متن صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات صدیقه جُر
دلبر ما دایما دارد تبانی میکند،
نقشه ی جنگی کشیده کشور گشایی میکند،
او به ما هی وعده ی امروز وفردامیدهد،
ناز شصتش جمله عمر ما به یغما میبرد
غزل غزل ترانه شد ،سلام ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
منی که چشم باورم تمام سالیان سال
نشسته بر امید تو و این غم نهانیت
چ ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده باد روزگار ز چهره ات جوانیت
کویر خشک این دلم گرفت...
تصور خیالت ✍🏼
محبوب من
امشب خیالم از دنده ی چپ بلندشده
و آینه تصویرم را مات نشان میدهد،
سنگ بزرگی به پیشانی ام می خورد
و رویاهایم فرار میکنند
امشب آسمان آلزایمر گرفته
ماه و ستارگان را به یا د نمی آورد
پرنده ای سال ها کنج قفس
آسمان...
زرتشت،
از میانِ دودِ پالایشگاهها گذشت،
و آتشِ مقدس به سرفه افتاد
شانه ی دیوار
رفتی و شب به شانهی دیوار تکیه داد
دل ماند و دردِ خاطرههای چو باد
بعد از تو شهر سردتر از فصلِ برگهاست
خورشید هم ز غربتِ این کوچهها فتاد
چشمان من هنوز به راه تو مانده است
ای رفته، با که گفتهای این عهدِ بینهاد
هر...
رسم رفاقت، ✍🏼
گفتی به رسم عاشقی امشب بیا مهمان من
گفتم نمیدانی مگر تو ماه کنعان منی
گفتی که دلتنگم بیـا ای منتهی عاشقی
گفتم کنارت هستم و هموارہ در جان منی
گفتی نمانـدہ در دلم شور دگر از عاشقی
گفتم اگر لیلی شوم،مجنون دوران منی
گفتی نمانده خاطری...
میزنم بر لبِ تو
بوسه و جان میگیرم
من در آغوشِ تو
حسِ هیجان میگیرم
تا که دستانِ تو را
دورِ تنم میبینم
از نفسهای تو، من
شیرهٔ جان میگیرم
بعد از یک عمر
به درگاهِ خدا نالیدم
گرمیِ دستِ تو را
من ضربان میبینم
گرمیِ دستِ تو را
من...
چترِ وارونهی آسمان
روی شانه ام باز شد
چشمانت میان موج دریا
عاشقانه نگاهم میکرد
ماهی قرمزِی انگاهت
در آبی دریا
برایم دست تکان داد
عـقربههای ساعت را در
مردمکِ چشمانت گم کردم
شـهابها از شانهام بالا رفتند
تا ستاره ها را در دامن
پیراهنت بریزند
قـانونِ جاذبه استعفا داد...
سفر عشق ✍🏼
مینشیند بر لبانم بوسهی آرامِ لبهایت
و میریزد به جانم عطرِ نمناکِ بهارانت
جهان در مشتِ من گم میشود وقتی تو میخندی
که میتابد شبِ من از فروغِ گرم فردایت
دلم امشب زِ کوچههای خیسِ خاطره بگذشت
به دنبالِ قامت سروِ بلندِ خرامانت
زمان از چرخشش میایستد...
کاش می شد ✍🏻
کاش،،،
در انتهای شبی که نور
از پنجرهها گریخته بود،
شانهای بودی که نرم
در میانِ گیسوان، م
میگشت،
و هر نگاهت بر من
بویِ آرامش میداد.
و تو شرابی کهن بودی
در جامِ دلم، هر جرعهات
مرا به جهانی دورتر
میبُرد،، به جایی که
فقط...
✍🏼غزل غزل ترانه شد سلام، ناگهانیت
برای من که رفته بود ز خاطرم نشانیت
مرا به خلسه می برد حضور ناگهانیت
سیر نمیشود دلم ز شوق شعر خوانیت
چه ناز و دلربا شدی دوباره ای که آمدی
نبرده یاد روزگار ز چهره ات جوانیت،
تو منتهای عشقی و دوای درد...
در خواب بودم
خیالت آمد و دستم را گرفت
بیدار شدم…و هنوز حس میکنم انگشتانت زیر پوستم راه میروند
اشکِ تیمار در چاه،
دنیا، تاجرِ خونِ دلها؛
خرید و فروشِ
عشق و عطش.
قلبم
مثل قایقی کاغذی
در فنجان چای صبح
به سمت لبخند تو
پاروزنان میرود
من همهی عمر نیمی کویر
و نیمی کلمه زیستهام.
و جهان
به گردنِ م حقی دارد
گاهی به اسمِ عشق
گاهی به اسمِ امید
گاهی به اسمِ غزلی زیبا
دستانم، شاخههای سوخته،
در بارانهای بیامان انتظار
نقاشی نمیکنند جز نام تو را
چشمِ تو ابرِ بسته بود،
من به باد آموختم دعا
باران از دلِ من آغاز شد
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
نگاه تو
سیمای زیبایت مرا از شهر بیرون می کند
تا مـرزِ بیتابی دل از عشق تو افســون میکند
تصویر تو افتاد بر شیشه ی خاموشِ دل
این کلبه ی ویران را چون هامون می کند
در وسعت چشمان تـو، گُم می شود دنیای من
وقتی سکوت ازحنجرم، فریادِ محزون...
وقتی تو لبخند میزنی،
ماه از خجالت سرخ میشود
و شب تمام رازهایش
را در دامن تو می گذارد،
دوست پنجرهایست در شبِ بارانی
که از آن، دل به روشنایی می رسد
غربت قو ✍🏼
تو ای قویِ زیبا، سپیدِ خیال
که آرام میرقصی بر موجِ زلال
نگاهت پر از قصههایِ سترگ
صدایت سکوتیست در عمقِ برگ
تو ای پیکِ عاشقِ شکستهپَرم
به راهِ تو افتاده چشمِ تَرم
تو رفتی و دریا غزلخوان شده
دل از بعدِ تو از عشق پشیمان شده...