متن اشعار مهدی غلامعلی شاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار مهدی غلامعلی شاهی
در کویرِ خشکِ سینه چشمهای جوشیده است
خون به جایِ باده در جامِ نظر نوشیده است
سایه بر دیوارِ جان نقشِ خیالی میکشد
هر که طرحِ این طلسمِ مُهرِ لب پوشیده است
ساربانِ عقل در سرگشتگیِ راهِ عشق
بارِ خود را بر سرِ دوشِ جنون لوشیده است
در شبِ یلدایِ...
سایهای در چشمه افتاد و به زنجیرم کشید
خوابِ شیرینِ مرا در چنبرِ تقدیرم کشید
جلوهیِ خورشیدِ رخسارت چنان آتشفشان
در هجومِ برفها، سویِ خود و شبگیرم کشید
سینه را بشکافت عشق و طرحِ نویی در فکند
نقشِ پایِ عاشقی را در دلِ تصویرم کشید
واژهای بودم رها در غربتِ...
در میانِ شعله میرقصد خیالِ خامِ شب
مست میگردد زمین از بادهیِ در جامِ شب
تیرگی با پنجههایِ سرد و سنگینِ سکوت
میتند بر تارِ هستی نقشِ گنگ و نامِ شب
ماه در آیینهیِ ایوانِ نقرهفامِ خود
میکشد تصویرِ غم در خلوتِ آرامِ شب
خواب، رویایِ دروغینِ بهاری دوردست
پرسه...
پرده بردار از رخ ای خورشیدِ تابان، پردهبر
در شبِ تاریکِ دل، نوری بتابان، پردهبر
پیش پایم راهِ گمگشته، غباری بیش نیست
ای که هستی رهبرِ این دشتِ حیران، پردهبر
خوابِ غفلت بردهام در ظلمتِ این نه سپهر
تا نگردد جانِ سرگردان، پریشان، پردهبر
غنچهام لببسته در بندِ حجابِ خویشتن...
شب میانِ گیسوانت خانهای ویرانتر است
آسمان در چشمِ تو از هر شبی پنهانتر است
موج در دریایِ شورِ دیدهات سر میکشد
ساحلِ آغوشِ تو از ساحلم سوزانتر است
عطرِ گُلهایِ بهاری در مشامت گم شده است
رایحهی پیراهنت از گلستان ارزانتر است
من به زنجیرِ نگاهت بستهام جانِ حزین...
در هجومِ سایهها خورشید را گم کردهام
مستِ بویِ پیرهن، امید را گم کردهام
در میانِ کوچههایِ بینشانِ خاطره
ردّ پایِ جاریِ ناهید را گم کردهام
خندههایِ تو برایم واژههایِ مبهم است
معنیِ گل، مفهومِ خورشید را گم کردهام
تار و پودِ لحظهها در چنبرِ تردیدهاست
در دلِ این پردهها،...
شب میانِ بستری از نور میبافد مرا
ماه با ابریشمِ انگور میبافد مرا
در سکوتی ممتد از تکرارِ آیینه، دمی
سایهای از حسرتِ شبکور میبافد مرا
تار و پودی از غبارِ کهکشان بر تنتنم
با نگاهی تلخ، چون دستور میبافد مرا
عشق، نقشی زد به رویِ لوحِ خامِ سینهام
آنچنان...
در شبِ گیسویِ یارم، ماهِ تابان گم شدهست
در میانِ چشمِ مستش، راهِ عرفان گم شدهست
رشتهی تسبیحِ زاهد، در خمِ زلفش گسست
گوییا در حلقهی مویش، گریبان گم شدهست
بویِ پیراهن نمیآید دگر در شهرِ ما
یوسفِ کنعانِ دل، در قعرِ زندان گم شدهست
خندهای زد بر لبانِ غنچه،...
نقشِ گل در پردهیِ جان از نگاهی میرود
آبِ روشن زیرِ پلکِ شامگاهی میرود
سایهسارِ نخلِ هستی در غبارِ حادثات
چون خیالِ قایقی در قعرِ چاهی میرود
واژگون شد جامِ هستی در ضیافتخانهی
آن که از بزمِ عدم بیسرپناهی میرود
باغِ دل در فصلِ بیبرگی به دستِ بادها
همچو برگی...
چشمهایت نوری از فانوسِ پنهان در شب است
عشق، زخمی کهنه بر سرپوشِ درمان در شب است
کوچههایِ شهرِ دل، در بهتِ یک دیدارِ مست
جایِ پایِ ماه، در آغوشِ میدان در شب است
خندههایت واژههایی سرخ در دیوانِ لب
شعرِ بارانخوردهای در حالِ عصیان در شب است
تار و...
بویِ گیسویت میانِ باغ پیچیده ست باز
باد در زلفِ پریشانِ تو رقصیده ست باز
پنجه در مویِ شب انداختی ای صبحِ سپید
آسمان از شرمِ چشمت جامه دریده ست باز
ای گلِ پژمرده در آغوشِ دشتِ انتظار
طعمِ تلخِ بی وفایی را که چشیده ست باز؟
گوش کن آوازِ...
چشمِ تر در حسرتِ دیدارِ جانان مانده است
خاطراتش در دلم چون عطرِ باران مانده است
در میانِ کوچههایِ خلوتِ شبهایِ سرد
ردِ پایی از عبورِ آن شتابان مانده است
سعدیِ جان در میانِ واژهها گم میشود
چون سکوتی تلخ در لبهایِ گریان مانده است
برگهایِ زردِ باغِ آرزوهایِ محال...
شب میانِ شعله میرقصد به رقصِ بیامان
میچکد از پلکِ خورشید اشکهایِ ارغوان
در حریمِ سینه میپیچد صدایِ بوفِ کور
میدود در کوچه هایِ ذهنِ من خوابِ گران
تار و پودِ هستیام در دستِ تقدیر است و بس
میتند ابریشمِ دوری به دورِ جسم و جان
سایه میگوید که فردا...
در میانِ کوچههایِ خسته از تکرارِ شب
میدوم دنبالِ ردِ پایی از دیدارِ شب
ماه در آغوشِ ابری تیره پنهان کرده سر
ماندهام تنها میانِ بغضِ استعمارِ شب
ساعتِ دیواریام در خوابِ سنگینی فروست
بوسه زد بر گونههایم خندهیِ بیدارِ شب
کاش میشد قصهای از نور در گوشم کنی
تا...
در شبِ بیخوابِ چشمت سایهسارِ من تویی
در سکوتِ سردِ این شب، بیقرارِ من تویی
میتپد در سینهام قلبی که نبضش دستِ توست
معنیِ هر واژهیِ در انتظارِ من تویی
مثلِ برگی زیرِ باران، زیرِ پایِ رفتنت
آن که میلرزد میانِ فصلِ بارِ من تویی
در میانِ جنگلِ وحشت، میانِ...
شب میانِ گیسوانت خانهای ویران شده
ماه در چشمانِ مستت آیه و ایمان شده
بویِ گندمزار میآید زِ دشتِ پیرهن
خوشههایِ سرخِ لبهایت مگر پنهان شده؟
از تماشایِ تو گلهایِ انارِ باغِ دل
غرقِ در دریایِ شورانگیزِ این توفان شده
شانه بر زلفت زدی، آشوبِ عالم اوج گرفت
عطرِ شببو...
در شبِ هجران دلم در جستجویِ ماه بود
چشمِ من در حسرتِ آن طلعتِ دلخواه بود
نغمهپردازِ سکوتِ کویِ جان در نیمهشب
بانگِ مرغی خسته در ویرانهیِ این راه بود
موجخیزِ بحرِ غم شد کشتیِ صبرم دریغ
آن کرانِ امنِ ساحل، در دلم همراه بود
سیبِ سرخی چیدم از باغِ...
دل ز هجران رُخَت خونین، نگارا، تا به کی؟
جان ز سودای غمت غمگین، نگارا، تا به کی؟
چشم یعقوبم ز هجران کور شد در انتظار
یوسفم کی می رسد از چین، نگارا، تا به کی؟
بر لبم آه است و در دل آتش هجران مدام
این چنین آتش بود...
دل ز هجران تو در تاب و تب و سوزان شد
چشم در حسرت دیدار تو چون باران شد
ناله مرغ شب آید به فغان از غم تو
گوئیا قصه درد دل من عنوان شد
ماه پنهان شد و شب گشت سیه چون مویت
این جهان بی رخ زیبای تو...
دل ز هجران رُخَت، خانهی ویرانه شده
جان ز سودای غمت، بلبلِ دیوانه شده
چشم من چشمهی خون گشت ز هجران رُخت
آسمان هم ز غم عشق تو افسانه شده
هجر تو آتشی افروخت به جان و تن من
این دل سوخته از عشق تو پروانه شده
با خیالت شب...
دل از غم خانهای ویران، دو چشمم سیل بنیان است
درونم آتشی سوزان، برونم چهره خندان است
بهاری بود و بگذشت و خزانی ناگهان آمد
غمی در دل نشسته چون غباری بر گلستان است
قفس تنگ است و مرغ جان هوای باغ دارد باز
اسیر دام عشقم من، رهایی بس...
سینهام سرشار سوز است و سکوتش شعلهور دارد
دلم از درد تو داغیست که صد فریاد در دارد
نگاهم نغمهساز شب، نفسگیرِ نسیم توست
جهان بیتو غباری سرد، که رنگی معتبر دارد
ز خونِ دل نوشتم عشق، به خطِ لرزههای شب
قلم هم از غم نامت صد ترکِ مختصر دارد...
دریغا، دل به سودای تو خون شد، دگر بس نیست؟
غم عشق تو در جانم فزون شد، دگر بس نیست؟
بهار آمد، گل از هجر رخت پژمان شد ای جانم
ز عشقت حال قلب من چو مجنون شد، دگر بس نیست؟
ز هجرانت شبم تار است و روزم همچو زندانم...