شعر سپید
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر سپید
گم کردی
میان دفتر شعرم مرا گم ڪردے و رفتی
نوشتم بی" تـو" میمیرم تبسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بی" تـو" غمگینم ،توشتم بی" تـو" افسرده ،
مرا با این صفت ها هم ،تجسم ڪردے و رفتی .
نوشتم بعد" تـو" شبها ،دل من ماندِه و غمها ،
تـو...
خواستن، حق من بود
خواستم بخندم
به ریشِ این زندگی،
خندهام آب شد
خندهام آب
خندهام
خندهام به هق هق چسبید!
تا بر شانهی موج...
تا بر شانهی موجی...
تا بر شانهی موجِ موجی...
بیخیالِ ماجرای دریا!
بیا
سرت را
بر سینهی ساحل بگذار
ماهیِ بیسرپناه!
با دست و پا زدن
هیچ چشمی
اَهلی نمیشود!
مدرک؟!
(کفشهای جفتِ شازده کوچولو!)
لبهایت
قبرستانی روشناند
که بوسه
در آن
زندهبهگور میشود.
در من، پاییزی جاخوش کرده
که دیگر فصل ها از دور
فقط دستی تکان می دهند..
گاهی
دلش خیلی که می گیرد،
با هم قدم می زنیم
با هم شعر می خوانیم
با هم گریه می کنیم..
خب چه کنم!
مهمان است و حبیب خدا
از طرفی
قرابت نزدیکی داریم...
کاش
زمان قدری بیاساید..
آنگاه
دستمال سپیدی بردارم
قطره
قطره
اشک انسانها را
پهن کنم برابر خورشید،
و چون شبنمی روی گل
اندوهشان
آرام
آرام
خشک شود
له و لورده
زیر پای بیرحم زمین،
دستِ مهربان آسمان نوازشم می کند..
هر چقدر هم زخم ها فریاد برآرند می دانم
می دانم روزی
در آغوش ابرهای سپید
آرامشِ ابدی را لمس خواهم کرد
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
همهی نامها
اسمِ مستعارِ من است.
هر وقت
هر کجا
به هر اسم که بخوانیام
کویر به تو پاسخ خواهد داد.
من
همهی عمر
نیمی کویرم، نیمی کلمه
زیستهام.
و جهان
به گردنِ م حقی دارد
گاهی به اسمِ عشق
گاهی به اسمِ امید
گاهی به اسمِ غزلی زیبا
همانند یک اعدامی
که در آن لحظه آخر
امیدش از همه قطع است
و از هر جا شده نومید
فقط دل بر تو می بندم
خدای رحمت و امید
ای فلک خانه ات ویران
سینه مجروحم زندان آرزوست
لبخند که می زنی
پاییز ادای بهار را در می آورد
حتّی
باد هم با سپیدارها مهربان می شود..
لبخند که می زنی
آفتاب، همین روبرو
شعبه دومش را افتتاح می کند
تا شب سراسیمه
از اتاق های پنجره اسباب کشی کند
لبخندکه می زنی
آینه به خودش می رسد...
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
در دلتنگی غروب
تو را گم کرده ام
نگاهم بی صبرانه به
دنبال رَد پایی از تو ست
تو که رفتی جهان برایم
کوچک شد نبودنت هر روز
مرا به دره های تنهایی می برد
ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎشۍ ﺗﺎ در برابر دنیا
بایستم،
ﺑﺎﯾﺪ میبودی ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ کنم
تمام اندوه...
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست
برایِ واژههایی که مردهاند.
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
#چامک_شعر_کوتاه
(شب)
شب را در گلو بریدم؛
رویا، جوانه زد بر لبِ زخم،
صبح، بیدارِ بیآرزو.
#justfor5436
یادت مثلِ "ها" کردن روبروی شیشه است
بی هوا انگشتم، دل میکِشد
انگشت به دهان مانده عقل
هر چه را غیر توست
خط باطل می کِشد
چهرهی یک زن آینهی تمام قدِ مَردِ زندگیِاش است.
یک زن هر دوستت دارمی
را نمیشنود،
یک خطِ کوچک میشود زیر چشمانش
و هر قدر معشوقهاش دلآزردهترش میکند
پرندههای آسمانِ پیشانیاش
بیشتر و بیشتر میشود.
زنهایی که در اوج میانسالی هنوز هم زیبایند
زادهی دستِ مردانِ ماهرِ صورتگریاند
که بهترین...
جام شراب
همچو طعمِ مستیجامِ شراب هستی.
گناه و جُرمِ دلم نه، فقط ثوابِ هستی
شمیمِ باغِ بهاری، بغل بغل گلِ یاس..
تو عطرِ عاشقیِ مانده در گلابِ هستی.
هزار واژه برای سرودن از تو کم است ..
غزل، قصیده، رباعی، تو شعر نابِ هستی.
اگرچه ثانیههایم هنوز رنگ شب...
پرواز خیال
ارسال شده در تاریخ : 29 شهریور 1404 | شماره ثبت : H9435172
ای که چشمت خواب از چشمانِ مستم میگرفت
هر نگاهت از دل شیدای من جان میگرفت
عطر مویت در نسیم کوچه ی شب می وزید
هر نسیمی از هوایت رنگ جانان میگرفت
خندههای دلنشینت چون...