متن اشعار عاشقانه چکامه ساحل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار عاشقانه چکامه ساحل
گفت:
چه می نویسی
گفتم غمم را،
دلتنگی را
گفت،،
غم را چه مینامی؟
گفتم: غم نیست؛
سایهایست
که از من بلندتر است.
گفت:
پس چرا خاموشی؟
گفتم:
چون بعضی دردها
وقتی به زبان میآیند،
دیگر. درد نیستند؛
فقط خاطرهاند.
گفت:
پس تو کجای این قصهای؟
گفتم:
جایی میانِ بودن...
بعضی آدمها را دیر میفهمیم
بعضی آدمها را باید از دست بدهی
تا بفهمی چه قدر در زندگیات
حضور داشتهاند.
وقتی هستند، شبیه عادتاند؛
مثل صدای ساعتی که
سالها در خانه شنیدهای
و دیگر متوجهش نمیشوی.
اما کافیست یک روز نباشند،
آنوقت تمامِ سکوتِ خانه
به شکلِ دردناکی بلند میشود....
محبوبم...
همیشه
با واژههایت نفس کشیدم،
قدمبهقدم
کنارِ اندیشهات راه رفتم؛
بیآنکه دیده شوم،
بیآنکه نامی از من بماند...
گاهی گمنام ماندن،
زیباترین شکلِ وفاداریست.
صدیقه جُر
آدم ها کافیست
جای زخمت را بلد باشند،
آنگاه از اعلاترین نمک ها
برایت مرهم می سازند؛
همان هایی که از جان
برایشان مایه می گذاشتی...!
⠀
شبگرد شبی آمد، از پنجرهام ماهی
افتاد به دامانم، آن چهرهٔ جانانه
دل گفت: مگر خوابی؟ گفتم بگو جانا
این آمدنِ ناگه، افسانه به افسانه
باران به سرِ خانه، آرام فرو میریخت
من مانده و یک رؤیا، در خلوتِ کاشانه
از دور صدایی گفت: «ای عاشقِ سرگردان»
برخیز که میخواند،...
صدیقه جُر
هیچ درختی
ریشهاش را
با سایه
معامله نمیکند.
: دیوان عشق
قالب : غزل
میشود از عشق تو دیوانه شد دیوان نوشت
صد غزل از آن نگاه و دیده و مژگان نوشت
میشود با یاد و نامت تا ثریا راه رفت
مثنوی در مثنوی وصف دل سوزان نوشت
میشود دل را به وصل واهی تو خوش نمود
هر...
ترجمان عشق
چو ترجمان خنده ات مرا بهانه میشود
سراسر وجود من پر از ترانه میشود
به گرمی نگاه تو ، که آفتاب زندگی است
تمام دشت دفترم ، گل و جوانه میشود
برای سر سپردگی به موج های موی تو
بغل، بغل به خاطرت ، تنم کرانه میشود
دلم...
✍🏼کشف چاهِ درون
انگار جایی درونِ من
چاهیست که پایانش را
حتی سایهام هم نمیداند؛
چاهی که هرچه
بیشتر در آن فرو میروم،
صدای خودم از آن
دورها به گوشم میرسد.
گاهی فکر میکنم
تمامِ آنچه «من» نامیدهام،
فقط دیواریست که سالها
برای پنهان کردنِ این چاه
ساختهام؛
دیوارهایی از...
صدیقه جُر
دلم به یاد تو هر شب بهانه میگیرد
دیده ز شوق دیدنت ترانه میگیرد
دگر چه حاجتِ است مرا به ماه در شب
به خیال روی تو دل، نشانه میگیرد
صدیقه جُر
تلاقی چشمانم با نگاهت
یک دنیا حسرت داشت
و من سالهاست
درگیر آن نگاه هستم
صنما ز هجرِ رویت غمِ روزگار دارم
به امیدِ وصلِ رویت سرِ انتظار دارم
ز نسیم زلف مشکین خبر نگار آید
من از آن شمیم جان بخش هوس بهار دارم
شب و روز در خیالت چو ستاره می فروزم
به سرای تیره ی دل مَه آشکار دارم
ز جمال عالم...
سر، بر دار
به جهنم که مـرا بـر سرِ آن دار بری
یا که بـَر آبرویم سکه به بازار زنی
من همان شاخهٔ خشکیدهٔ طوفان زدهام
که نـلرزیدم و تو تیشه به تکرار زنی
همهٔ عمر مرا سنگ ملامت زده ای
تو همانی به دلم مـُهرِ گنهکار زنی
دل اگر...
صدیقه جُر
بعدِ مغرب گشتهام مهمانِ دوست
دیدهٔ جان وا شد اندر خوانِ دوست
حکمت و علمِ زمین و آسمان
جمله یک مصرع شد از گفتارِ دوست
یک غزل مانده که تا شاعرِ باران بشوم
از خودم دل بکنم، محرم جانان بشوم
یک قدم مانده که تا خشک شود نقشِ قلم
نالهی سردِ گل و نعره ی آبان بشوم
شاخهام لانهی عشق و غزل و خاطره است
باید انگار که راهیّ ِ بیابان بشوم
پُرم از حسرتِ...
مهمان
مهمانِیِ حضورت ، شب تا سحر، به آغوش
میگفت و میشنیدم، از بوسه تا به آغوش
بر شانه ات نهادم دل را چو شاخه ای گل
تا عطر عشق پیچد از، سینه تا بنا گوش
او در خیالِ رفتن، من جستوجویِ راهی
تا بیشتر بماند، سر بر فرازِ آن...
می خواستم که در قلب تو شکوفا شوم اما نشد
در باغِ عشق تو همدمِ گل ها شوم اما نشد
می خواستم به سانِ نسیمِ سحر گهی
در کوچه باغِ زلف تو پیدا شوم اما نشد
می خواستم در کنار ساحلِ آرامِ چشم تو
هم پای موج غمت غرقِ تماشا...
تو چون آیی، دلِ غمدیدهام جانی دگر گیرد
شبِ سردِ جدایی رنگِ صبحی پرثمر گیرد
بیا نزدیکتر، ای عشق، ای آرامشِ باران
که قلبِ خستهام از عطرِ تو شورِ سفر گیرد
مرا با یک نگاهت از غمِ این شهر رد کن باز
دلم میخواهد از چشمت نشانیِ سحر گیرد
من...
،ساحل صدیقه جُر
یارب تو مرا حقیر و شرمنده مکن
محتاج و اسیر دست هر بنده مکن
سر خم نکنم بر در درگاه دگر
یارب تو مرا در نظر خلق درمانده مکن
پروانه و شمع ✍🏻
پروانه را گفتند:
چرا به سوی آتش میروی؟
گفت:
او روشناییست.
گفتند: میسوزی.
لبخندی زد: و گفت
پروانه بودن،
یعنی نور را
حتی به بهای سوختن
دوست داشتن.
شمع آهسته گفت:
من نیز هر شب
برای روشن ماندنِ جهان
از خودم
کم میشوم.
آن شب،
نه...
می خواستم که در قلب تو شکوفا شوم اما نشد
در باغِ عشق تو همدمِ گل ها شوم اما نشد
می خواستم به سانِ نسیمِ سحر گهی
در کوچه باغِ زلف تو پیدا شوم اما نشد
می خواستم در کنار ساحلِ آرامِ چشم تو
هم پای موج غمت غرقِ تماشا...
سال هاست که رفته ای
میز تحریرم پیرو شکسته شد
؛ولی قلمم هر روز
از آمدنت مینویسد
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای
میروی در لاک تنهایی نمی آیی برون
حال و روزت روبروی آینه پرسیده ای...