متن اشعار عاشقانه چکامه ساحل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار عاشقانه چکامه ساحل
کودکی
با مداد کوتاه و دفتر پاره،
به آسمان نقاشی میکشد
اما آسمانِ او سوراخ دارد،
ابرهایش تیر خوردهاند
و بارانش هرگز نمیبارد.
کوزهای ترکخورده
لبخندش را ریخت
در دهانِ خشکیدهی کودک،
لیوانِ خالی
بر کف آشپزخانه غلتید
و خوابِ پرتقالی شیرین را دید.
سفرهی پاره خودش را کشید روی زمین
و از خجالت نقشِ گلیمهای قدیمی را تکرار کرد.
و ناگهان،
از دلِ این فانتزیِ تلخ،
چراغی روشن شد.
صندلی شکسته برخاست،
میزِ چوبی دست به دعا برداشت،
و پرده، با دستانی از نور،
به سمت آسمان اشاره کرد.
همهی اشیای بیجان،
همهی واژههای زخمی،
همهی سفره های خالی،
و همهی بشقابهای بیسیب
به یک صدا فریاد زدند:
«ای...
شب، سقوطِ ناگهانیِ سرمه است
بر پلکهای خستهی زمین؛
آنجا که خواب،
مرزِ میانِ ما و بیکرانگی،ست.
سکوت، شعرِ بلندیست
که شب با جوهرِ تاریکی مینویسد…
و ستارهها،نقطهچینهای پایانِ آنند.
شب که میشود،
من، عاشق و » بیقرار،
موج میشوم و سر میگذارم
بر سینهی صبورِ تو…
که زیباترین «ساحلِ» دنیایی.
شب،
رازِ میانِ من و توست؛
آنجا که موجِ دلتنگیِ دریا»
در آغوشِ امنِ «ساحل»
آرام میگیرد…
لب گشودم، مستِ آن لبخندِ شیرینت شدم
در شب دلتنگیام، من ماه زرینت شدم
عطر گیسویت گذر کرد از حریمِ هوشِ من
در نسیمِ عشق، گم در پیچ مشکینت شدم
چال لبخندت جهانم را دگرگون کرده است
در سپیدارِ تنت، مومن به آیینت شدم
آتش آغوشِ تو افتاد در جانِ...
در تاریکیِ این شب،
هیچ ستارهای نمیخواهم؛
وقتی ماهِ نگاهت،
«ساحل» را روشن کرده
و من را مجنون!
❇️ خدایا..
🌺 تو بساز برامون،
🍀تو بسازی قشنگتره..
🌺خدایا احوال دوستانم را ،
🍀به نیکوترین حالها تغییر بده،
🌺و دلشان را به خوشترین ،
🍀اتفاق ها شاد کن..
🌺الهی! تو بساز که دیگران ندانند،
🍀 و تو نواز که دیگران نتوانند..
🌺الهی!
🍀بساز کار من و
🌺منگر به کردار...
شبی طوفانی و سردِ زمستان
که میلرزید دل در سینه هراسان
نگارم آمدش در کنجِ آغوش
دلی خسته، پریشان و فراموش
شبی بارانی و بسیار تاریک
که گویی آسمان گردید نزدیک
همان سیمینتنِ محبوبِ زیبا
زِ سوزِ برف بود افسرده، تنها
شدم از جسم و جانِ خود فراموش
پناهش دادمش...
✍🏽تکدرختی به کنجِ دیوارم
تکدرختی به کنجِ دیوارم
سایهام گول میزند هر بار
من که بودم نهالی کوچک
ذوق داشتم که سرزنم به بهار
کاشتندم میانِ این دشت و
بویِ دریا گرفتهام سرشار
شاخههایم همه تبر خوردند
برگهایم ورق شدند بسیار
فصلِ پاییز میرسد از راه
میچکم در سکوتِ آن...
«به مناسبتِ میلادِ باشکوهت
نمیدانم کدام ستاره در
لحظهیِ میلادِ تو
به رقص درآمده بود
که حالا، حضورت در جهان
مثلِ جریانِ گرمِ خون در رگهاست.
تولد،
فقط گذرِ یک سال از عمر نیست؛
تجدیدِ عهدِ است با تمامِ
زیباییهایی که تو
باعثِ وجودشان هستی.
برای تو که بودنات، جهان...
در چشمان تو که مینگرم،
زمان از ایستادن شرم میکند
و دل، بیصدا زانو میزند.
گیسوی احساسِ مرا تو با قلم شانه بزن
بر لب این شکسته دل بوسهٔ مستانه بزن
شور غزل
از ازل در دلِ ما شورِ غزلخوانی بود
قصهی عشق، همان قصهی پنهانی بود
واژهها در قفسِ سینه تپش میکردند
وزنِ این قافیه در دستِ تو زندانی بود
مستِ یک جرعه شدم، از لبِ دریای ازل
جامِ لبریزِ غزل، شاهدِ حیرانی بود
عشق،دیوانگیِ محض در این دوران است...
از ازل در دلِ ما شورِ غزلخوانی بود
قصهی عشق، همان قصهی پنهانی بود
واژهها در قفسِ سینه تپش میکردند
وزنِ این قافیه در دستِ تو زندانی بود
مستِ یک جرعه شدم، از لبِ دریای ازل
جامِ لبریزِ غزل، شاهدِ حیرانی بود
عشق،دیوانگیِ محض در این دوران است
نامِ این...
چنان گرفته دلم از جهان مثل سکوت
که اگر به نام صدایم کنند می شکنم
آنکه از درد فراقش گونه ام تر می شود
بی خیال گوید مرنج این روز ها سر می شود
گر چه میداند با خیالش روز ها سر می شود
با دلی آکنده از غم دیده ام تـر می شود
میدانی رفیق
تو مرا فراموش کردی،
مثل نام خیابانی
که دیگر از آن عبور نمیکنی
ولی من هنوز
در پیادهرویِ خاطرهها
آهسته قدم میزنم
با سلامی که هیچوقت
به تو نرسید
در آغوش تو لبخند زدن
پلک زدن همانند نُت دل
انگیزیست ڪه سالها
پیش گم ڪرده ام
تنت بوی تمام شعرهای
عاشقانه ام را میدهد
من با تو متلاطم ترین
موسیقی جهانم
امشب را ,تـــو
برایم نقاشی کن؛
تـــو رنگ بزن به خیالم
میدانم که زیبا میشود...
تمام طولِ شب را
برای تـــو واژه میشوم؛
تـــو بخواب،
شب به خیرهایت با مـــن...
سفر عشق ✍🏼
مینشیند بر لبانم بوسهی آرامِ لبهایت
و میریزد به جانم عطرِ نمناکِ بهارانت
جهان در مشتِ من گم میشود وقتی تو میخندی
که میتابد شبِ من از فروغِ گرم فردایت
دلم امشب زِ کوچههای خیسِ خاطره بگذشت
به دنبالِ قامت سروِ بلندِ خرامانت
زمان از چرخشش میایستد...