برگردان شعر کوردی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات برگردان شعر کوردی
آقای "شالاو علی" (به کُردی: شاڵاو عەلی) شاعر معاصر کُرد زبان عراقیست.
بازگرد،
به کجا چنین شتابان؟!
به کجا میخواهی خوش باشی،
غیر از آغوش من.!
هر کجا بروی
آواره و پناهندهای...
#بلین_رواندزی (#بەڵێن_ڕواندزی)
ترجمه: #زانا_کوردستانی
[حکومت کردستان]
حاکمان اختهی کردستان
نه ریشه و اصل و نسب درستی دارند و نه نام نیکی
آنها با غرق شدن در فساد و تباهی
مجبور به انجام هزار دوز و کلک شدهاند
...
حق و حقوق ملت را چپاول کردهاند و
دهانش به خون خلقالله...
هرم نفسهایش،
با بوسهاش
گلاب پاشید به رخسارم-
لبهای مادرم!
یک چهره و یک قیافه!
اما،
روح او لطیفتر بود
مهربانی او زیادتر بود
شبیه مادر بود، مادر!
شبیه یار بود، یار!
او شبیه هیچکس دیگری نبود،
یار من...
زیباتر از هر زیبایی، تو
که در هیچ فکر و خیالی نمیگنجی
آرامتر از امواج دریایی،
تو، غمهایم را میزدایی!
مهربانتر از قلب مادری!
تو، آیینهی خداوند بزرگی!
عزیزتر از وطنی،
سینهی تو گهوارهی آرامشبخش من است!
پاکتر از رنگ سپیدی،
همچون فرشتههای خدایی!
زیباتر از رنگ و شکلی،
تو...
در بطن بطن قلب من
درخششی اگر باقی مانده
آن،
چراغ عشق توست!
روشناییاش هم تنها تویی...
در جهان قلب تو نیز
آنچه از روشنایی قلبت
بیگانه و گم و فراریست،
منم، من!
زیرا دیرگاهیست
که دیگر نگاهی به عشق من نداری...
آنگاه که چنان فرشتهی مرگ
با عشقت،
قلبم را از سینه بیرون کشیدی و با خود بردی
گمان میکردم که
در آشیانهی قلب خودت
جایش خواهی داد!
یا چون نهالی نورس
با چشمهی چشمانت آبش خواهی داد و
تشنگیاش را فرو نشانده و سیرابش خواهی کرد
...
چه میدانستم تو...
ای عزیزتر از جانم،
همراه با پاییز، بیا!
باور کن،
تنها شبهای دراز پاییز است
که مرا از دیدن تو
کیفور خواهد کرد.
شعر: #انار_مفتی
ترجمه: #زانا_کوردستانی
خیالات باطل در مورد من به ذهنت راه نده
که چرا رابطهی ما چنین سرد شده است؟!
از وقتی که تو رفتی،
من روزهام.
نه در خوردن و نوشیدن!
بلکه در حرام کردن همهی مردم بر خودم،
جز تو...
شعر: #انار_مفتی
ترجمه: #زانا_کوردستانی
دستانم را بگیر
و به اندازهی بالهای پروانهای
ناز و نوازشم کن،
شاید اینگونه
من هم
به چیستی ۸ مارس* پی ببرم!
----------
* روز جهانی زن
اینجا سرزمین گرسنههاست!
سرزمینی که در آن،
مسئولان چشم بر مشکلات بستهاند و
خود را به خریت محض زدهاند
نه صدای فغان مردم را میشنوند و
نه عرضهی مدیریت دارند.
در سرزمین ما،
برای مردم فقیرش،
چهار فصل سالش، ماه رمضان است!
سفره و طبقشان خالی خالیست
آری!
در سرزمین...
خانم “انار مفتی” (به کُردی: هەنار موفتی) شاعر کُرد زبان، ساکن شهر فیر شهری در جنوب غربی کشور آلبانی است.
برایم اشک تمساح میریزی؟!
تا وقتی کنارت بودم،
همنشین تنهایی بودم و
همقدم خاطراتت...
اگر مُردم
به معشوقهام بگویید ناز میکند!
به دخترانم بگویید به دلتان غم راه ندهید
تنها دارد چُرت میزند
به برادرانم بگویید که به سفر رفته
به خواهرانم بگویید که رفته آیینهای خوب بخرد
تا در آن، پیری صورتش را نشان ندهد
ولی،
هیچ چیزی به مادرم نگویید
مبادا دلش...
دلتنگم
همچون کشاورزی که در خشکسالی
در جستجوی باران است.
من جستجو کردم، در نماز باران
اکنون که تا سقف خانهام نیز باران باریده
دل خشک من،
هیچ مایل به سبز شدن نیست.
او،
مهلتی از حزن و اندوه گرفت و
قدح حرفهایش را سر کشید
مهلتی از شعر گرفت و
خانهای با خیال بنا نمود
مهلتی از من گرفت و
آغوشش را آرزویم کرد و رفت!
برای قایم کردن شک و دودلیهایمان
او سیگاری روشن کرد و من ترسی بیپایان را!
او...
بانو "آویزان نوری" (به کُردی: ئاواێزان نوری)، شاعر و نویسندهی کُرد، در ۱۳ ژوئن سال ۱۹۸۱ میلادی، در سلیمانیه به دنیا آمد و اکنون ساکن کرکوک است.
در سال ۲۰۳۳ نخستین اشعارش در روزنامههای کرکوک منتشر شد و تاکنون سه مجموعه شعر از او چاپ و منتشر شده است:
-...
[ای خانهبهدوشترین زن]
ای غمگینترین،
ای عاشقترین،
با این دو عصای زیر بغلت،
خسته و ناتوان در مسیر عشق
میخواهی به کجا برسی؟!
در این خانهی بیدر و پیکر،
چگونه میخواهی پرواز را بیاموزی؟!
با این سر پر از سودا و این دل بیتابت
میخواهی به کاشانهی چه دیوانهای پا...
آنها، پسران شما نبودند
که پیشمرگه شدند و در شهر به شهر این وطن شهید شدند
آنها، پسران و دختران شما نبودند
که در زندانها شکنجه میشدند
به برق متصل و
به دار اعدام سپرده میشدند.
آنها، پسران شما نبودند
که در سر هر کوی و برزن، تیرباران میشدند
آنها،...
وقتی که چکمههای مزدوران دشمن
خاک وطنم را لگدمال میکند
و شکوه و حرمت جنگلها و کوهستانهایمان را هتک میکند
آه از روح و روانم، به فریاد بر میخیزد!
آن دم چنین میپندارم
دشمن،
پا بر گور پدربزرگهای تمام ملت کُرد میگذارد!
یا که پا بر زخم خونین پیکر هزار...
این شهر، همان شهر پیشین است،
گرچه چون گذشته به چشم من نمیآید!
شهر با کوچه و خیابانش زیباست
ولی با مردمانش آباد است.
در دیدگاه من چنین است:
خیابانها اخمو و افسردهاند
به رهگذران سلام نمیکنند
میدانند که تو در این شهر نیستی
کوچه و بازار و باغچهها
در...
من،
نه زمستان را دوست دارم،
نه مایلم که برفی ببارد!
زمستان همچون حکومت اقلیم
سنگدل و بیرحم است
ظالم و ستمکار است...
من،
نه زمستان را دوست دارم،
نه مایلم که برفی ببارد!
نگران فقیر و فقرا هستم،
که در زمستان خانهیشان خیلی سرد میشود
و دست و پای...
پیش از آنکه به دارم بیاویزید
از گندمهای خوشمزه برایم بگویید
آن گندمهایی که شریک بخت سیاه من و شمایند
آن گندمهایی که در غم من،
گردنشان را به دهان ملخها میسپارند
پیش از آنکه به دارم بیاویزید
دیدهگانم را بگشایید
با شمایم،
چشمانِ مرا باز کنید!
و اگر مَردید...