تو را زمان اندک است برای ستایشِ گیسوانت؛ باید تکتکِ آنها را برشماری و اکرام کنی. دیگر عاشقان، دلبستهی چشمهای تو میشوند، اما من، تنها میخواهم که شانهزنِ موهای تو باشم.
در ایتالیا تو را «مدوزا» مینامند، به خاطر آن تاجِ لرزانِ نوری که بر سر داری. اما من تو...
نوری که از پاهایت تا به گیسوانت بالا میرود، و آن شکوهی که اندامِ بلورینت را در بَر گرفته، نه از صدفی دیریاب است و نه از سیمِ سرد؛ تو از جنسِ نانی، نانی که آتش، دلباختهی آن است.
آرد با تو، در موسمِ درو، قد برافراشت و همراه با...
آری آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
دوباره پیکرِ عریانِ باغ و سوزِ دی آمد بهارِ نغمهخوان رفت و زمستانِ پِیآمد
مخور غم ای درختِ پیر، اگر بیبرگ و باری تو که صبرِ سبزِ تو، پیغامِ پیروزِ ویآمد
باز آفتابِ سردِ دی، از ره رسیده است پیرایهیِ زرافشان، از باغ چیده است
عریان شدهست پیکرِ لرزانِ شاخهها گویی که جامه از تنِ گلشن دریده است
آن غلغله که بود میانِ چنار و بید اکنون به سکوتی سیاه، تن در کشیده است
ای شاخهیِ برهنه! صبوری گزین که باز...
زمستان آمد و عریان شد این باغِ پریشانم برهنه ماند شاخه، زیرِ برفِ سختِ دیمانم
سکوتِ منجمد، چون شوکرانی در رگِ ساقه درختان، استخوانهایی صبور و لخت و لرزانم
برهنه شد تنِ هر شاخه، در هجومِ زمستان سپید شد سر و رویِ تمامِ خلوتِ بستان
نه برگی و نه پناهی، فقط سکوت و سیاهی درخت ماند و صبوری، در آستانهیِ طوفان
آخرِ آذر است و باز، بادِ غریب میوزد رختِ عزا به تن بکن، فصلِ فریب میوزد
عربده میکشد هوا، سیلیِ باد و دستِ شب بر تنِ لختِ این درخت، شلاقِ ریب میوزد
برگِ فتاده رویِ خاک، نعشِ هزار آرزو سهمِ زمینِ خسته بین، کز فراز و شیب میوزد
خداحافظ ای...
یلدا بلندترین شبِ سال نیست، بلندترین بهانه است برای آنکه یک دقیقه بیشتر به یادت باشم... میانِ دانههای انار و کلماتِ شیرینِ لسانالغیب.
بیا که رونقِ بزم است و مِهر و ماه آمد شبِ بلندِ تمنّا به زیرِ گام آمد
ز لعلِ دانهی یاقوت و شهدِ هندویی صفایِ سفرهی رندان به انتظام آمد
چراغ و شمع برافروز در شبِ دیجور که از فروغِ رُخَت، صبحِ خوشخرام آمد
بخوان ز دفترِ حافظ که فالِ...
انارِ دانه دانه، شمع و حافظ شبِ یلدا و این لبخندِ نافذ
بخوان از دفترِ رندان که امشب غمِ دیرینه را گفتیم خداحافظ
صحبتِ حکام، ظلمتِ شبِ یلداست
نور ز خورشید جوی، بو که برآید
باز باران میزند بر، شانهٔ راهِ درازم باز تصویرِ تو افتاد، در دلِ آیینه، بازم
برگِ زردی، تک و تنها، مانده در سیلابِ جاری نعشِ یک فریادِ خسته، زخمیِ چنگِ نیازم
قطرهقطره، چکچکِ آب، مینویسد رویِ آسفالت قصهیِ افتادنِ تو، قصهیِ شیب و فرازم
سرخ و زردی، مثلِ آتش، لیک...
ز بادِ فتنهٔ پاییز و جورِ چرخِ دون بنگر که آن برگِ زراندودش، فتاده واژگون بنگر
به راهی تیره و خاموش، در آغوشِ نمناکش گرفته منزل آخر، غریب و خاکسار، بنگر
فلک گویی که میگرید به حالِ زارِ مسکینش که باران ریخت بر رویش، سرشک از آسمان بنگر
رخی کز...
بر آبِ تیرهگون، چو یکی زورقِ شکست، آن برگِ زرد، خسته و نومید و زار خفت
گویی که یادگارِ عزیزی ز آفتاب در گورِ سردِ آب، غریبانه مینهفت
تصویرِ مرگ بود و خزان بود و اشکِ ابر آینهدارِ غربتِ باغی که میشکفت...
هان! نگاه کن، آنک بر این تالابِ تیرهی سرد، که چون آینهیِ قیرگونِ تاریخ، خاموش است، زورقی زرین و خسته، لنگر انداخته است.
این برگ، این مسافرِ زردِ باغِ بیبرگی، که روزگاری بر شاخسارِ غرور، با بادهای هرزه پنجه در پنجه میافکند، اکنون، مغلوب و خاموش، بر بسترِ اشکهای آسمان،...
آذر رسید و بویِ خوشِ باران آمد
در جانِ خستهام طربِ پنهان آمد
هر قطره چو رازِ عشق بر دلم افتاد
دانستم از آن نوازشِ حق خوشحالم آمد.
در این خُشکجایِ دل، بارانِ جان آمد
گویی به شوقِ او، صد بوسه پنهان آمد
از لطفِ قطرهاش، چون باغ خندانم
باران که بازگشت، دیدی؟—من خوشحالم آمد.
ای زنِ تمام، ای سیبِ جسمانی، ای ماهِ سوزان، ای عطرِ غلیظِ جلبکها، ای درهمآمیختگیِ نور و خاک، چه روشناییِ مبهمی میانِ ستونهای تو گشوده میشود؟ و مرد، با حواسِ خویش، کدامین شبِ باستانی را لمس میکند؟
آه، عشق سفری است همراه با آب و ستارگان، با هوایی حبسشده و...
من گرسنهی دهانِ توام، گرسنهی صدا و گیسوانت، و در خیابانها پرسه میزنم، بیآنکه چیزی مرا سیر کند، خاموش. نان مرا نگاه نمیدارد، و سپیدهدم آشفتهام میسازد، من در جستجوی صدایِ سیالِ گامهای تو در روزم.
من گرسنهی خندهی لغزانِ توام، گرسنهی دستانت، که رنگِ خوشههایِ انبوهِ گندم را دارند،...
پیکرِ تو چون مُهر، از برایِ سرنوشتِ من، همچون مُهرِ یک جامِ زرّین که عطری تلخ دارد، چون حلقهی آتشی که در این خاکِ تشنه، تا ابد به نامِ تو میسوزد.
پیکرِ تو، همچون گُلی به نامِ «زنبق»، همچون عطرِ رُز، که از میانِ گلِ میخک برخیزد، و آن عنابِ...
با ضربهی موج بر آن صخرهی سرکش، روشنایی به بیرون میجهد و گُلِ سرخِ خود را میسازد، و دایرهی وسیعِ دریا، در خوشهای کوچک جمع میشود، در تکقطرهای از نمکِ آبی که فرو میچکد.
آه ای گُلِ ماگنولیای تابان، که در میانِ کفها رها شدهای، ای مسافرِ افسونگر که مرگت...
اگر چشمانِ تو به رنگِ ماه نباشد، اگر گِل نباشد، یا آرد، یا کارِ روزگارِ خاک، اگر آن شفافیتِ هوا، آن فلزِ زردِ گندمزار نباشد، پس چیست؟
اگر آن نورِ ناگهان، آن سنگِ سرخ، آن جادهی خاکی که باد در آن میوزد، در وجودِ تو نباشد، پس من چگونه تو...