شعر سپید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر سپید
همانند یک اعدامی
که در آن لحظه آخر
امیدش از همه قطع است
و از هر جا شده نومید
فقط دل بر تو می بندم
خدای رحمت و امید
ای فلک خانه ات ویران
سینه مجروحم زندان آرزوست
لبخند که می زنی
پاییز ادای بهار را در می آورد
حتّی
باد هم با سپیدارها مهربان می شود..
لبخند که می زنی
آفتاب، همین روبرو
شعبه دومش را افتتاح می کند
تا شب سراسیمه
از اتاق های پنجره اسباب کشی کند
لبخندکه می زنی
آینه به خودش می رسد...
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
در دلتنگی غروب
تو را گم کرده ام
نگاهم بی صبرانه به
دنبال رَد پایی از تو ست
تو که رفتی جهان برایم
کوچک شد نبودنت هر روز
مرا به دره های تنهایی می برد
ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎشۍ ﺗﺎ در برابر دنیا
بایستم،
ﺑﺎﯾﺪ میبودی ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ کنم
تمام اندوه...
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست
برایِ واژههایی که مردهاند.
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
#چامک_شعر_کوتاه
(شب)
شب را در گلو بریدم؛
رویا، جوانه زد بر لبِ زخم،
صبح، بیدارِ بیآرزو.
#justfor5436
یادت مثلِ "ها" کردن روبروی شیشه است
بی هوا انگشتم، دل میکِشد
انگشت به دهان مانده عقل
هر چه را غیر توست
خط باطل می کِشد
چهرهی یک زن آینهی تمام قدِ مَردِ زندگیِاش است.
یک زن هر دوستت دارمی
را نمیشنود،
یک خطِ کوچک میشود زیر چشمانش
و هر قدر معشوقهاش دلآزردهترش میکند
پرندههای آسمانِ پیشانیاش
بیشتر و بیشتر میشود.
زنهایی که در اوج میانسالی هنوز هم زیبایند
زادهی دستِ مردانِ ماهرِ صورتگریاند
که بهترین...
جام شراب
همچو طعمِ مستیجامِ شراب هستی.
گناه و جُرمِ دلم نه، فقط ثوابِ هستی
شمیمِ باغِ بهاری، بغل بغل گلِ یاس..
تو عطرِ عاشقیِ مانده در گلابِ هستی.
هزار واژه برای سرودن از تو کم است ..
غزل، قصیده، رباعی، تو شعر نابِ هستی.
اگرچه ثانیههایم هنوز رنگ شب...
پرواز خیال
ارسال شده در تاریخ : 29 شهریور 1404 | شماره ثبت : H9435172
ای که چشمت خواب از چشمانِ مستم میگرفت
هر نگاهت از دل شیدای من جان میگرفت
عطر مویت در نسیم کوچه ی شب می وزید
هر نسیمی از هوایت رنگ جانان میگرفت
خندههای دلنشینت چون...
شانه ی دیوار
رفتی و شب به شانهی دیوار تکیه داد
دل ماند و دردِ خاطرههای چو باد
بعد از تو شهر سردتر از فصلِ برگهاست
خورشید هم ز غربتِ این کوچهها فتاد
چشمان من هنوز به راه تو مانده است
ای رفته، با که گفتهای این عهدِ بینهاد
هر...
فریب عشق خامت گشته بودم
و رنج بیشماری برده بودم
غزل غزل ترانه شد ،سلام ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
منی که چشم باورم تمام سالیان سال
نشسته بر امید تو و این غم نهانیت
چ ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده باد روزگار ز چهره ات جوانیت
کویر خشک این دلم گرفت...
در چشمانت اقیانوسِ وارونه ایِ
از ستارهها جوشید
قلبم پروانهای از جنسِ ابر شد
و در آتشِ بوسهات ذوب گردید
زمان چون شمعِ نرمِ شد،
و عشق تو را بر ساحلِ
رویاهایم ریخت
مادر
رفتی و زبانِ عشق یکدفعه
لَکنت گرفت و من در جمله ٔ
نیمهتمامی جا ماندم
نمیدانم…
شاید دلتنگی
میراثیست که تا مرگ
در من قد میکشد.
همراه با نسیم،
کوچهها را گشتم،
تنهایی را زندگی کردم،
و در پیِ عطری که از خاطره میآمد،
ردی از تو جستوجو کردم ،
شاید :
سایهای از خندهات
پشتِ پنجرهای پیدا شود.
هر غروب
چشمهایم را
به راهِ بیانتها دوختم،
اما باد
تنها برگهای زرد را
به آغوشم میریخت،...
می نویسند رگ هایم
روی جداره های قلبت
جمله ی دوستت دارم را
تا هرگاه
من نباشم و
کسی ورود کرد
بخواند نام من را و
بشنود
باز هم
ریتم نفس های مرا
حریق بازوان ت
را تنگ تر کن
تا در آغوش گرم ت
آرام گیرم
از سیلی روزگار
به سایه ای تاریک
مبدل شدم
دنبال مهر خانه ای میگردم
که ترنم زندگی را
چون پتویی نرم
به دورم بپیچد
و روحم را
با نغمه های امید
آرامش دهد
و وجود عشق را
در طلوع زندگی ام
پخش کند
وطنم خاکِ تو شد سرمه ی چشمان ترم
تا بمانَد به عیان نام تو، در نقش جهان
گرچه دور از تو نشستم به غمِ غربتِ خویش
به هوایِ تو نفس میکشم با شوق نهان
هر کجا یادِ تو آید به دلِ خستهٔ من
بویِ یاس از نفسِ باد صبا مُشک...