متن حجت اله حبیبی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حجت اله حبیبی
دلم کسی را می خواهد
که از جنس آدم باشد
انسان، تمام عیار ،عاشق
نمی گویم ،فرهاد باشد به کوه بزند یا با حیوانات در دشت مجنون باشد
\انسان بودن \چیزی است که امروزه فراموش شده......
حجت اله حبیبی
دیگر هوایت به سرم نمی زند
می خواهی بروی، برو،
میل برگرداندنت را ندارم
هرجا مایلی، برو .
اما آرزویم این است،
وقتی هوایم به سرت زد
از آسمان چشمانت برف ببارد
تا تمام خاطراتت زیر برف مدفون شود......
نشانی، ازت ندارم .
نشان به آن نشانی
که اولین نگاهم به نگاهت
از نیمکتی چوبی آغاز شد و آن نیمکت، وعدگاه عاشقانه ی من وتو بود.
اما حیف ،
چه زود دیر شد
و تو رفتی،
بی آن که نشانیت را در قلبم بنشانی....
حجت اله حبیبی
مثل هر شب
آسمان چشم من ،بارانی است
در هوایت
کوچه ها را می شمارم
نیمه شب
حجت اله حبیبی
مرا میهمان جام لبانت کن، تا جرعه ای بنوشم از شهد لبان و چشم عسلیت
تا چون ماه وستاره دل داده ی تو شوم وشب ها، فقط نظاره گر چهره ی بی بدیلت گردم و تمام شب را دل بسپارم به گرمای وجودت ،که بی تو من منجمد خواهم شد...
عطر نگاهت ،پیچیده در کلبه ی دلم
و همه مست نگاهت شده اند
شب وماه وستاره ها وچه دلبرانه برایت چشمک می زنند ،
سحر مات نگاهت شده است وبلبل شیفته ی صدایت
من چگونه دل بر تو ننهم، وقتی خدا در آفرینش تو، بر خودش آفرین گفته پس باتمام...
پروانه صفت، به دورت بال بال می زنم تا از آتش عشقت بسوزم و سحر تن نیم سوخته ام را جارو بزنی واز حریمت دور بریزی
من سوختن را، تکه تکه شدن را،
باتمام وجود می پذیرم، اما دور شدن از تو را، چگونه تحمل کنم.....
حجت اله حبیبی
باغبان روزگار، گل را معطر می کند
تا مشام جان ما را پر کند بوی
بهار....
پس بیا چون باغبان روزگار، در دل هر رهگذر، یک غنچه ی لبخند کار.....
حجت اله حبیبی
وقتی فکر کردی به آخر خط رسیدی کبوتر دلت را به پرواز در آر، تا در آشیانه خدا آرام گیرد.....
حجت اله حبیبی
بلورک های دلم در دریای نگاهت می رقصد
تا گلدان لبم، غزل عاشقی را در ترنم سپیدار قیامت، بوی خدا را در قصر طلایی جانم، آغاز کند و شهر عشق ،چراغان نگاه محبتت شود، تا تو بهانه ی باران چشمان من باشی.....
حجت اله حبیبی
تمام آدمها نقاش هستند
یکی چشم یکی ابرو یکی رخسار و برخی فقط دلتنگی ها را نقاشی می کنند
و تو عشق را بر بوم جانم چنان خط خطی کردی که زیباترین نقاشی خط عالم شد...
حجت اله حبیبی
روزگا ی در سیاهی ،ماتم خاطرات خاک خورده ی زمستان را داشتم ،تا با چشمان سیاهت روشنی را، هدیه دستانم نمودی وبا لبخندت بال پروازم بخشیدی تا اوج بگیرم، کمال را ،
به راستی این سیاهی روشن ، زندگی ساز است وغم سوز نگاهت مرا ساخت پیروز در هر شب...
باز می شکنم پیله ی تنهایی فال قهوه ات را تا عکست را در هزار رنگ کنم ،برای یافتنت شش جهت قلبم را چشم کاشته ام تا از نظرم مخفی نماند شیطنت های بچگانه ی چشمان عسلیت
به راستی چشمان تو شیرین ترین طعم زندگی را در کام جانم نشاند...
گاهی آنقدر بی قراری که نفست بالا نمی آید ، آسمان دلگیر، کوچه ها غم گرفته وچتر ها ،خاک خورده وتو، می باری تمام دل تنگیت را بر صفحه ی خاطرات تا سبک شوی
اما گریه امانت می برد وباران می شوید تمام شهر گونه ات را
دل به کوچه...
روزگاری غریبه بودم
تا اینکه از افق چشمانت طلوع کردی و بهارلبانم را شکوفه باران نمودی وآرام آرام درقلب ترک خورده ام ، نشستی، ومن جان گرفتم ،از دم عیسویت ،وچنان بال پرواز گشودم که جز تو بالی به گردم نمی رسد....
به راستی تو کیستی ،که نفست بهار را...
دوستی تو
تنها برگ برنده ی این زندگیست.
من باخته ام،نگاهم را به نگاهی که نگاهم را پژمرد
ودوست داشتن را از یادم بُرد ودل بی او مُرد
پس بیا دو ستم باش،تا این دل پژمرده ،شکوفه باران غنچه ی لبانت
گردد، در این باران دل تنگی....
حجت اله حبیبی
تو همان دروغ نابی که نشسته در وجودم
اگر عاشقم نبودی،به خدا که من نبودم
تو تمام شعر نابی،تو تمام انتظاری
تو کجا واین دل من ،توشکوفه ی بهاری..
حجت اله حبیبی
وقتی از دور می بینمش
به خود می گویم:لیاقتش همان کوچه ی بن بست افکار پوسیده ی دیروز است
اما غنچه ی لبان را می گشاید وبا یک لبخند ماتم می کند
وقتی می گوید : \\آسمان مال من است
گرچه آن تکراری است\\
حجت اله حبیبی
چه سخت است که پیامت را سپرده باشی به قاصدکی که راهش را گم کرده باشد و تو انتظار پاسخ داشته باشی بی خبر.....
حجت اله حبیبی