در خویش شکستم، به نجوایی خموش لبخند به لب، نقش بر دیوار دوش امید به خورشید، ولی شب به تن در سایهی وهمی که شد بیخروش سیراب نمودم گل پژمرده را افسوس که خشکید زخم فراموش بر دوش کشیدم تن مردهای غافل که نماند از او هیچ هوش ای مرگ،...