مقصود ما زخوردن می نیست بی غمی از تشنگان گریه مستانه ایم ما
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد که مرگ من نمی ارزد به غصه خوردن تو
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست..
صاف دل، غمگین نمی گردد ز حرف جانخراش جای زخم تیر در آب روان معلوم نیست...
تو را به جز به تو نسبت نمیتوانم کرد که در تصور از این خوب تر نمی آیی
من در بیان وصفِ تو حیران بمانده ام حدّیست حُسن را و تو از حد گذشته ای
از سرشب تا زمانیکه تو برخیزی ز خواب آن دوپلکت را که بستی ذوق شعرم کور شد
آمدم تعبیر کردم خواب لب های تو را من بجای ابن سیرین ،ابن شیرین می شوم
امشب دلم از آمدنت سرشار است فانوس به دست کوچه ی دیدار است آن گونه تو را در انتظارم که اگر این چشم بخوابد آن یکی بیدار است
با رفتن شب صبح نمی آید که وقتی که تو پلک می گشایی صبح است
مظلوم ترین لحظه عشاق زمانی ست بادی بوزد، ساز شود، یار نباشد!
اندوه عشق بر در غمخانه ی دلم قفلی زد و کلید به دست فغان سپرد!
که دل دربند او دارد به هر مویی پریشانی...
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز که این نشانه ای از شاعران غم باز است
مرا به خود بفشار و ببین به جای بدن چه آتشی ست که در زیر پیرهن دارم ....
تنها به چاه باید از این درد گریه کرد این درد را که قاتل او روزه دار بود
هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید! یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید تا کرد بنا عشقت، افسانه ی هجران را در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفته تا زانوی دلْ گَرد است، این خانه چنین باید بیگانه به دور...
در جستجوی یار دل آزار کس نبود این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم...
دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست ...!
و بیاد آور مرا در بوسه اندوهگین او...
گرگام و دربدر خصلت حیوانی خویش ضرر اندوختم از این همه چوپانی خویش تا نفهمند خلایق که چه در سر دارم سالیانی زده ام مهر به پیشانی خویش! منم آن ارگ! که از خواب غرور انگیزش چشم واکرده سحرگاه به ویرانی خویش رد شدی از بغل مسجد و حالا باید......
هزار نامه نوشتم بدون ختم کلام حدیث عشق به پایان رساندنش سخت است
تا روی تو رفت از نظرم، خواب ندارم
بعد ویران شدنم ساخت مرا اما رفت فرض کن بار دگر زلزله در بم بزند