متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
من از فرطِ وفاداری به قلب خود جفا کردم
چه در پیدا چه در پنهان خداوندا چه ها کردم
خمارِ لحظه ای گشتم،که ساقی مـِی را می ریخت
شبابم شعله شد، امّا به خاکستر وفا کردم
سـالهـا اندوه را بر قـلـب و روحم کـاشـتـی
درد پـنـهـان داشـتـم درکنج گورم انـداخـتـی
ظُـلـمِ بـیحَـد در وجـودت بـاز لـنـگـر مـیزنـد
ای دریـغـا، هـر دَمـی بـرتار و پودم تـاخـتـی
خیال تو
خدایا ساغر و پیمانهام کو
خیال شمع آن پروانهام کو
چرا حسرت به جانم خانه کرده
خدایا عشق پر افسانه ام کو
نصفِ راه آمدهام، نصفِ دگر را تو بیا
با شتاب آمدهام،لیک تو تا خانه بیا.
سفرِ یک نفره راه به جایی نَبَرد
همسفر باش خدا تا آخر این جاده بیا
نصفِ راه آمدهایم، نصفِ دگر با تو خدا
با شتاب آمدهایم، راه و چاره گُشا
سفرِ یکنفره راه به جایی نَبَرد
همسفر باش خدایا به دل خسته بیا
بشکند پشت تو ای غم کمرم خَم کردی
هرچه اصرار نمودم که برو، رَم کردی
رهِ غربت بگرفتم، تو فریبم دادی
قوت هرروز مرا باز تو از سَم کردی
دام دنیا
پاشید دنیا، دانه ای آخر مرا در دام کرد
آمد کلک با زیرکی جان و دلم را رام کرد
سعی کردم تا زِ بندش واکنم زنجیر را
نغمه ای را ساز کرد روح و روانم خام کرد
زانو به بغل ، به گریه فریاد زدم
از جور زمانه خسته فریاد زدم
با چشمهٌ اشک به انتظارش هر شب
با یاد کسی که رفته فریاد زدم
✍🏼ایران سر فراز،
ای ایران ای سرای پاکان و فرزانگان
مهدِ داد و خرد، گهوارهٔ مردان پاک
از فریدون و جم تا کوروش دادگر
نام نیکت مانده در دفترِ روزگاران
البرزت تاجِ سر، خلیجت گوشوار
دشت و کویرت پراز راز نهان و آشکار
رودهایت چون خونِ زندگی در رگِ خاک...
تو کجایی
تو که بودی،
جهان از پنجرهٔ چشمانت
مهربانتر میشد؛
و زخمهای قدیمیام
به لطافتِ نامت ذل
آرام میگرفتند.
موجها نامت را زمزمه میکنند،
و من بیصدا در آغوش دریا،
میان رویاهایم با تو قدم میزنم
این روزها دلگیرم
نه مثل ابر مثل شهری
که باران را
فراموش کرده است
من همانم که قلبش
در جیب پالتوی زمستان
جا مانده و هر قدم
روی شیشههای شکسته
خاطره راه میرود
آینه هم دیگر راست نمیگوید
چهرهام را در مه نشانم میدهد
چشمهایم دو فانوس خاموشاند
که هنوز...
ایران من، ✍🏼
وطنم چه گویمت من
که تو آرامش جانی
تو به بزم مـَه رویان
همه جانی و جهانی
همه شب زِ تو نویسم
که تو هستی آرمانم
جـَم و جام و مال و ثروت
همه را کنم فدایت
تو ستاره ی سحرگه
به نسیم صبح روشن
تو نسیم...
زل زده در نگاه من نگاه شاعرانه ات
جنون گرفته طبع من از حس عاشقانه ات
واژه، واژه خط به خط مشتاق روی ناز تو ..
بجز نگاه نازتو نیست به دل بهانه ات .
گذر زمان
زمان روی صندلی شکسته
به خواب رفته بود، ولی گاهی
خندهای خاموش در گوشِ
دیوارهای خانه نجوا مییکرد
تو باشی در کنارم یک شبی را ماه هم باشد
کنارت قهوه ای باشدو بعدش فال هم باشد
و در فنجان تلخم ذره ای اقبال هم باشد
و بعدش فالی از حافظ و اندکی مال هم باشد
نسخه ارزان
دکتر امشب بهرِ دلم نسخهٔ ارزان بنویس
گر که ارزان نشود، رنجِ فراوان بنویس
دو قلم قرصِ مسکّن بنویس بهرِ شفا
باقی آن را همه، اشکِ باران بنویس
هفت اندامِ منِ خسته غرقِ درد و مرض است
تو بیا لااقل امشب لبِ خندان بنویس
خورد و خاکشیر شد...
از جفایت آنچنان دلگیر و پریشان گشته ام
گر تو روزی در بهشت آیی جهنم می روم
شعر هایکو
قلم به نام پدر
حدیث ساقی و مـِی کن
به نام آنکه با شانههای
زخمی و دستان پینه بسته
بارِ سالها را بی صدا
تا انتهای تحمل بر دوش کشید
بر دستهایش
نقشهی رنج کشیده بودند
خط به خط
از کار از صبر از نانی
که همیشه نصفش...
در دل شب سخن عشق و سکوت
کهنه رازی، ست که اسرار نهانم ببرد
حال دل
حال دل پرسید و گفتم خوبم باࢪها؛
خوبم... اَما خوب ویࢪانم، نفهمیدۍ مرا!
یک بغل شور و نشاط با یک پیاله اطلسی
زیر قیمت می فروشم ، مشتری هستی عزیز
میدهم ارزان فقط با یک نگاهِ مست تو
نقد نیست نسیه حسابش می کنم،هستی عزیز