کاش روز رفتنت آن روز بارانی نبود از همان روزی که رفتی خیس بارانم هنوز
پاییز هم گذشت و به جز حسرتش نماند مثل خودت که رفتی و دیگر نیامدی
به جز تو قلب خودم را به هیچ کس نسِپردم تو هم غمی به جهانم اضافه کردی و رفتی...
رفتی و مرا یکسره با خود سر جنگ است بعد از تو مرا حوصله خویشتنم نیست..
تو که رفتی همه ی مزرعه ها خشکیدند باغ من بعد تو صد جعبه زمستان داده...!
دیروز که رفتی... خدا گریه کرد و همه اسمش را باران گذاشتند...
پل شدم که از تو بگذرم رفتی اما نه از رو!
خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند خواب دیدم که تو رفتی بدنم جان دارد...
مرا ببخش که این قدر دوستت دارم مرا ببخش که رفتی و زنده ام بی تو ...
من آن انجیر نارسی بودم که دستان تو مرا از آن درخت کهنسال جدا کرد...درخت مامن من بود،آرامش گاهم بود.در آغوشش بی هیچ هراسی میزیستم،اما من پشت به احساسش،تو را برگزیدم و خود را به دستان گرم تو سپردم.عطر آن دست ها مرا عاشق و از خانه ام دور ساخت...تو...
نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غروب چشمان من باشی نمیدانم کجا ؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی...
رفتی بدون آن که خداحافظی کنی
چرا رفتی چرا من بی قرارم به سر سودای آغوش تو دارم ا