گفتند که عاشق شدنت فرض محالی ست من آدم رد کردن این فرض محالم
رفتی ای آرام جان آتش بجانم کرده ای
اگر دوستش داری بگو شاید تمام دغدغه هایش همین یک جمله باشد
دستم ، نه ! اما دلم به هنگام نوشتن نام تو می لرزد…........!
عطر تو چون گلاب عشق مست کند خیال من
اکنون که بدون تو نشستیم با خاطره هایت همه جا دست به دست ایم
میروی یک روز و با خود میبری روح مرا
معجزه یعنی تو در خیالت گاهی به من فکر میکنی....
اگه نبودم بهم قول بده واسه هیچکس اونجور که با من مهربون بودی،مهربون نباشی
صبح بهانه است من برای آغوش تو بیدار میشوم
هر لحظه بی تو بودن من ، سالها گذشت
هر شب همین است حال ما وقتی نباشی اندوه عالم را به دل دارم کجایی ؟
نیستی و شب هایم روزها طول میکشد
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست عشق بازی دگر و نفس پرستی دگرست
من در آنکس که تو را بیند و حیران نشود حیرانم
زده ام قید خودم را و تو را میخواهم
دستان تو را چگونه در بر گیرم من که از دور تو را می نگرم می میرم
ای من فدای چشم تو یاد عزیزت از همه ی یادها جداست
خوشبختی یعنی مالکیت یک نگاه
تسلا میدهد دل را غم عشقت
دوستت دارم را من نگاه میکنم تو بفهم
پارادوکس یعنی تمام روز به دوست داشتنت مشغول باشم و آخر شب بفهمم ندارمت
دانی چه می رود به سر ما ز دست تو؟
بی عشق زیستن را جز نیستی چه نام است ؟ یعنی اگر نباشی کار دلم تمام است