دوست داشتن تو بی اجازه زیباس تو هم نخواهی من باز هم دوستت دارم
دوست داشتن تو دست من نیست خب خودت بگرد ببین مهرت را کجای دلم انداخته ای
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
تو اگر شعر باشی من بزرگ ترین شاعر روی زمین می شوم تمام کاغذ و قلم های شهر را از آن خودم می کنم تا تو را بسُرایم تو را چنان به روی کاغذ می نشانم که آمیخته از غزل و مثنوی باشی آن قدر دوست داشتنم را میان کلمه...
کمی طلوعِ آفتاب کمی چایِ داغ کمی نسیمِ صبحگاهی و بسیاری تو مگر من جز این چه میخواهم ؟!
آغوش تو آن قفسِ شیرینى است که هیچ پَرنده ای قصد رهایى از آن را ندارد...!
به تمام دستهای جهان قسم "دستهای تو" چیز دیگریست ....
میان این همه هیاهو "تو" آن آرامشى باش ، که یکباره نازل میشود...
آرزو دارم بهاران مال تو / شاخه های یاس خندان مال تو / ساده بودن های باران مال تو / آن خداوندی که دنیا آفرید ، تا ابد همراه و پشتیبان تو️ ️
به یمن شراب چشمهایت چنان مَستم ڪه هیچ میخانه ای زیر بارِ جنونم نمیرود ••• ️
همیشه تو قلبم میمونی این حرفو به هیشکی نگفتم .... ️
نه کتابی نه معجزه ای... بگو چگونه مرا به دین خود در آوردی؟!
قلبم،، آشیانه ی توست همچون پرنده ای، بر شاخه شاخه های سرخِ شریانهایی از جنسِ عشق آواز دلدادگی سَر بده و در من زندگی کن به عظمتِ واژه ی سبزِ بهار ...
وجودت سنجاق شده به روحم
همین که صدایم میکنی همه چیز بهم میریزد کلمات دست و پایشان را گم میکنند و تمام قافیه ها از شعرها می افتند و میشکنند تو که نمیدانی برای گفتن یک جانم به تو تمام الفبا نفس کم می آورند
کمی بخند هوس مردن کرده ام
با خاک یکسان میکند دلم را مگر چند ریشتر است نگاهت؟
آذر بود و بادهای همیشگی اش حواسم پرت تو شد! تو را که دیدم .... فراموش کردم کلاه دلم را بگیرم!
دوپاره ترین سرزمین جهانم! صُلح اتفاقی ست که با آمدنت می اُفتد...
تو ممنوع الخروجی از مرزهای قلب من
این هوای خوب این دست های توی جیب این انارها این برگ ها این "پاییز" برای تکمیل شدنش یک "تو" کم دارد...
عادت داشت نوک خودکار را بین لب هایش بگیرد یک روز جامدادی اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم... وقتی بابا آمد خانه،ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده؟ می خواستم بگویم برای اینکه او آبی می نویسد،همیشه آبی
آرامش یعنی... بدونی توی دل کسی که... دوسش داری... یه خونه ی گرم داری... واسه همیشه ی همیشه ...
جز خیالت کسی مرا در آغوشش نمی گیرد..