با رقیبان تو نشستی و به من طعنه زدند از وفاداری آن دلبر زیبا چه خبر؟
تنها دلیل زندگیم خیلی دوستت دارم
از فاصله ها خسته، محتاج به آغوشم باید تو بلد باشی، بر سینه فشردن را
تک ستاره ی قلبم
قدرتِ عشق بنازم که به یک تیر نگاه جانِ شیرین بسپارند دو بیگانه به هم !
دَمی با دوست در خلوت ، بِه از صد سال در عشرت !
ضربان این قلب وابسته به تویه
مبر به موی سپیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
حالِ من خوب است اما با تو بهتر میشوم تولدت مبارک بهانهی آرامشم...
من اون آدم بظاهر قوی هستم که فقط خودم می دونم چقد ضعیفه !
هرچه مرهم میگذارم بند مى اید مگر اى وطن خون تو از اروند می اید مگر
هرگز چیزی به عنوان جنگ خوب یا صلح بد وجود نداشته است.
هنر عالی جنگ این است که دشمنت را بدون جنگیدن شکست دهی
اعتقاد من اینست که کشتن تحت نام جنگ، چیزی جز به قتل رساندن نیست.
تو نمی توانی همزمان هم از جنگ جلوگیری کنی و هم برای جنگ آماده شوی.
تنها مردگان پایان جنگ را دیده اند.
هر نوع سرکوبی منجر به ایجاد جنگ می شود.
فکر نمی کنم هیچ کس در جنگ راجع به خود به عنوان قهرمان فکر کند.
من یک جنگ را به اندازۀ کافی دیدهام که آرزو کنم هرگز جنگ دیگری را نبینم.
سالها عشق ؛ در دقیقهای نفرت فراموش میشود !
وقتی وارد جنگ شوید، هر دو طرف کاملا شکست می خورند.
ما جنگ می کنیم تا شاید بتوانیم در صلح زندگی کنیم.
صلح نه تنها بهتر، بلکه بسیار دشوارتر از جنگ است
خیال دیدنت چه دلپذیربود... جوانی ام در این امید پیر شد! نیامدی و دیر شد...