داغ تو نت های زیادی را لال کرد سخت است پر از حرف باشی نتوانی...
عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا شمع رخ او بس است در شب بی گاه مرا ...
عهد تو و توبه ى من از عشق می بینم و هر دو بی ثبات است
ما زنده ایم چون بیداریم ما زنده ایم چون می خوابیم و رستگار و سعادتمندیم زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
به کَنعانَم مَبر ای بَخت، مَن یوسف نِمیخواهَم...... ببَر آنجا که کویِ اوست، در زندان وچاهَم کُن..
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن خیس و خسته به خانه بیا نمی خواهم شاعر باشی ، باران باش همین برای هفت پشت روییدن گل کافیست چه سرخ چه سبز چه غنچه ....
از درد ناله کردم و دَرمان من نکرد گویا دلش بِدَرد منِ ناتوان خوشَست...
می روی که خوشبخت شوی و من حال کودکی را دارم که نخ بادبادکش پاره شده... مانده برای اوج گرفتنش ذوق کند یا برای از دست دادنش گریه!
خوب نگاه کن تنها اندکی از تو تمام من را دگرگون کرده است..!
شرمسار دستان توام وقتی به جای دستان من قلم در دست میگیری تا بگویی دلتنگی...!
این عصر چقدر غم انگیز است انگار در تمام قطارها و اتوبوس ها تو ! دور می شوی...........
چه چیزهای ساده ای که آدمی از یاد می برد می بینی ! دنیا زیباست محبوب من نمی دانستیم برای نشستن کنار هم چهارپایه ای نداریم.
اول به وفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم برداد
ز عشقت بیقرارم، با که گویم؟ ز هجرت خوار و زارم، با که گویم؟ نمی پرسی ز احوالم که چونی پریشان روزگارم، با که گویم؟ دلم بردی، غمِ کارم نخوردی خراب است روزگارم، با که گویم؟.....
بر عشق چرا لرزم؟ اگر او خوش نیست ! ور عشق خوش است ! این همه فریاد چراست؟
لطفی کن ودرخلوت محزون من ای دوست آرام و قرار دل دیوانه ی من باش چون مست شوم بلبل من ساز هماهنگ با زیر و بم ناله ی مستانه ی من باش
ز هر بزمی، به هر جمعی نظر کردم تو را دیدم ز هر کویی،ز هر شهری گذر کردم تو را دیدم
عربی به سفر شد و زیان دیده بازگشت، او را گفتند: چه سود بردی؟ گفت: ما را از این سفر سودی جز شکستن نماز نبود...
شاید روزی بی آنکه نامت را بدانم با هم از خیابانی گذشته ایم و بی آنکه بدانیم سایه هامان همدیگر را در آغوش کشیده باشند
آﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻫﺎ ؛ ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻫﺎﯾﯽ ﺗﯿﺮﻩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﺪﻩ اﻡ . ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮ ﺍﯼ ﺑﺮﮒ ! ﺩﺭ ﺍﻓﻖ ﺍﯾﻦ ﺷﺒﮕﯿﺮﺍﻥ ؛ ﮐﺎﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺳﺖ ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﯾﺎﺭ ﺯﻧﺪﺍنیست؟…
باید یک نفر بنشیند دست بگذارد روی شانه ات از ته دل بگوید: چه مرگت است دیوانه جان؟ سفت بغلش کنی و تمامِ خوب نبودن هایت از چشم هایت بزند بیرون...
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب میسوختم پروانهوار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی...
دیگر به بخشی از تو قانع نیستم، آری ... با هرچه داری دوست میدارم مرا باشی ... یک فصل از یک قصه؟ نه! این را نمیخواهم ... میخواهم از این پس تمام ماجرا باشی ... حسین منزوی
دوستی ، کی اخر امد دوستداران را چه شد ؟