نه ترکم می کند عشقت، نه کاری می دهد دستم جوان بیکار اگر باشد، وبال خانه خواهد شد
هر وقت که دیر میکنی، مثل سه تار در مایه ی شور میزند بی تو دلم
تنها کَس من بودی و من هیچ کسِ تو
از زلزله و عشق خبر کس ندهد، آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای...
بعد عمری عشق بازی ذکر تسبیحات ما را: دوستم دارد..ندارد..دوستم دارد.. ندارد..
ما خود بدام و قید تو بودیم شوقمند..
خنده خشکی به لب دارم ولی بارانی ام ظاهری آرام دارد باطن طوفانی ام مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند خود ولی در دست های دیگران زندانی ام بس که دنبال تو گشتم شهره عالم شدم سربلندم کرده خوشبختانه سرگردانی ام می زند لبخند بر چشمان...
عقل کسی به منطق ما قد نمی دهد باشد، قبول! ڪلّ جهان، خووب! ما بدیم
دردمند از کوچه ی دلدار می آییم ما آه کز دار الشفا بیمار می آییم ما
من نشستم بروی مِی بخری برگردی ترسم این است مسلمان شده باشی جایی!
چشم تا برهم زدم ، باغ شبابم را خزان زد...
تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران که آسمان و زمین را به هم بیامیزی
از دم تیغ است پشت تیغ بی آزارتر هرکه می گرداند از من روی ممنونش منم...
شبیه سرزمینى که یکى در آن بپاخیزد یکى در من شبیه تو خیال کودتا دارد!
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسد کشیده ایم در آغوش آرزوی تو را
دیدن روی تو در خویش زِ من خواب گرفت آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت خواستم نوح شوم ، موج غمت غرقم کرد کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت در قنوتم ز خدا عقل طلب می کردم عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت نتوانست...
شعر می گویم از این رو که تو را دوره کنم تو که مضمونِ دل آویزِ غَزل های مَنی ...
عشق در سینه ی من هست و در آغوشم نیست... معاذی تو میدهد آغوش خالی ام....
هرچه می خواست ز تنهایی خود کاست ولی تا توانسته به تنهایی ما افزوده است
ای در دل من ،میل و تمنا همه تو ...
این شوری و شیرینیِ من خود ز لب توست صدبار مرا می پزی و می چشی ای عشق!
پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم ای هرچه صدا، هرچه صدا، هرچه صدا ، تو
شرمنده شد،گلاب و هِل و عطر زعفران وقتی که لب به گوشه فنجان گذاشتی
امسال هم گذشت، کمی پیرتر شدم از دیدنِ جهان شما سیرتر شدم هرقدر شاخه شاخه رسیدم به آسمان در خاک ریشه ریشه زمین گیرتر شدم ...