صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشائی
یلدا به پای زلف نگارم نمی رسد
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
ما چاره ی عالمیم و بی چاره ی توو... حضرت مولانا
انسان تنها ؛ خانه باشد یا سفر ؛ تنهاست !
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
با بال شکسته پر کشیدن هنر است
کشیده ایم در آغوش، آرزوی تو را
مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
دل نزد تو است، اگر چه دوری ز برم
در روز خوشی همه جهان یار تواند
ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو
تا خدا هست پریشان نشود خاطر من
یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
آنک بی باده کند جان مرا مست کجاست
بوی گل گه گه که می آید، ز من جان می رود
عمر ضایع مکن ای دل که جهان می گذرد
تار و پودم، تو بگو با دِلِ تنها چه کنم؟
تا زمانی که تو هستی غم عالم هیچ است