چامک شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات چامک شعر کوتاه
خستـه ام از زنـدگی با غم تبانی میکنم میکنم
دفتـرم را می گشایم شعرخوانی میکنم
عصر زیباییست لبخندی بزن زیبای من
یک دو بوسه جای لبخندت پیدا میشود..
ستایش حق
به نام آنکه ز فیضش جهان چراغان است
وجود، صبح آینهای از جلال یزدان است
سپهر و اختر و خورشید در طوافِ درش
گواهِ قدرتِ آن پادشاهِ سبحان است
به یک اشارهٔ «کن» نقشِ خاک جان گیرد
که آفرینشِ هستی ز حکمِ فرمان است
نسیمِ رحمتِ او میوزد...
گاهی دست خودت نیست
دوست داشتن کسی
که می دانی نمی شود
او را داشت
اما مطمئنی تا ابد
دوست داشتنش
تکه تکه ات می کند …
من تو را دوست دارم
آنطور که چاقو
سیب را میفهمد
از نزدیک از سرنوشت
از سرِ سرخی سیب
شده دلتنگ کسی باشی و بیتاب شوی
مات و مبهوت یکی باشی و بی خواب شوی
شده هر شب بهر آغوش کسی جان بدهی
در سیاهی شبت یکسره مهتاب شوی
شده یک لحظه دلت پر بکشد سوی دلش
همچو بلبل به قفس باشی وهی آب شوی
شده نقاشی یک چشم...
وطن
قفسِ بزرگیست
که پرندههایش
سالهاست
منتظر پروازند، ولی
کلید را گم کردهاند.
در حضور "خارها" هم میشود
یک "یاس" بود . . .
در هیاهوی مترسکها
پر از "احساس" بود .
می شود حتی
برای دیدن "پروانه ها"
شیشه های مات
یک متروکه را "الماس" بود
لبهایت
قبرستانی روشناند
که بوسه
در آن
زندهبهگور میشود.
نبودنت
پیانوییست
در خانهای متروک
که باد با
انگشتهای بریده
مینوازد.
موهایت رود خانه یست
که از شانههایت پایین میآید
و ماه در پیچِ آن
چون ماهیِ نقرهای
گم میشود؛
من تور نمیخواهم،
قلبم را به آب میسپارم
تو را در استکانِ ماه ریختم،
شب از لبت چکید و سحر مست شد،
ستارهها به روسریِ تو سنجاق شدند
و آسمان، نامت را آهسته گریست
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
همهی نامها
اسمِ مستعارِ من است.
هر وقت
هر کجا
به هر اسم که بخوانیام
کویر به تو پاسخ خواهد داد.
من
همهی عمر
نیمی کویرم، نیمی کلمه
زیستهام.
و جهان
به گردنِ م حقی دارد
گاهی به اسمِ عشق
گاهی به اسمِ امید
گاهی به اسمِ غزلی زیبا
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نامت، بر پیامی که داری
به زلف پریشان و سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، اسیری خوشآیین
به زلفت گره خورده آن کمانی که داری
روان شد ز چشمان من سیلِ اشکم
تو آرامِ جانی به آن نیکنظامی که داری
لبت...
ای فلک خانه ات ویران
سینه مجروحم زندان آرزوست
دلبر ما دایما دارد تبانی میکند،
نقشه ی جنگی کشیده کشور گشایی میکند،
او به ما هی وعده ی امروز وفردامیدهد،
ناز شصتش جمله عمر ما به یغما میبرد
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
در دلتنگی غروب
تو را گم کرده ام
نگاهم بی صبرانه به
دنبال رَد پایی از تو ست
تو که رفتی جهان برایم
کوچک شد نبودنت هر روز
مرا به دره های تنهایی می برد
ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎشۍ ﺗﺎ در برابر دنیا
بایستم،
ﺑﺎﯾﺪ میبودی ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ کنم
تمام اندوه...
دل ک بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست!
عقل هم با دیدن چشم تو مجنون گشته است
#چامک_شعر_کوتاه
هوا در ششهایم لنگر انداخت،
هر دم،طوفانیست
در قفسِ سینهام
من، به نفس تو محتاجم
#چامک
واژهها در گلویم قدیس شدند
جهان، جز نامِ تو،
کلیساییست که باید ویران کرد
#چامک
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست
برایِ واژههایی که مردهاند.