چسبیدهام به تو بسانِ انسان به گناهَش هرگز ترکت نمیکنم.
در شهر کوچک من دلهره ی ویرانیست گوش کن وزش ظلمات را می شنوی ؟
هرچند امیدی به وصال تو ندارم یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم.
گاهی چنانم بی تو که عبور سایهام از کنارم نگرانم میکند . . .
دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان را چه آرزو باشد!
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی حافظ
من همانم که شبی عشق ، به تاراجش برد................
هرکس هوس سخن فروشی داند من بنده آنم که خموشی داند
جای مردان سیاست بنشانید درخت که هوا تازه شود ...
ماه منظومه من مشتری اش بسیار است !!
ظاهر آراسته ام در هوسِ وصل، ولی من پریشان تر از آنم که تو می پنداری
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم........ فروغ فرخزاد
تو نیم دیگر من نیستی تمام منی! تمام کن غم و اندوه سالیان مرا...!
حیف نیست پاییز بیاید، باد بیاید، باران بیاید، تو بروی؟
دلتنگم و دیدار تو درمان منست .......
یک سینه سخن به درگهت آوردم چشمان سخن گوی خاموشم کرد
منم و عطر تو که پخش شده توی تنم... بی تو دلتنگ ترین حادثه ی قصه منم...
به قلبم تو بندی می شود بخندی ؟
لحظهی بغض نشد حفظ کنم چشمم را در دل ابر نگهداری باران سخت است...
همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه بزرگ شدیم!
خرتون که از پل گذشت زیر حرفتون نزنین خره دیگه یهو دیدین برگشت..!
تنهایی پا نداره وگرنه اونم میذاشت می رفت
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
باقلبی که سمت چپ هست، نمیشه راه راست رفت...