متن اشعار غزل قدیمی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار غزل قدیمی
دوباره پیکرِ عریانِ باغ و سوزِ دی آمد بهارِ نغمهخوان رفت و زمستانِ پِیآمد
مخور غم ای درختِ پیر، اگر بیبرگ و باری تو که صبرِ سبزِ تو، پیغامِ پیروزِ ویآمد
باز آفتابِ سردِ دی، از ره رسیده است پیرایهیِ زرافشان، از باغ چیده است
عریان شدهست پیکرِ لرزانِ شاخهها گویی که جامه از تنِ گلشن دریده است
آن غلغله که بود میانِ چنار و بید اکنون به سکوتی سیاه، تن در کشیده است
ای شاخهیِ برهنه! صبوری گزین که باز...
زمستان آمد و عریان شد این باغِ پریشانم برهنه ماند شاخه، زیرِ برفِ سختِ دیمانم
سکوتِ منجمد، چون شوکرانی در رگِ ساقه درختان، استخوانهایی صبور و لخت و لرزانم
برهنه شد تنِ هر شاخه، در هجومِ زمستان سپید شد سر و رویِ تمامِ خلوتِ بستان
نه برگی و نه پناهی، فقط سکوت و سیاهی درخت ماند و صبوری، در آستانهیِ طوفان
آخرِ آذر است و باز، بادِ غریب میوزد رختِ عزا به تن بکن، فصلِ فریب میوزد
عربده میکشد هوا، سیلیِ باد و دستِ شب بر تنِ لختِ این درخت، شلاقِ ریب میوزد
برگِ فتاده رویِ خاک، نعشِ هزار آرزو سهمِ زمینِ خسته بین، کز فراز و شیب میوزد
خداحافظ ای...
بیا که رونقِ بزم است و مِهر و ماه آمد شبِ بلندِ تمنّا به زیرِ گام آمد
ز لعلِ دانهی یاقوت و شهدِ هندویی صفایِ سفرهی رندان به انتظام آمد
چراغ و شمع برافروز در شبِ دیجور که از فروغِ رُخَت، صبحِ خوشخرام آمد
بخوان ز دفترِ حافظ که فالِ...
انارِ دانه دانه، شمع و حافظ شبِ یلدا و این لبخندِ نافذ
بخوان از دفترِ رندان که امشب غمِ دیرینه را گفتیم خداحافظ
باز باران میزند بر، شانهٔ راهِ درازم باز تصویرِ تو افتاد، در دلِ آیینه، بازم
برگِ زردی، تک و تنها، مانده در سیلابِ جاری نعشِ یک فریادِ خسته، زخمیِ چنگِ نیازم
قطرهقطره، چکچکِ آب، مینویسد رویِ آسفالت قصهیِ افتادنِ تو، قصهیِ شیب و فرازم
سرخ و زردی، مثلِ آتش، لیک...
ز بادِ فتنهٔ پاییز و جورِ چرخِ دون بنگر که آن برگِ زراندودش، فتاده واژگون بنگر
به راهی تیره و خاموش، در آغوشِ نمناکش گرفته منزل آخر، غریب و خاکسار، بنگر
فلک گویی که میگرید به حالِ زارِ مسکینش که باران ریخت بر رویش، سرشک از آسمان بنگر
رخی کز...
بر آبِ تیرهگون، چو یکی زورقِ شکست، آن برگِ زرد، خسته و نومید و زار خفت
گویی که یادگارِ عزیزی ز آفتاب در گورِ سردِ آب، غریبانه مینهفت
تصویرِ مرگ بود و خزان بود و اشکِ ابر آینهدارِ غربتِ باغی که میشکفت...
هان! نگاه کن، آنک بر این تالابِ تیرهی سرد، که چون آینهیِ قیرگونِ تاریخ، خاموش است، زورقی زرین و خسته، لنگر انداخته است.
این برگ، این مسافرِ زردِ باغِ بیبرگی، که روزگاری بر شاخسارِ غرور، با بادهای هرزه پنجه در پنجه میافکند، اکنون، مغلوب و خاموش، بر بسترِ اشکهای آسمان،...
آذر رسید و بویِ خوشِ باران آمد
در جانِ خستهام طربِ پنهان آمد
هر قطره چو رازِ عشق بر دلم افتاد
دانستم از آن نوازشِ حق خوشحالم آمد.
در این خُشکجایِ دل، بارانِ جان آمد
گویی به شوقِ او، صد بوسه پنهان آمد
از لطفِ قطرهاش، چون باغ خندانم
باران که بازگشت، دیدی؟—من خوشحالم آمد.
مرثیهای برای یک نیمرخ
دستهایت بر جغرافیای سردِ آهن،
آه، ای جوانِ تکیهداده به ماشینِ خاموشِ تقدیر.
در میان انگشتانت، نه سیگار،
که آتشی کندسوز میسوخت؛
عمرِ کوتاهِ یک ستارهی دنبالهدار.
نگاهت،
آن نگاهِ مغمومِ مسافر،
به کدام جادهی نرفته، به کدام افقِ مهآلود دوخته بود؟
انگار تمام شورشِ یک...
درست در مرزِ میانِ غروب و ستاره،
تو راه میرفتی.
زمین، زیرِ قدمهایت،
فرشی از آخرین نفسهای آتشینِ پاییز بود.
و دریا،
در دوردست، سکوتِ آبیاش را به خورشید میبخشید.
گیسوانت را اما به باد سپرده بودی،
نه!
این باد نبود که گیسوانت را میبُرد،
این رودخانهای از جنسِ تو...
جزیرهای به نامِ امشب
بگذار تمامِ سرمای جهان،
پشتِ همین پنجره بماند.
بگذار ماه،
تنها و مغرور، بر بامهای یخزده بتابد.
ما امشب،
کوچکترین و گرمترین کشورِ جهان را ساختهایم.
پایتختش، همین فانوسِ کوچک،
که نوری به رنگِ عسل بر صورتِ تو میپاشد.
و مردمت،
من، تو،
و این گربهی...
پاییز رسید و رنگ غم بر دل ریخت
برگ از درخت، قصهی تنهایی نوشت
ابریست هوا و کوچهها خاموشاند
باران به شبِ خسته، دلآسوده گریخت
پاییز رسید و ناله در جان نشست
هر شاخه چو درویش، ردای زرد به دست
در خونِ غروب، رازِ خلوت هویداست
جان، مست فنا شد و به بیکران آراست
پاییز رسید و بادهی رنگ به جام
هر برگ فتاد و کرد با باد سلام
زان نغمهی غم، دل به شور افتاده است
چون بلبل مستم در هوای آن مقام
پاییز رسید و پرده بر باغ فکند
هر برگ چو رازی به رهِ باد بَرَند
زان رنگ و غبار، دل به حیرت شکفت
کز مرگ، بهاری دگر آغاز کنند
چون پاییز شد، برگ زرد در خاک غلتید
خشخشِ خزان به گوشِ شبِ سکوت پیچید
چتر افکندی بر سر، ز باران مست در حریم
عشق، نهان به بوی خیس، در دل ما دمید
شکفت ز هجران، گلِ لبهای بیصدا
هر قطره باران قصهی شوق ما گفت و شنید
در خلوتِ...
تابستان برفت و جانم از او جدا شد
پاییز رسید و غم چو موج بلا شد
ای دوست، دلم ز فراق تو تنگ گشت
در آینهی اشک، رخسارم هویدا شد
تابستان برفت و دل به شوق تو ماند
پاییز رسید و اشک، بر رخ دواند
ای یار، دلم به یاد رویت تنگ است
چون برگ خزانی که ز شاخ، جدا بماند