متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار صدیقه جُر
لمسِ حضورت
چنان برقِ بارانی، ست
در گندمزارِ خیال م
که ساقهها
تا بلندای تب
بالا میروند.
لبخندت،شیرین ترین
شرابِ جهان است؛
مستیاش
نه از چشیدن بلکه
از بوسیدن نامِ تو
در رگِ سکوت.است
شب ها، دلم لجباز و
بهانه گیر شده
با هر نفس که
بی حضور تو میگذرد
ترک میخورد،
میبارد،و قلب م
بدون عطر نفس ت
دوباره بهانه
از سر میگیرد.،
مادر
اشکِ تیمار در چاه،
دنیا، تاجرِ خونِ دلها؛
خرید و فروشِ
عشق و عطش.
خورشید مثل سیبی
سرخ در دستهای
آسمان میدرخشد؛
و صبح، آهسته
در آغوشِ چشمهایت
بیدار میشود.
طلوع صبح،همان، لبخندِ توست
که از پشتِ کوههای خواب
بالا میآید؛
قلبم
مثل قایقی کاغذی
در فنجان چای صبح
به سمت لبخند تو
پاروزنان میرود
امروز خورشید
از شانهی تو بالا میآید
انگار جهان
از پلکهای تو طلوع میکند
من همهی عمر نیمی کویر
و نیمی کلمه زیستهام.
و جهان
به گردنِ م حقی دارد
گاهی به اسمِ عشق
گاهی به اسمِ امید
گاهی به اسمِ غزلی زیبا
همهی نامها
اسمِ مستعارِ من است.
هر وقت هر کجا
به هر اسم که بخوانیام
کویر به تو پاسخ خواهد داد.
دستانم، شاخههای سوخته،
در بارانهای بیامان انتظار
نقاشی نمیکنند جز نام تو را
اشک، چشمه شد
در مشتِ سنگ،
پلکِ خسته بارید
دنیا بویِ نم گرفت.
چراغِ دور افتاده،
در شبِ سیاه دانه پاشید
رویا سبز شد
چشمِ تو ابرِ بسته بود،
من به باد آموختم دعا
باران از دلِ من آغاز شد
جانم، چون قایقی شکسته بر موجِ غم،
در سکوتِ شب، ناله سر میدهد.
رویاهایم، چون پرندگانِ
بیآشیان در بادِ سرد، گم.شدند
✍🏼سلامی به نامت به نامی که داری
سلامی به نام و نگاهی که داری
به زلف پریشان سیاهی که داری
دلی شد اسیرت، خوشآیین و زیبا
به زلفت گره خورد دامی که داری
روان شد ز چشمم سیلاب اشکی
تو آرامِ جان و وفایی که داری
لبت لعل شیرین و...
نگاه تو
سیمای زیبایت مرا از شهر بیرون می کند
تا مـرزِ بیتابی دل از عشق تو افســون میکند
تصویر تو افتاد بر شیشه ی خاموشِ دل
این کلبه ی ویران را چون هامون می کند
در وسعت چشمان تـو، گُم می شود دنیای من
وقتی سکوت ازحنجرم، فریادِ محزون...
گیسوانت رودیخانه،ست که از
شانههایت پایین میآید
و ماه در پیچِ آن چون ماهیِ نقرهای
گم میشود؛
برای لمس دستانت تور نمیخواهم،
خیالم را به آب میسپارم
وقتی تو لبخند میزنی،
ماه از خجالت سرخ میشود
و شب تمام رازهایش
را در دامن تو می گذارد،
باغ احساس
بیادربـاغِ شعرمن همین امشب به مهمانی
کنـارِ ساقی و مطرب دَمی بنشین به پنـهانی
شبیهِ ابـرِ پاییزی، چه زیبا و دل انگیزی
بیا از آسمان امشب با چشمِ بـارانی
بخوان شعر مرا با شور، به نای و نغمه ی ماهور
غروبِ آسمان را ببین، ای مـاهِ کنعانی
سراغِ...
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار؟
موجها نامت را زمزمه میکنند،
و من بیصدا در آغوش دریا،
میان رویاهایم با تو قدم میزنم