به زلف پریشان و سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، اسیری خوشآیین
به زلفت گره خورده آن کمانی که داری
روان شد ز چشمان من سیلِ اشکم
تو آرامِ جانی به آن نیکنظامی که داری
لبت...
غربت قو ✍🏼
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام میرقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصههایِ سترگ
صدایت سکوتیست در عمقِ برگ
تو ای پیکِ عاشقِ شکستهپَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزلخوان شده
دل از بعدِ تو از عشق پشیمان شده...
ای فلک خانه ات ویران
سینه مجروحم زندان آرزوست
دلبر ما دایما دارد تبانی میکند،
نقشه ی جنگی کشیده کشور گشایی میکند،
او به ما هی وعده ی امروز وفردامیدهد،
ناز شصتش جمله عمر ما به یغما میبرد
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
دل ک بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست!
عقل هم با دیدن چشم تو مجنون گشته است
خورشید در چشمان تو که طلوع میکند، دل از مدارِ خود میگریزد؛
خراسان، تنها یک شهر نیست
محلهی روشنِ نگاه توست؛
آنجا که عقل، ردای استدلال
را میکَند، تا زائرِ عاشقانهی
نگاه تو شود
#چامک_شعر_کوتاه
هوا در ششهایم لنگر انداخت،
هر دم،طوفانیست
در قفسِ سینهام
من، به نفس تو محتاجم
#چامک
واژهها در گلویم قدیس شدند
جهان، جز نامِ تو،
کلیساییست که باید ویران کرد
#چامک
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست
برایِ واژههایی که مردهاند.