خداوندا قرارم باش و یارم باش جهان تاریکی محض است میترسم، کنارم باش
غم انگیزترین رنگ دنیا سفید شدن موهای مادرم بود
تنهائیت را بچسب، وابستگی فقط درد دارد... بیخیال آدمها... .
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم...!
عمامه به سر، خِرقه به بر، سُبحه در انگشت چون روی دلت سوی خدا نیست چه حاصل
تا می کنم لباس عزا مصیبت پشت مصیبت
عشقم، من هرگز ترکت نخواهم کرد...
خیالت بی خیالم نمی شود چرا...!؟
به من در عمق نگاهت که ناکجای جهان است وطن بده...
زندگی بهت ثابت میکنه که جز خودت رو هیچکس دیگه ای نباید حساب کنی
کدام قدم نو رسیده ای آمد در دلت که اینگونه کهنه شده ام برایت...!
من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را؟
وقتی حواست به بدلیجات پرت باشه یهو میبینی طلات نیست!
شنیدم در تلاشی منو تو یه شخص دیگه پیدا کنی؟ موفق باشی...
تمام سهم من از جاده پیچیدن به خیال توست
نیستی که انگار باد با تو به دوردست ها گریخته
چه قدر در باشم دیوار بشنود
کتاب، سفینه ای است که اقیانوس بیکران زمان را درمی نوردد.
آن کهنه کلیدیم که دندانه نداریم...
ای یار بِکِش دستم آنجا که تو آنجایی..
سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم تُرا هر قدر افشرده ای دل را ، بیفشارم تُرا
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم...
چیه این بارون؟ بوش ، صداش ، حسش آدمو مست میکنه؟!
من و تو مثل پازلیم که خدا واسه هم آفریدمون